کانال تلگرام عرفان و حکمت
عرفان وحکمت
در پرتو قرآن وعترت
مقاله
  • مقاله

    بخش مقالات و یادداشتها دربرگیرنده نوشته‌های علمی‌ای است که شرائط درج در بخش دانشنامه را ندارد.
    مقاله متنی علمی است که نسبة طولانی و دارای ارجاعات و تحقیق باشد.
    یادداشت یا فیش متن علمی کوتاهی است که می‌تواند در دراز مدت تأمین کننده محتوای یک مقاله باشد.
  • دانشنامه

    دانشنامه، به ارائه مباحث علمی کلی و جامع مربوط به یک مدخل می‌پردازد.
    منظور از مدخل در اینجا یک اصطلاح (مانند: توحید افعالی، اعیان ثابته و...) یا اسم خاص (کتاب، شخصیت و ...) یا موضوع خاص (مانند: ادله وحدت وجود، تاریخ فلسفه، ...) است که به طور طبیعی در فضای مجازی مورد جستجو قرار می‌گیرد.
    در ذیل مدخل‌ها می‌توانید به فهرست مقالات، یادداشتها و پرسش و پاسخهای مرتبط با آن موضوع نیز دست پیدا کنید. بخشی از محتوای مدخل‌ها برگرفته‌ای از یک متن دیگر است که می‌توانیداز طریق عنوان «متن اصلی» به آن مراجعه کنید.
عرفان و حکمت > مقاله > توحیدیه‌های پیر جماران

توحیدیه‌های پیر جماران

انتشار: چهارشنبه ۲۵ جمادی‌الاولی ۱۴۳۸
نویسنده: حاج شیخ محمد حسن وکیلی

واقعیت اینست که مراجعه‌ای به آثار قلمی و شفاهی ایشان، حتی آثاری که در جوانی نگاشته‌اند نشان می‌دهد نه فقط به اصول و مبانی نظری عرفان ملتزم و معتقدند، بلکه از متخصصین درجه یک فن عرفان نظری محسوب می شوند. در این نوشتار کوتاه عباراتی نورانی از کتب ایشان را مرور می‌کنیم که در آن به صراحت مسأله توحید قرآنی و وحدت شخصیه وجود طرح شده و می تواند روشنگر گوشه‌ای از ابعاد عرفانی ایشان باشد.

[این مقاله قبلا در مجله مطالعات راهبردی علوم و معارف اسلام منتشر شده است.]

فهرست

مقدمه

از نکات قابل توجّه در تاریخ و تراجم این است که بعضی بزرگان علما که در مسائل علمی، ابعاد گوناگونی داشتند، از شدّت بزرگی، برخی از ابعاد وجودیشان در تاریخ مخفی مانده و چون برخی از جنبه‌هایشان غلبه داشته و مشهورتر شده دیگر جنبه‌ها مورد عنایت قرار نگرفته است و گاه در لابلای صفحات تاریخ به فراموشی سپرده شده است.

یکی از این بزرگان بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی مرحوم آیةالله العظمی خمینی قدس سرّه می‌باشند که عظمت تلاشهای عملیشان برای اقامه حکومت اسلام و بصیرت و دوراندیشی سیاسی و مرجعیّت فقهیشان سایۀ سنگینی بر ابعاد فلسفی و عرفانیشان انداخته؛ گوئی ایشان از بزرگان فن عرفان نظری و حکمت متعالیه نبوده و هم مسلک و هم جهت با ایشان حرکت نمی‌نموده‌اند.

ولی واقعیت اینست که مراجعه‌ای به آثار قلمی و شفاهی ایشان، حتی آثاری که در جوانی نگاشته‌اند نشان می‌دهد نه فقط به اصول و مبانی نظری عرفان ملتزم و معتقدند، بلکه از متخصصین درجه یک فن عرفان نظری محسوب می شوند. در این نوشتار کوتاه عباراتی نورانی از کتب ایشان را مرور می‌کنیم که در آن به صراحت مسأله توحید قرآنی و وحدت شخصیه وجود طرح شده و می تواند روشنگر گوشه‌ای از ابعاد عرفانی ایشان باشد.

عبارات منثور

«اين ربط ما بين حق و خلق از مسائلى است كه تصورش از تصديقش مشكلتر است؛ تصديقش مى‌شود كرد، اگر آدم تصور كند. ما چطور تصور بكنيم كه يك موجودى در هيچ جا غايب نباشد، يك جا نباشد؟ باطن اشياء هست، ظاهر اشياء هست و همه معلولش هستند؛ اما تعبير نمى‌توانيم بكنيم از آن. از چنين مؤثرى [كه‌] در باطن اشياء هست، در ظاهر اشياء هست: لا يَخْلُو مِنْهُ شَىْ‌ءٌ؛ هيچ جا نيست كه خالى باشد از او، چطور تعبير كنند كه بتوانند آن مطلب را افاده كنند؟ و هر چه تعبير كنند نمى‌شود، جز اينكه آنهايى كه اهلش هستند دعا كنند، اين طور دعايى كه در مناجات شعبانيه است.

بنا بر اين، اختلافى نيست كه يك دسته، يك دسته‌اى را تكفير كند، يك‌ دسته، دسته‌اى را تجهيل كند، چرا اختلاف؟ شما هم اگر بخواهيد اين معنا را تعبير كنيد چطور تعبير مى‌كنيد؟ بفهميد آنها چه مى‌گويند! بفهميد درد دل اين آدمى كه اظهار نمى‌تواند بكند الّا به اينكه يك چنين تعبيراتى بكند [چيست!] يك وقت هم كه در قلبش آن طور نور واقع مى‌شود مى‌گويد كه همه چيز اوست، همه اوست. شما هم در دعايتان هست كه عَلِىٌّ عَيْنُ اللَّهِ، أُذُنُ اللَّهِ، يَدُ اللَّهِ كه معروف هم هست، اينها به چه معناست؟ اين همان تعبيرى است كه آنها مى‌گويند. در روايات شما هم هست كه صدقه كه مى‌دهيد به دست فقير، به دست خدا مى‌رسد.

در قرآنتان هم داريد كه: وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمَى‌ اين يعنى چه؟ يعنى خدا آمد اين طور كرد. اين همان معناى واحدى است كه همه شما مى‌گوييد.

آن بيچاره‌اى كه مطلب دستش است، مى‌بيند نمى‌تواند اين طورى بگويد، مى‌بيند اين طور خلاف است، وقتى اين طور نتوانست بگويد، آن طور تعبير مى‌كند و آن طور تعبيرات [مى‌آورد]. قرآن و دعا پر از اين حرفهايى است كه آنها مى‌گويند، چرا بايد ما سوء ظن پيدا بكنيم به اشخاصى كه چنين تعبيراتى كردند. بفهميد او كه اين طور تعبير كرده، چه غرضى از اين تعبير داشته، چه مرضى داشته است كه اين طور تعبير بكند؟ درد اين آدم‌ چه بوده است كه دست برداشته از آن تعبيراتِ عامه مردم. خوب اين آدم هم مطلع هست كه چه مى‌شود، مع ذلك از آن حرفش دست برنداشته، براى اينكه حقيقت را فدا نكرده براى خودش، خودش را فداى حقيقت كرده [است.]

اگر هم ما بفهميم حرف او را، ما هم همان طور تعبير مى‌كنيم؛ چنانچه قرآن هم همان طور تعبير كرده؛ ائمه هم همان طور تعبير كرده‌اند؛ و مطلب هم اين نيست كه آنها اگر بگويند «اين حق است»، بخواهند بگويند واقعاً اين خداست. هيچ آدم عاقلى اين را نمى‌گويد، اما مى‌بيند كه ظهورى است كه هيچ نحو تعبيرى ندارد كه بشود به آن يك طور جدا [يى فهماند]. در يكى از ادعيه هم راجع به اوليا مى‌فرمايد: لا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَها إلَّا أَنَّهُمْ عِبادُكَ وَ خَلْقُكَ فَتْقُها وَ رَتْقُها بِيَدِكَ. اين از باب ضيق تعبير است كه نمى‌توانند تعبير بكنند. از اين جهت با اين طور تعبيراتى كه به كتاب و سنت نزديكتر است، از اين تعبيراتى كه ديگران مى‌كنند، [افاده مى‌كنند] اما نه اينكه شما خيال كنيد كه يك نفر آدم پيدا بشود، آن هم چه اشخاصى! خوب، ما معاصر بوديم با اشخاصى كه مى‌شناختيمشان از نزديك، مى‌ديديم چه جور اشخاصى هستند، اينها مى‌آمدند اين طور باشند. آن اشخاصى كه در همه علمها به آن دقت نظر و به آن كمال بودند، اين طور تعبير مى‌كردند، «جلوه» تعبير مى‌كردند. در دعاى سمات «طَلَعْتَ» تعبير كرده [است‌] جلوه، طلعت، نور تعبير شده است. صلح بكنيد! عرض كردم من نمى‌خواهم بگويم همه [درست گفته‌اند]، من مى‌خواهم بگويم اين طور نيست كه همه [غلط گفته باشند.]». (تفسير سوره حمد، متن، ص: ۱۸۲ و ۱۸۳).


«با تجلّى حق تعالى همه عالم وجود پيدا كرده است، و آن تجلّى و نور، اصل حقيقت وجود است؛ يعنى اسم اللَّه است: اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ نور سماوات و ارض خداست، يعنى جلوه خداست. هر چيز كه يك تحقّقى دارد اين نور است؛ ظهورى دارد، اين نور است. ما به اين نور مى‌گوييم، براى اينكه يك ظهورى دارد؛ انسان هم ظاهر است؛ نور است. حيوانات هم همين طور، نورند. همه موجودات نورند، و همه هم نور «اللَّه» هستند: اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ يعنى وجود سماوات و ارض كه عبارت از نور است، از خداست؛ و آن قدر فانى در اوست كه اللَّهُ نُورُ السَّموتِ، نه اينكه اللَّهُ يُنَوّرُ السَّماواتِ، اين يك نحوه جدايى مى‌فهماند. اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ؛ يعنى هيچ موجودى در عالم نداريم كه يك نحوه استقلالى داشته باشد. استقلال معنايش اين است كه از امكان خارج بشود و به حد وجوب برسد، موجودى غير از حق تعالى نيست. از اين جهت اينكه مى‌فرمايد: به اسم اللَّه الحمد للَّه به اسم اللَّه قُلْ هُوَ اللَّه أَحَدٌ» (تفسير سوره حمد، متن، ص: ۱۰۱)


«روى اين [مبنا] كه عرض مى‌كنم مى‌شود احتمال داد كه اين بسم اللَّه، متعلق به «الحمد» باشد، يعنى به اسم خدا همه حمدها، همه ثناها مال اوست. جلوه خداست؛ جلوه خداست كه همه ثناها را به خودش جذب مى‌كند و هيچ ثنايى به غير واقع نمى‌شود، نمى‌توانيد شما غير را ثنا بكنيد؛ هر چه بخواهيد غير را ثنا بكنيد، ثنا به او واقع مى‌شود. هر چه خودتان خيال كنيد غير است، [اوست‌] نمى‌دانيد شما. هر چه به خود فشار بياوريد كه نه، مى‌خواهم از غير خدا يك حرفى بزنم، غير خدا حرفى نيست در كار» (تفسير سوره حمد، متن، ص ۱۰۴)


«اينكه مى‌بينيد اين قدر آدم داد لِمَنِ الْمُلْك مى‌زند، اين قدر غرور پيدا مى‌كند، براى اين است كه نمى‌شناسد خودش را: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ. نمى‌داند خودش هيچ است. اگر اين را بفهمد و باورش بيايد كه هيچ نيست، هر چه هست اوست، اگر «هيچ نيست» خودش را باورش بيايد «عرف ربّه»، پروردگارش را مى‌شناسد.

عمده اين است كه ما نمى‌شناسيم، نه خودمان را مى‌شناسيم، نه خدايمان را مى‌شناسيم، نه ايمان به خودمان داريم، نه ايمان به خدا داريم، نه باورمان آمده است كه خودمان [چيزى‌] نيستيم و نه باورمان آمده است كه همه چيز اوست‌» (تفسير سوره حمد، متن، ص: ۱۰۸)


«در عين حالى كه نورِ سماوات و ارض ظهورِ نور خداست؛ لكن اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ. در عين حالى كه اين ظهور اوست، نه اين است كه خود او باشد؛ لكن اين ظاهر به طورى فانى در مبدأ ظهور است، از اين جهت گفته مى‌شود كه اللَّهُ نُورُ السَّموتِ وَ الْأَرْضِ.» (تفسير سوره حمد، متن، ص۱۱۳)


«و اساس فهم بعضى از اين مسائل، اين است كه انسان رابطه ما بين حق و خلق را بداند، كه اين، چه نحو رابطه‌اى است. البته ما اكثراً به طور طوطى وار يا با قدم برهان- آن قدم بالاترش مال كسان ديگر است- [تصوراتى داريم‌]. اين ربط موجودات به حق تعالى اين طور نيست كه موجودى به يك موجود ديگرى ربط داشته باشد، مثل ربط پدر به پسر، پسر به پدر. اين يك ربطى است كه موجودى مستقل به موجودى مستقل [دارد]؛ رابطه‌اى هم بينشان هست، ربط شعاع شمس به شمس، هم- با اينكه يك مرتبه بالاترى است- باز هم شعاع شمس با شمس يك غيريّتى دارد و ربط موجودى به يك موجود ديگر است. ربط قواى نفس مجرد به نفس هم يك مرتبه بالاتر از ربط شعاع شمس به شمس است؛ لكن در ربط قوه باصره به نفس، قوه سامعه به نفس هم يك نحو تغايرى، كثرتى هست؛ و اما ربط موجودات به مبدأ وجود، به حق تعالى را نمى‌شود از هيچ يك از اين انواع ربطى كه عرض كردم، حساب كرد. كتاب و سنت هم گاهى همين معنا را، همين معنا را، همين معناى ربط را به آن صورت كه هست، افاده مى‌فرمايند» (تفسير سوره حمد، متن، ص: ۱۳۰)

*

«انبيا آمدند مردم را از اين دنيا، از اين ظلمتها بيرون بكشند؛ و به مبدأ نور برسانند، مبدأ نور، انوار نه، نور مطلق؛ مى‌خواهند انسان را فانى كنند در نور مطلق، اين قطره را در آن دريا فانى كنند- البته مثال منطبق نيست- تمام انبيا براى همين آمده‌اند و تمام علوم وسيله است و عينيت مال آن نور است، «ما عدمهاييم»، اصلمان از آنجاست، عينيت مال آنجاست. همه انبيا هم آمده‌اند كه ما را از اين ظلمتها بيرون بكشند و به نور برسانند، نه به انوار، از حجابهاى ظلمانى، و از حجابهاى نورانى بيرون بكشند و به نور مطلق متصل كنند.» (تفسیر سورۀ حمد ص۱۴۱)


«اصلًا به حسب واقع، غير حق تعالى چيزى نيست، هر چه هست، اوست. جلوه هم جلوه اوست. نمى‌توانيم يك مثال منطبق پيدا بكنيم، «ظلّ» و «ذى ظلّ» ناقص است. شايد نزديكتر از همه مثالها، موج دريا باشد، موج نسبت به دريا. موج از دريا خارج نيست. موجِ درياست؛ نه دريا، موج دريا. اين موجهايى كه حاصل مى‌شود، درياست كه متموّج مى‌شود؛ اما وقتى ما به حسب ادراكمان تصور بكنيم كأنَّه به نظر ما مى‌آيد كه دريا و موج [دو چيزند، در حالى كه‌] موج يك معناى عارضى است براى آن. واقع مطلب [اين است كه‌] غير دريا چيزى نيست، موج دريا همان درياست، عالم يك موجى است. البته مثال باز هم همان طور است كه قائل گفته است كه: «خاك بر فرق من و تمثيل من»، مثال ندارد.» (تفسير سوره حمد، متن، ص: ۱۵۷)


«وجودات ما. همان يك تجلى است، يك نورى كه در آيينه‌هاى متكثر [منعكس مى‌شود] مثال دوردستى است؛ صد تا آينه را اينجا بگذاريد، و نور شمس يا شى‌ء ديگرى در آن منعكس شود، به يك اعتبار مى‌گوييد: صد تا نور است؛ نور آينه همان نور است، منتها محدود است، صد تاست؛ لكن همان نور است، همان جلوه شمس است، نور شمس است در صد تا آينه پيدا شده. عرض كردم مثال دوردست است. جلوه حق تعالى است در اين تعيناتى كه هست. تعينات، نه يك تعينى باشد و يك نورى، نور وقتى جلوه فعلى بكند، تعينات لازمه‌اش است.»(تفسير سوره حمد، متن، ص: ۱۶۵)


«از آنچه كراراً عرض شد، روشن شد كه اين معناى واجب بوده و وجود مساوق با واجب است و وجود و واجب دو چيز همراه و هم‌ركاب و هم‌عنان نبوده بلكه عين يكديگرند.

و بعد از آنكه وجود همان واجب است و اين فردى كه حقيقت آن، تحقق و تحصل است، مفهوم وجود و مفهوم واجب بر او صادق است، پس در عرصه بيش از واجب كيست؟ بگو. و بيش از وجود چيست؟ بگو. پس واجب هست لا غير. و بايد از ممكن سراغ گرفت كه ممكن كجاست؟

كلّ ما في الكون وهم أو خيالأو عكوس في المرايا أو ظلال

و العالم خيال فى الخيال.

وحدت منم، كثرت منممعنى منم، صورت منم‌
اول منم، آخر منمباطن منم، ظاهر منم‌
عِلوى منم، سفلى منمدنيا منم، عقبا منم‌
هم نور و هم ظلمت منمپنهان و هم پيدا منم‌
غايب منم، حاضر منميكتا و بى‌همتا منم‌
حجت منم، دعوا منمعين همه اشيا منم‌

«هُوَ الْأوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ» هر كجا وجود رفته، واجب است و بعد از اثبات اينكه: «إنّ الوجود هو الواجب و إنّ الواجب هو الموجود و إنّ الموجود هو الواجب» خواهيم گفت: وجود عين قدرت است، وجود عين علم است، وجود عين اراده است.

مجموعه كون را به قانون سبقكرديم تصفّح ورقاً بعد ورق‌
حقا كه نديديم و نخوانديم در اوجز ذات حق و شئون ذاتيه حق‌

«أ فِى اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّموَاتِ وَ الْأرْضِ» پس بايد ممكن را اثبات كرد.» (تقريرات فلسفه، ج‌۲، ص۱۵ و ۱۶)


«اللهم إني أسألك من علمك بأَنْفَذه، و كلُّ علمك نافذ. اللهم إني أسألك بعلمك كلِّه.»

قد اختلف كلمة اصحاب السلوك و العرفان و مشايخ المعرفة و ارباب الايقان في ان حقيقة الواجب، جل سلطانه و بهر برهانه، هل هي الوجود بشرط عدم الأشياء معه، المعبّر عنه بالوجود بشرط لا و المرتبة الاحدية و التعين الأول و الهوية الغيبية، و مرتبة العماء على قول؛ او الوجود المأخوذ لا بشرط شي‌ء، اي الطبيعة من حيث هي هي المعبر عنها بالوجود المطلق؛ كما قال المثنوي:

ما عدمهاييم هستيها نماتو وجود مطلق و هستى ما

و الهوية السارية في الغيب و الشهود و عنقاء مغرب الذي لا يصطاده اوهام الحكماء، كما قيل:

عنقا شكار كس نشود دام بازگيركانجا هميشه باد بدست است دام را

بعد الاتفاق في ان الفيض الأقدس و التجلي في مقام الواحدية و اظهار ما في غيب الغيوب في الغيب، من الأعيان الثابتة و الأسماء الإِلهية؛ و [أن‌] الفيض المقدس و طلب ظهور مفاتيح الغيب من الحضرة العلمية في العين و من الغيب في الشهادة ظلان لذلك الوجود؛ و ظل الشي‌ء هو هو باعتبار و غيره باعتبار؛ و بعد الاتفاق في وحدة حقيقة الوجود بل الموجود الحقيقي.

و قد استقر رأي الفحل المطابق للبرهان و الموافق للعيان على الثاني، و ان حقيقة الواجب هو الوجود لا بشرط شي‌ء و تعين و حيثية تعليلية او تقييدية؛ فإن حقيقته هو الوجود الصرف و الخير المحض و النور الخالص، بلا شوب عدم و اختلاط شرّيّه و غبار ظلمة.

و ليس لعدم شي‌ء في انتزاع مفهوم الوجود عنه مدخل؛ فإنه المصداق بالذات للوجود. و قد ثبت عند ارباب التحقيق و اصحاب التدقيق ان المصداق الذاتي للشي‌ء ما لا يكون لانتزاع مفهومه عنه محتاجاً إلى دخل حيثية تعليلية او تقييدية؛ بل مع عزل النظر عن كل شي‌ء و حيثية ينتزع منه؛ و إلا لم يكن المصداق مصداقاً بالذات. و الفيض المنبسط على الأشياء المجامع كل شي‌ء ظل الوجود اللابشرط لا بشرط لا.

فليتدبر في قوله [تعالى‌] (وَ هُوَ الَّذي في السَّماءِ إِلهٌ وَ في الأرْض إِله)، (وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ)، (هُوَ الأَوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ البَاطِن)، (ألَا إنَّهُ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ مُحيط) .

فإذا تحقق لك ذلك ينكشف لبصيرتك، بشرط السلامة و رفض غبار العصبية انه كل الاشياء باعتبار سريان الهوية و اطلاق السلطنة، و ليس‌ بشي‌ء منها باعتبار الحد و التعين و النقص المعانق لهما. فليتأمل في قول مولى الموحدين و سلطان العارفين و امير المؤمنين، عليه السلام «داخل في الأشياء لا بالممازجة و خارج عنها لا بالمزايلة» ۲۳۶؛ و قوله «و حكمُ البينونة «۴» بينونةُ صفة لا بينونة عزلة.»(شرح الدعاء السحر، متن، ص: ۱۱۵ – ۱۱۷)


«آيا حقيقت واجب تعالى وجود بشرط لا است يا وجود لا بشرط؟

اصحاب سلوك و عرفان و مشايخ معرفت و صاحبان يقين اختلاف دارند در اينكه حقيقت واجب (جلّ سلطانه، و بهر برهانه) عبارت است از وجود به شرط آنكه اشياء به همراه او نباشد كه از آن تعبير مى‌كنند به «بشرط لا» و مرتبه احديت و تعين اول و هويت غيبيه و «مرتبه عماء» بنابر قولى. يا آنكه حقيقت واجب عبارت است از وجودى كه نسبت به همراه بودن اشياء با او شرطى در آن نباشد.

«لا بشرط شى‌ء» يعنى طبيعت با حيثيت طبيعت بودن كه از آن به وجود مطلق تعبير مى‌شود، چنانكه مثنوى گفته است:

ما عدمهاييم هستى‌ها نماتو وجود مطلق و هستى ما

و باز از آن تعبير مى‌شود به هويت ساريه در غيب و شهود، و عنقاء مغرب كه به دام اوهام حكماء در نيفتد، چنانكه گفته شده است:

عنقا شكار كس نشود دام باز گيركانجا هميشه باد به دست است دام را

و همين بزرگان در عين اختلافى كه در حقيقت واجب از آن نظر كه گفته شد دارند متفق‌اند در اينكه: «فيض اقدس و تجلى در مقام واحديت و آنچه را كه در غيب الغيوب بود از اعيان ثابته و اسماء الهيه در عالم غيب ظاهر ساختن» و «فيض مقدس و درخواست ظهور مفاتح غيب از حضرت علمى در عالم عين و از عالم غيب در عالم شهادت» هر دو اين‌ها (يعنى فيض اقدس و فيض مقدس) سايه‌هاى آن وجود واجب‌اند، و سايه هر چيزى به اعتبارى خود اوست و به اعتبار ديگر غير اوست. و نيز متفق‌اند در اينكه حقيقت وجود بلكه موجود حقيقى يكى بيش نيست.

و البته نظر بزرگان فن كه هم با برهان مطابق است و هم با شهود و عيان موافق است، بر وجه دوم قرار گرفته يعنى آنكه «حقيقت آن ذات عبارت است از واجب الوجود بدون آنكه همراه بودن با چيزى شرط آن باشد و يا به تعين و حيثيتى مشروط باشد چه حيثيت تعليلى و چه حيثيت تقييدى» زيرا حقيقت او عبارت است از وجود صرف و خير محض و نور خالص بدون آنكه عدمى به او راه يافته و يا شرى به او آميخته و يا غبار ظلمتى بر چهره او نشسته باشد. و در انتزاع مفهوم وجود از او عدم هيچ چيزى مدخليت ندارد، بلكه به حسب ذات مصداق وجود است. و در نزد ارباب تحقيق و اصحاب تدقيق ثابت شده كه مصداق ذاتى هر چيز عبارت از آن است كه انتزاع آن مفهوم از آن چيز نيازى نداشته باشد كه حيثيتى تعليلى و يا تقييدى در آن دخالت داشته باشد بلكه با قطع نظر از همه چيز و همه حيثيات، آن مفهوم از آن چيز قابل انتزاع باشد، كه اگر چنين نباشد آن مصداق، مصداق بالذات نخواهد بود. و فيض منبسطى كه همه اشياء را فراگير است و با همه چيز همراه است سايه آن وجود «لا بشرط» است نه سايه وجود «بشرط لا».

براى درك اين مطلب دقيق در آيه‌هاى ذيل دقت شود: «اوست كه خداى در آسمان است و خداى در زمين»، «و او با شماست هر جا كه باشيد»، «و اوست اول و آخر و ظاهر و باطن»، «آگاه باشيد كه او بر همه چيز احاطه دارد.»» (شرح دعاى سحر، ص: ۱۶۱).


«و بايد دانست كه در اين كتاب جامع الهى به طورى اين معارف، از معرفة الذّات تا معرفة الافعال، مذكور است كه هر طبقه به قدر استعداد خود از آن ادراك مى‌كنند؛ چنانچه آيات شريفه توحيد، و خصوصاً توحيد افعال، را علماء ظاهر و محدّثين و فقها رضوان اللَّه عليهم طورى بيان و تفسير مى‌كنند كه بكلّى مخالف و مباين است با آنچه اهل معرفت و علماء باطن تفسير مى‌كنند؛ و نويسنده هر دو را در محل خود درست مى‌داند، زيرا كه قرآن شفاى دردهاى درونى است و هر مريض را به طورى علاج مى‌كند. چنانچه كريمه هُوَ الاوّلُ وَ الآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الباطِنُ. و كريمه اللَّه نورُ السَّمواتِ وَ الْارْض. و كريمه هُوَ الَّذى فِى السَّماءِ الهٌ وَ فىِ اْلَارْضِ الهٌ. و كريمه هُوَ مَعَكُمْ.

و كريمه اينما تُوَلُّوا فَثمَّ وَجْهُ اللَّه. الى غير ذلك در توحيد ذات، و آيات كريمه آخر سوره «حشر» و غير آنها در توحيد صفات، و كريمه وَ ما رَمَيْتَ اذْرَمَيْتَ وَ لكِنَ اللَّه‌ رَمى. كريمه الْحَمْدُ للَّه رَبِّ الْعالَمين. و كريمه يُسَبحُ للَّه ما فى السَّمواتِ و ما فِى الارْض. در توحيد افعال، كه بعضى به وجه دقيق و بعضى به وجه ادقّ عرفانى دلالت دارد، براى هر يك از طبقات علماء ظاهر و باطن طورى شفاى امراض است. و در عين حال كه بعضى آيات شريفه، مثل آيات اوّل «حديد» و سوره مباركه «توحيد»، به حسب حديث شريف كافى براى متعمّقان از آخر الزّمان وارد شده، اهل ظاهر را نيز از آن بهره كافى است. و اين از معجزات اين كتاب شريف و از جامعيت آن است.» (آداب الصلوة، متن، ص: ۱۸۶).


«در قرآن سه نظر وجود دارد: يكى غمزه با صاحبدلان و ديگرى با كوران صحبت كردن و سومى بين اول و دوم است.

به اهل اسرار مى‌گويد: «هُوَ الْأوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَلِيمٌ» كه يك حقيقت و يك ظهور و يك وجود ابسط است؛ اول اوست، آخر اوست، ظاهر اوست، باطن اوست، تعدد نيست. علم اوست، اراده اوست، معلوم اوست، قدرت اوست.» (تقريرات فلسفه، ج‌۲، ص: ۱۹۰)


«و در مقام ديگر كه مقام سرّ و مقام صحبت با صاحب‌نظران است مى‌فرمايد: «هُوَ الْأوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ» يك چيز و يك ظهور و يك نور است و هر چيزى غير او باطل است و او يك هويت متحققه است و غير او حقيقتى نيست. او حقيقة الوجود است. علم اوست، قدرت اوست، اراده اوست.» (تقريرات فلسفه، ج‌۲، ص: ۱۹۲)


«مى‌توان عالم را به سه نظر نگاه كرد:

يكى نظر كثرت است كه عقل و نفس و طبيعت را ببينيم. در اين نظر مضاف و مضاف إليه و اضافه‌اى هست؛ ماهيات مضاف إليه و وجود منبسط اضافه و ذات حق مضاف است. البته اضافه مقوليه نيست كه دو طرف باشد تا اضافه منتزع و محقق گردد و هر دو طرف اضافه اصيل باشد، بلكه در اينجا اضافه اشراقيه بوده و مضاف سِمت و منصب قيوميت و قيمومت مضاف إليه را داراست و مضاف متقدم و اضافه متأخر از آن، و مضاف إليه در رتبه اخيره است. در اين نظر، فيض مقدس اطلاقى، يعنى نور وجود منبسط و شعاع نور عالم كه جلوه وجودى مبدأ نور است، علم و قدرت و حيات است و ماهيات معلوم و مقدور مى‌باشند. پس در اين نظر سه چيز؛ «متجلّى» و «جلوه» و «متجلّى‌ به» هست.

در نظر ديگر به عالم، جلوه و متجلى هست و ماهيات هيچ مى‌باشند.

نظر سوم: نظر وحدت است كه در اين نظر صوفى و عارف مى‌گويد: «ليس فى الدار غيره ديّار» و جلوه را در متجلى فانى مى‌بيند. با اين نظر است كه اگر تأييدات الهيه شامل شود مراتب وجود شئون او ديده مى‌شود و اين طور نيست كه غيريتى در عالم باشد.

در آيات شريفه شايد به اين انظار اشاره شده باشد. مثلًا با آيه «وَ هُوَ مَعَكُمْ أيْنَ مَا كُنْتُمْ» به نظر اول اشاره شده كه در آن «هويت» و «معيت» و «كُميّت» است و «هو» اشاره به غيب الغيوب و «معيت» اضافه اشراقيه و «كُم» مضاف إليه مى‌باشد.

و در آيه ديگر كه در اول سوره حديد است «هُوَ الْأوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَلِيمٌ» نظر را دقيق كرده كه غير از وحدت چيزى نيست.» (تقريرات فلسفه، ج‌۲، ص: ۲۴۳)


«و بالجمله: هنگامى كه قلب از مرحله توحيد فعلى بالاتر رفت به مرتبه‌اى مى‌رسد كه در آن اسماء و صفات تجلى نموده و در عالم تجلى، رحمت و كرم و غفاريت و نعمت مى‌بيند و هر صفتى كه در قلب تجلى كند و قلب با آن صفت سنخيت داشته باشد، در عالم حقيقت آن صفت را مى‌بيند.

در مسير استكمال قلب، قلبى مسانخ با اسم حكمت است و قلبى مسانخ با اسم‌ رحمانيت است. اى بسا قلب مستكمل تامى باشد كه همه صفات در او متجلى گردد و اى بسا در آن، اسم جامع اللّه كه جامع تمام اسماء و صفات است تجلى كند.

وقتى سائر الى اللّه از اسماء و صفات گذشت و كامل‌تر گرديد ديگر تجليات اسمائى و صفاتى نمى‌بيند، بلكه در اين مرحله فقط تجلى ذاتى است.

اين است كه ديگر ذكر «يا هو» مى‌گويد چنانكه در مرحله متوسطه يعنى تجليات صفاتى متذكر و ذاكر آن اسم و صفتى است كه بر او تجلى نموده است مثل يا رحمن و يا كريم و يا عليم و يا قادر، ولى بعد از آنكه به آخرين درجه‌اى كه براى بشر ممكن است رسيد و بر قلب وى، ذات تجلى نمود «يا هو يا هو» مى‌گويد چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمود: «يا هو يا من لا هو الّا هو» اين است كه هر چه مى‌بيند او را مى‌بيند «هُوَ الْأوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ».

و بالجمله: هنگامى كه اين مرحله به دست آمد كثرات اوصاف و اسماء هم محو مى‌شود. فقط ديدار يك ذات اقدس به تجلى ذاتى اتفاق مى‌افتد و اين مرحله محو و طمس فعل و اوصاف و اسماء و بقا و شهود ذات و مرتبه اخلاص كامل و كمال توحيد است.

اين است كه در آيه شريفه فرمود: «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ* إلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ» كه بايد هم در عبارت و هم در تحقيق معناى آن نظر شود. و بالجمله: اين مرحله، اتمّ مرحله توحيد و آخرين نقطه سير انسانى است.» (تقريرات فلسفه، ج‌۲، ص: ۲۴۶)


«اگر با احاطه عقلى جميع سلسله‌هاى غير متناهى را بنگرى آواى فقر ذاتى و احتياج در وجود و كمال آنها به وجودى كه بالذات موجود است و كمالاتْ، ذاتى آن است، مى‌شنوى، و اگر به مخاطبه عقلى خطاب به سلسله‌هاى فقير بالذات نمايى كه «اى موجودات فقير چه كسى قادر است رفع احتياج شما را نمايد؟» همه با زبان فطرت‌ هم صدا فرياد مى‌زنند كه ما محتاجيم به موجودى كه خود همچون ما فقير نباشد در هستى و كمال هستى؛ و اين فطرت نيز از خود آنان نيست فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيها لا تَبدِيلَ لِخَلقِ اللَّه فطرت توحيد از خداوند است و مخلوقات فقير بالذات مبدّل نمى‌شوند به غنىّ بالذات و امكان ندارد چنين تبديلى.

و چون بالذات فقير و محتاجند جز غنىّ بالذات، كسى رفع فقر آنان را نخواهد كرد. و اين فقر كه لازم ذاتى آنان است هميشگى است، چه اين سلسله ابدى باشد يا نباشد، ازلى باشد يا نباشد، و از هيچ كس جز او كارگشايى نخواهد شد و هر كس هر كمال و جمالى دارد از خود نيست بلكه جلوه كمال و جمال اوست. وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‌ در هر چيز و هر فعل و هر گفتار و كردار صادق است و هر كس اين حقيقت را دريابد و ذوق كند، به كسى جز او دل نبندد و از كسى جز او حاجت نخواهد.

سعى كن در خلوات، در اين بارقه الهى فكر كنى، و به طفل قلبت تلقين كن و تكرار كن تا به زبان آيد و در ملك و ملكوت وجودت اين جلوه خودنمايى كند، و به غنىّ مطلق بپيوند تا از هر كس جز او غنىّ شوى، و از او توفيق وصول بخواه تا تو را از همه كس و خودى خودت ببرد و تشريف حضور دهد و اذن دخول.

پسر عزيزم او- جلّ و علا- اوّل و آخر و ظاهر و باطن است هُوَ الأوّلُ و الآخِرُ و الظّاهِرُ و الْباطِن «۳» أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرُ لَكَ، مَتى‌ غِبْتَ حَتّى‌ تَحْتاجَ الى‌ دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ و مَتى‌ بَعُدْتَ حَتّى‌ تَكُونَ الآثارُ هِىَ الّتي تُوصِلُ الَيْكَ، عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقِيباً.

غايب نبوده‌اى كه تمنا كنم تراپنهان نئى ز ديده كه پيدا كنم ترا»

(صحيفه نور، ج‌۱۶، ص: ۲۰۸)


«او ظاهر است و هر ظهورى ظهور اوست و ما خود حجاب هستيم. انانيّت و انيّت‌ ماست كه ما را محجوب نموده، «تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز» به او پناه ببريم و از او- تبارك و تعالى- با تضرّع و ابتهال بخواهيم كه ما را از حجاب‌ها نجات دهد: إلهى هَبْ لى‌ كَمالَ الانْقِطاعِ الَيْكَ، وَ انِرْ أَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها الَيْكَ حَتّى‌ تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ الى‌ مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ، وَ تَصِيرَ ارْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ، الهى‌ وَ اجْعَلْنى‌ مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ.

پسرم! ما هنوز در قيد حجاب‌هاى ظلمانى هستيم و پس از آنها حجاب‌هاى نور است، و ما محجوبان هنوز اندر خم يك كوچه‌ايم.

پسرم! سعى كن اگر از اهل مقامات معنوى نيستى انكار مقامات روحانى و عرفانى را نكنى كه از بزرگ ترين حيله‌هاى شيطان و نفس اماره كه انسان را از تمام مدارج انسانى و مقامات روحانى بازمى‌دارد، وادارى اوست به انكار و احياناً به استهزاى سلوك إلى اللَّه كه منجر به خصومت و ضديت با آن شود و آنچه تمام انبياى عظام- صلوات الله عليهم- و اولياى كرام- سلام الله عليهم- و كتب آسمانى خصوصاً قرآن كريم كتاب جاويد انسان‌ساز، براى آن به وجود آمده‌اند در نطفه خفه شود.» ( صحيفه، ج‌۱۶، ص: ۲۰۹)


«اشخاصى كه قبل از اسلام بودند در عين حالى كه اشخاص بزرگى بودند مثل ارسطو و امثال او، مع ذلك وقتى كتابهاى آنها را ما ملاحظه مى‌كنيم بويى از آن چيزى كه در قرآن كريم است در آنها نيست. همين آياتى كه در روايات ما وارد شده است كه براى متعمقين آخر الزمان وارد شده است، مثل سوره «توحيد» و شش آيه از سوره «حديد، گمان ندارم كه واقعيتش براى بشر تا الآن و تا بعدها بشود آن طورى كه بايد باشد، كشف بشود. البته مسائل در اين باب خيلى گفته شده است، تحقيقات، تحقيقات بسيار ارزنده هم بسيار شده است، لكن افق قرآن بالاتر از اين مسائل است.

همين آيه شريفه هُوَ الأَوّلُ وَ الاخِرُ و الظاهر و الباطِنُ انسان خيال مى‌كند كه خوب، اول خلق، اللَّه است و آخر هم همان است، و عرض مى‌كنم كه ظاهر هم به حسب آثارش است و باطن هم به حسب اسمائش. لكن اصلًا اين مسأله اين نيست كه ما مى‌فهميم و فهميده‌اند، مسائل بيش از اين مسائل است. «هُوَ الظاهر» اصل ظهور را به غير خودش مى‌خواهد نفى كند از غير خودش، ظهور مال اوست. واقع مطلب همين است، منتها فهم اين معنا كه ظهور، ظهور اوست و عالم و تمام هستى ظهور اوست، فهم اين مشكل است. و هُوَ مَعَكُم كه در همين‌ آيات وارد شده است، «معكم» يعنى همراه ماست، او اينجاست و ما اينجا. اين معيت، مثلًا فلاسفه «معيت قيّوميّة» مى‌گويند، قيّوميّة ولى مسأله را حل مى‌كند؟ مثل معيت علت و معلول است؟ مثل معيت جلوه و ذى جلوه است؟ مسائل اين نيست. متعمّقين آخر الزمان هم به اندازه عمق ادراكشان بهتر از ديگران فهميده‌اند، و الّا حد قرآن آن است كه إنّما يَعْرِفُ القُرآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ.» (صحيفه امام، ج‌۱۸، ص: ۲۶۲)


«و اما آيه شريفه سوم. و آن اين است: هُوَ الأوَّلُ وَ اْلآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ‌ءٍ عَليمٌ.

عارف به معارف حقّه ارباب معرفت و يقين و سالك طريق اصحاب قلوب و سالكين مى‌داند كه منتهاى سلوك سالكان و غايت آمال عارفان فهم همين يك آيه شريفه محكمه است. و به جان دوست قسم كه تعبيرى براى حقيقت توحيد ذاتى و اسمائى بهتر از اين تعبير نيست، و سزاوار آن است كه جميع اصحاب معارف براى اين عرفان تام محمدى، صلّى اللّه عليه و آله، و كشف جامع احمدى و آيه محكمه الهى سجده كنند و در خاك افتند. و به حقيقت عرفان و عشق قسم كه عارف مجذوب و عاشق جمال مجبوب از شنيدن اين آيه شريفه اهتزازى ملكوتى و انبساطى الهى براى او دست دهد كه لباس بيان به قامت آن كوتاه و هيچ موجودى تحمّل آن ندارد. فسبحان اللّه ما أعظم شأنه و أجلّ سلطانه و أكرم قدره و أمنع عزّه و أعزّ جنابه.

آنها كه به كلمات عرفاى شامخ و علماى باللّه و اولياى رحمان خرده‌گيرى مى‌كنند خوب است ببينند كدام عارف ربّانى يا سالك مجذوبى بيشتر از آنچه اين آيه شريفه تامّه و نامه قدس الهى متضمن است بيانى كرده يا تازه‌اى به بازار معارف آورده؟ اينك اين كريمه الهيه و آن كتب مشحونه از عرفان عرفا. گرچه اين سوره مباركه «حديد»، خصوصا اين آيات شريفه اوّل آن، مشتمل بر معارفى است كه دست آمال از آن كوتاه است، ولى به عقيده نويسنده اين آيه شريفه خصوصيت ديگرى دارد كه ديگر آيات را نباشد. و بيان اوّليت و آخريت و ظاهريت و باطنيت حق چيزى نيست كه به بيان آيد يا قلم را جرئت جسارت باشد، پس بگذريم و ادراك آن را به قلوب محبين و اوليا واگذار كنيم.» (شرح چهل حديث، ص: ۶۵۷)


«و أمّا العرفاء الشامخون و الأولياء المهاجرون لمّا كان نظرهم إلى الوحدة و عدم شهود الكثرة، لم ينظروا إلى تعيّنات العوالم، ملكها أو ملكوتها، ناسوتها أو جبروتها. و يروا أنّ تعيّنات الوجود المطلق، المعبّر عنها ب «الماهيات» و «العوالم» أيّة عوالم كانت، اعتبار و خيال؛ و لذا قيل: العالم عند الأحرار خيال في خيال.

و قال الشيخ الكبير، محيى الدين العالم غيب ما ظهر قطّ؛ و الحقّ ظاهر ما غاب قطّ. انتهى. فما كان في دار التحقّق و الوجود و محفل الغيب و الشهود إلا الحقّ، ظاهرا و باطنا، أوّلا و آخرا. و ما وراءه من تلبيسات الوهم و اختراعات الخيال.

بل نرجع و نقول: إنّ كلام المحقّق القونوي أيضا ليس عند العرفاء الكاملين بشي‌ء؛ بل ما توهّم أنّه من كلمات الأولياء الشامخين، عندهم فاسد و في سوق أهل المعرفة كاسد. فإنّ الصدور لا بدّ من مصدر و صادر، و يتقوّم بالغيريّة و السوائيّة. و هي مخالفة لطريقة أصحاب العرفان و غير مناسبة لذوق أرباب الإيقان. و لذا تراهم يعبّرون عن ذلك، حيث يعبّرون، ب «الظهور» و «التجلّي». أ من وراء الحقّ شي‌ء حتّى ينسب الصدور إليه؟ بل «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ».

قال مولانا، أبو عبد اللّه الحسين، عليه الصلاة و السلام، في دعاء «عرفة»: أ لغيرك من الظهور ما ليس لك؟ صدق وليّ اللّه، و روحي له الفداء. فالعالم بجهة السوائيّة ما ظهر قطّ؛ و الكلّي الطبيعي غير موجود في نظر أهل الحقّ؛ و بغيرها، هو اسمه «الظاهر». ( مصباح الهدایه، ج‌۱۸، ص: ۲۶۲)

اشعار

آنروز که عاشق جمالت گشتمدیوانه روی بی مثالت گشتم
دیدم نبود در دو جهان جز تو کسیبیخود شدم و غرق کمالت گشتم
*
در سراپای دو عالم رخ او جلوه گر استکه کند پوچ همه زندگی باطل من
*
حاصل کون و مکان، جمله زعکس رخ توستپس همین بس که همه کون و مکان حاصل ما
*
در هرچه بنگری رخ او جلوه گر بودلوح رخش به هر در و هر رهگذر زدم
*
دیده ای نیست نبیند رخ زیبای تو رانیست گوشی که همه نشنود آوای تو را
*
هرکجا پا بنهی حُسن وی آنجا پیداستهرکجا سر بنهی سجده گه آن زیباست
*
انموذج جمالی و اسطورۀ جلالدریای بی کرانی و عالم همه سراب
*
این ما و تویی مایۀ کوری و کری استاین بت بشکن تا شودت دوست پدید
*
ما همه موج و تو دریای جمالی ای دوستموج دریاست عجب آنکه نباشد دریا
*
هر چه بوییم ز گلزار، گلستان وى استعطر یار است که بوییده و بوییم همه
جز رخ یار جمالى و جمیلى نبوددر غم او است که در گفت و مگوییم همه