کانال تلگرام عرفان و حکمت
عرفان وحکمت
در پرتو قرآن وعترت
دانشنامه
  • مقاله

    بخش مقالات و یادداشتها دربرگیرنده نوشته‌های علمی‌ای است که شرائط درج در بخش دانشنامه را ندارد.
    مقاله متنی علمی است که نسبة طولانی و دارای ارجاعات و تحقیق باشد.
    یادداشت یا فیش متن علمی کوتاهی است که می‌تواند در دراز مدت تأمین کننده محتوای یک مقاله باشد.
  • دانشنامه

    دانشنامه، به ارائه مباحث علمی کلی و جامع مربوط به یک مدخل می‌پردازد.
    منظور از مدخل در اینجا یک اصطلاح (مانند: توحید افعالی، اعیان ثابته و...) یا اسم خاص (کتاب، شخصیت و ...) یا موضوع خاص (مانند: ادله وحدت وجود، تاریخ فلسفه، ...) است که به طور طبیعی در فضای مجازی مورد جستجو قرار می‌گیرد.
    در ذیل مدخل‌ها می‌توانید به فهرست مقالات، یادداشتها و پرسش و پاسخهای مرتبط با آن موضوع نیز دست پیدا کنید. بخشی از محتوای مدخل‌ها برگرفته‌ای از یک متن دیگر است که می‌توانیداز طریق عنوان «متن اصلی» به آن مراجعه کنید.

رخ

انتشار: یکشنبه ۲۲ جمادی‌الثانیه ۱۴۳۶ - بروزرسانی: چهارشنبه ۲۵ جمادی‌الثانیه ۱۴۳۶

رخ‌ (اصطلاح عرفانی) عبارت است از تجلى جمال الهى به صفت لطف مانند لطيف و رؤف و تواب و محيى‌ء و هادى و وهاب. (رساله مشواق)

رخ به معنای ۱ـ تجلّی ذات الهی به صفات جمالی ۲ـ نقطه وحدت ظهور و بطون. (سیر و سلوک (طرحی نو در عرفان عملی شیعی))

رخ در دیوان شمس مولوی:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابرکان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل بازباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

و همچنین:

دل من رای تو دارد سر سودای تو داردرخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالتگهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردمکه خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

اشارت به رخ در گلشن راز شیخ محمود شبستری:

رخ اینجا مظهر حسن خدایی استمراد از خط جناب کبریایی است
رخش خطی کشید اندر نکوییکه از ما نیست بیرون خوبرویی
خط آمد سبزه‌زار عالم جاناز آن کردند نامش دار حیوان
ز تاریکی زلفش روز شب کنز خطش چشمهٔ حیوان طلب کن
خضروار از مقام بی‌نشانیبخور چون خطش آب زندگانی
اگر روی و خطش بینی تو بی‌شکبدانی کثرت از وحدت یکایک
ز زلفش باز دانی کار عالمز خطش باز خوانی سر مبهم
کسی گر خطش از روی نکو دیددل من روی او در خط او دید
مگر رخسار او سبع المثانی استکه هر حرفی از او بحر معانی است
نهفته زیر هر مویی از او بازهزاران بحر علم از عالم راز
ببین بر آب قلبت عرش رحمانز خط عارض زیبای جانان

رخ در غزلیات سعدی:

شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبشمجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشدخطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستتچنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانیحبیب من که ندیدست روی عذرا را

رخ در غزلیات حافظ:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوستکه هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهرنهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهدکه چون شکنج ورق‌های غنچه تو بر توست
نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بسبسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست
مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان راکه باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست
نثار روی تو هر برگ گل که در چمن استفدای قد تو هر سروبن که بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالان استچه جای کلک بریده زبان بیهده گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافتچرا که حال نکو در قفای فال نکوست
نه این زمان دل حافظ در آتش هوس استکه داغدار ازل همچو لاله خودروست

و همچنین:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعیباشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشدهر کس حکایتی به تصور چرا کنند

رخ در دیوان اشعار شیخ بهایی:

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی توهر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تومقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دیدپروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دیدیعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پویددیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بویدهر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

رخ در غزلیات فیض کاشانی:

غیر عشق رخ دلدار غلط بود غلطهرچه کردیم غیر این کار غلط بود غلط
هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطاجز حدیث لب دلدار غلط بود غلط
کاش اول شدمی از دو جهان بیگانهآشنائی بجز آن یار غلط بود غلط

رخ در غزلیات عطار:

از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یارشدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار
کار من شد چو سر زلف سیاهش درهمحال من گشت چو خال رخ او تیره و تار
گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خرابگفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار

رخ در ترجیعات شاه نعمت الله ولی:

که سراسر جهان و هرچه در اوستعکس یک پرتوی است از رخ دوست
مربوط به دسته های: اصطلاحات عرفانی - زبان سلوک -