عرفان و حکمت
عرفان و حکمت در پرتو قرآن و عترت
تبیین عقلی و نقلی عرفان و حکمت و پاسخ به شبهات
صفحه‌اصلیدانشنامهمقالاتپرسش پاسختماس با ما
تلگرام

زلف

انتشار: جمعه ۷ محرم ۱۴۳۶- بروزرسانی: چهارشنبه ۱۷ رجب ۱۴۳۶

زلف عبارت است از تجلى جلال الهى به صفت قهر مانند مانع و قابض و قهار و مميت و مضلّ و ضار، چه رخسار و زلف بتان مه پيكر را به حسب جامعيت نشأت انسانى از اين دو صفت متقابل بهره و نصيب داده‌اند، آينه روى زيبا كه با تجلى جمالى لطف از روى روشنى و نور مناسبتى تام و سلسله زلف چليپا را با تجلى جلالى قهر از جهت تيرگى و ظلمت و خفا مشابهتى تمام هست و شاهد حقيقى را كه عبارت است از حقيقت به اعتبار حضور و ظهور با آنكه در پرده هر جلالى جمالى مختفى در شوكت هر جمالى جلالى متوارى است، توان گفت كه از وراى تتق هر جمالى جلالى نيز جمالى پيدا و از اشعه انوار بهر جمالى جلالى هويداست.

زلف (اصطلاح عرفانی) به معنای تجلی ذات الهی به صفات جلاليه، و همچنین مطلق ماسوی الله و ممکنات است. (سیر و سلوک (طرحی نو در عرفان عملی شیعی))

معنی زلف در رساله مشواق فیض کاشانی

زلف عبارت است از تجلى جلال الهى به صفت قهر مانند مانع و قابض و قهار و مميت و مضلّ و ضار، چه رخسار و زلف بتان مه پيكر را به حسب جامعيت نشأت انسانى از اين دو صفت متقابل بهره و نصيب داده‌اند، آينه روى زيبا كه با تجلى جمالى لطف از روى روشنى و نور مناسبتى تام و سلسله زلف چليپا را با تجلى جلالى قهر از جهت تيرگى و ظلمت و خفا مشابهتى تمام هست و شاهد حقيقى را كه عبارت است از حقيقت به اعتبار حضور و ظهور با آنكه در پرده هر جلالى جمالى مختفى در شوكت هر جمالى جلالى متوارى است، توان گفت كه از وراى تتق هر جمالى جلالى نيز جمالى پيدا و از اشعه انوار بهر جمالى جلالى هويداست.

قال امير المؤمنين- صلوات اللّه عليه-«سبحان من اتسعت رحمته لاوليائه فى شدة نقمته و اشتدت نقمته لاعدائه فى سعة رحمته» و به زبان شرع از تجلى جمالى به نور و از تجلى جلالى به ظل اشاره شد، قال اللّه تعالى‌ «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» [۱] قال اللّه سبحانه‌ «أَ لَمْ تَرَ إِلى‌ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ» [۲]و گاه از مطلق ما سوى به زلف تعبير كنند چه همچنانكه زلف پرده و نقاب روى محبوب است، هر يك ازكائنات و كثرات حجاب ذات و نقاب وجه واحد حقيقى است، و از اينجاست كه از عدم انحصار موجودات و كثرات تعيّنات به درازى زلف و عدم انتهاى آن تعبير مى‌نمايند.

هر آن چيزى كه در عالم عيان است‌

چو عكسى ز آفتاب آن جهان است‌

جهان چون خط و خال و چشم و ابروست‌

كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست‌

تجلى گه جمال و گه جلال است‌

رخ و زلف آن معانى را مثال است‌

صفات حق تعالى لطف و قهر است‌

رخ و زلف بتان را ز آن دو بهر است‌

چو محسوس آمد اين الفاظ مسموع‌

نخست از بهر محسوس است موضوع‌

ندارد عالم معنى نهايت‌

كجا بيند مر او را لفظ غايت‌

هر آن معنى كه شد از ذوق پيدا

كجا تعبير لفظى يابد آن را [۳]

چو اهل دل كند تفسير معنى‌

به مانندى كند تعبير معنى‌

كه محسوسات از آن عالم چو سايه است‌

كه اين چون طفل و آن مانند دايه است‌

ولى تشبيه كلّى نيست ممكن‌

ز جستجوى آن مى‌باش ساكن‌ [۴]

نظر كن در معانى سوى غايت‌

لوازم را يكايك كن رعايت‌

بوجه خاص از آن تشبيه مى‌كن‌

ز ديگر وجه‌ها تنزيه مى‌كن‌

از تضاد و تخالف اسماء و صفات در عالم ظهور به كجى زلف و پيچش آن اشاره كنند كه بر استوا و اعتدال امتداد قد و قامت حضرت الوهيّت است كه برزخ ميان وجوب و امكان است.

ز قدّش راستى گفتم سخن دوش‌

سر زلفش مرا گفتا كه خاموش‌

كجى بر راستى زو گشت غالب‌

وز او در پيچش آمد راه طالب‌

و هر چه در مراتب كثرت مى‌بينى به حقيقت حلقه‌اى است از حلقه‌هاى بى‌نهايت آن زلف، و هر دل كه به هوى و هوسى در پيداست، به حلقه‌اى از حلقه‌هاى آن زنجير گرفتار است با آنكه خلاصى از قيد تعيّن خود ندارد و بخودى خود كه تارى از آن زلف است پاى بند و مانده از رفتار است.

همه دلها از آن گشته مسلسل‌

همه جانها از او بوده مقلقل‌

معلق صد هزاران دل ز هر سو

نشد يك دل برون از حلقه او [۵]

گر او زلفين مشگين بر فشاند

به عالم در يكى كافر نماند

و گر بگذاردش پيوسته ساكن‌

نماند در جهان يك نفس مؤمن‌

حديث زلف جانان بس دراز است‌

چه شايد گفت از او چه جاى راز

مپرس از من حديث زلف پر چين‌

مجنبانيد زنجير مجانين‌

و از تغييرات و تبديلات سلسله موجودات كه هر ساعتى به نوعى و حقيقتى ديگر است به بى‌قرارى زلف تعبير كنند گاه كثرت از وجه وحدت دور شود و صبح توحيد روى نمايد و گاه وجه وحدت در كثرت مستور گردد و شام شرك در آيد.

نيابد زلف او يك لحظه آرام‌

گهى بام آورد گاهى كند شام‌

ز روى زلف او صد روز شب كرد

بسى بازيچه‌هاى بو العجب كرد

دل ما دارد از زلفش نشانى‌

كه خود ساكن نمى‌گردد زمانى‌ [۶]

از او هر لحظه كار از سر گرفتم‌

ز جان خويشتن دل بر گرفتم‌

از آن گردد سر زلفش مشوش‌

كه از رويش دلى دارد بر آتش‌ [۷]

و چون حقيقت هم در مظاهر پيدا گشته و هم در مظاهر پنهان شده توان گفت كه ظهور او عين خفاست و خفاى او عين ظهور «سبحان من ظهر فى بطونه و بطن فى ظهوره»

همه عالم ظهور نور حق دان‌

حق اندر وى ز پيدايى است پنهان‌

چو آيات است روشن گشته از ذات‌

نگردد ذات او روشن ز آيات‌

همه عالم به نور اوست پيدا

كجا او گردد از عالم هويدا

نگنجد نور ذات اندر مظاهر

كه سبحات جلالش هست قاهر

و از نفحات انسى كه به مشام اهل عرفان و عشق مى‌رسد از تجليات جماليّه و جلاليه كه موجب اين ظهور و خفاست و از مقتضيات زلف است؛ به عطر تعبير مى‌نمايند.

گل آدم از آن دم شد مخمّر

كه دادش بوى آن زلف معنبر

پانویس

۱. نور/ ۳۵.

۲. فرقان/ ۴۵.

۳. در نسخه خطى ديگر آمده «كجا تغيير لفظى يابد او را (ف).

۴. در نسخه خطى ديگر آمده «او» (ف).

۵. در نسخه خطى ديگر چنين است: معلق صد هزاران دل از آن سو (ف).

۶. در نسخه خطى چنين است: دل ما دارد از زلفش نشانى (ف).

۷. در نسخه اصلى:وز آن گردد دل از زلفش مشوش‌ - كه از رويش دلى دارم پر آتش (ف)

مربوط به دسته های:اصطلاحات عرفانی - زبان سلوک -