کانال تلگرام عرفان و حکمت
عرفان وحکمت
در پرتو قرآن وعترت
دانشنامه
  • مقاله

    بخش مقالات و یادداشتها دربرگیرنده نوشته‌های علمی‌ای است که شرائط درج در بخش دانشنامه را ندارد.
    مقاله متنی علمی است که نسبة طولانی و دارای ارجاعات و تحقیق باشد.
    یادداشت یا فیش متن علمی کوتاهی است که می‌تواند در دراز مدت تأمین کننده محتوای یک مقاله باشد.
  • دانشنامه

    دانشنامه، به ارائه مباحث علمی کلی و جامع مربوط به یک مدخل می‌پردازد.
    منظور از مدخل در اینجا یک اصطلاح (مانند: توحید افعالی، اعیان ثابته و...) یا اسم خاص (کتاب، شخصیت و ...) یا موضوع خاص (مانند: ادله وحدت وجود، تاریخ فلسفه، ...) است که به طور طبیعی در فضای مجازی مورد جستجو قرار می‌گیرد.
    در ذیل مدخل‌ها می‌توانید به فهرست مقالات، یادداشتها و پرسش و پاسخهای مرتبط با آن موضوع نیز دست پیدا کنید. بخشی از محتوای مدخل‌ها برگرفته‌ای از یک متن دیگر است که می‌توانیداز طریق عنوان «متن اصلی» به آن مراجعه کنید.

چشم

انتشار: چهارشنبه ۲۵ جمادی‌الثانیه ۱۴۳۶ - بروزرسانی: چهارشنبه ۱۷ رجب ۱۴۳۶

چشم (اصطلاح عرفانی) به معنای: ۱- شهود حق، اعيان و استعدادهايشان را که در حقيقت صفت بصیری حق است. ۲ـ جمال. (سیر و سلوک (طرحی نو در عرفان عملی شیعی))

چشم (اصطلاح عرفانی) عبارت است از شهود حق بر اعيان و استعدادات ايشان را كه‌ صفت بصيرى اوست جلّ شأنه، قال اللّه تعالى: «إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ» (غافر/۴۴). و از مطلق صفت از آن رو كه حد و حاجب دات است به ابرو اشاره نمايند و اين هر دو از مقتضيات تجلّى جلال است كه در اغلب موجب بعد و حرمان است. و از استغنا و عدم الفتات كه مقتضى آن است كه عالم را در نظر هستى در نياورد و به نيستى خود بگذارد به مستى و بيمارى كه از لوازم چشم بتان بى‌رحم است تعبير نمايند. و از رسانيدن راحت بعد از محنت و چشانيدن محنت در عقب راحت كه موجب خوف و رجا است به غمزه اشاره كنند، چه غمزه حالتى است كه از بر هم زدن چشم محبوبان در دلربائى و عشوه گرى واقع ميشود و بر هم زدن چشم عبارت از عدم الفتات است كه از لوازم استغناست و گشادن چشم اشارت به مردمى و دلنوازى كه از لوازم مستى است تعبير كنند. (رساله مشواق)

چشم در غزلیات سعدی:

ای چشم تو دلفریب و جادودر چشم تو خیره چشم آهو
در چشم منی و غایب از چشمزان چشم همی‌کنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشایدچون چشم برافکنم بر آن رو
چشمم بستی به زلف دلبندهوشم بردی به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارمتا چشم من و چراغ من کو
این چشم و دهان و گردن و گوشچشمت مرساد و دست و بازو
مه گر چه به چشم خلق زیباستتو خوبتری به چشم و ابرو
با این همه چشم زنگی شبچشم سیه تو راست هندو
سعدی بدو چشم تو که داردچشمی و هزار دانه لولو

سوال از معنای چشم در گلشن راز شیخ محمود شبستری:

چه خواهد اهل معنی زان عبارتکه سوی چشم و لب دارد اشارت
چه جوید از سر زلف و خط و خالکسی که اندر مقامات است و احوال

جواب در اشارت به معنای چشم در گلشن راز شیخ محمود شبستری:

نگر کز چشم شاهد چیست پیدارعایت کن لوازم را بدینجا
ز چشمش خاست بیماری و مستیز لعلش گشت پیدا عین هستی
ز چشم اوست دلها مست و مخمورز لعل اوست جانها جمله مستور
ز چشم او همه دلها جگرخوارلب لعلش شفای جان بیمار
به چشمش گرچه عالم در نیایدلبش هر ساعتی لطفی نماید
دمی از مردمی دلها نوازددمی بیچارگان را چاره سازد
به شوخی جان دمد در آب و در خاکبه دم دادن زند آتش بر افلاک
از او هر غمزه دام و دانه‌ای شدوز او هر گوشه‌ای میخانه‌ای شد
ز غمزه می‌دهد هستی به غارتبه بوسه می‌کند بازش عمارت
ز چشمش خون ما در جوش دائمز لعلش جان ما مدهوش دائم
به غمزه چشم او دل می‌ربایدبه عشوه لعل او جان می‌فزاید
چو از چشم و لبش جویی کناریمر این گوید که نه آن گوید آری
ز غمزه عالمی را کار سازدبه بوسه هر زمان جان می‌نوازد
از او یک غمزه و جان دادن از ماوز او یک بوسه و استادن از ما
ز «لمح بالبصر» شد حشر عالمز نفخ روح پیدا گشت آدم
چو از چشم و لبش اندیشه کردندجهانی می‌پرستی پیشه کردند
نیاید در دو چشمش جمله هستیدر او چون آید آخر خواب و مستی
وجود ما همه مستی است یا خوابچه نسبت خاک را با رب ارباب
خرد دارد از این صد گونه اشگفتکه «ولتصنع علی عینی» چرا گفت

چشم در غزلیات حافظ:

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشمدل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمی‌بینممنم ز عالم و این گوشه معین چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم توز گنج خانه دل می‌کشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشتگرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل می‌گفتاگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوشبه راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ رامزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

چشم دوبیتی‌های باباطاهر:

دل عاشق به پیغامی بسازدخمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیستریاضت کش ببادامی بسازد

چشم در دیوان شمس مولوی:

یک چشم من از روز جدائی بگریستچشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست
چون روز وصال شد فرازش کردمگفتم نگریستی نباید نگریست

چشم در دیوان غزلیات سعدی:

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودنبامدادت که نبینم طمع شامم نیست
چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدمبه همین دیده سر دیدن اقوامم نیست
نازنینا مکن آن جور که کافر نکندور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

چشم در غزلیات شاه نعمت الله ولی:

در میانست وخلق از او به کنارنور چشم است و دیده ها بسته
هندوی زلف او به عیّاریچین گرفته ره خطا بسته
جای خود کرده در سراچهٔ چشمپرده بر دیده از هوا بسته
آمده مست و جام می بردستهای هوئی درین سرا بسته

همچنین:

روشنست آئینهٔ گیتی نما در چشم مااسم جامع صورت آن عین انسان یافتم
گرد عالم گشتم و کردم تفرج سر بسررنج اگر بردم بسی گنج فراوان یافتم
از نبی و از ولی تا جان من دل زنده شدمَحرم آن حضرتم اسرار سلطان یافتم

همچنین:

تا ز نور روی او گشته منور آفتابنور چشم عالمست و خوب و درخور آفتاب
وصف او گوید به جان شاه ، فلک در نیمروزمدح او خواند روان در ملک خاور آفتاب
تا برآرد از دیار دشمنان دین دمارمی‌کشد هر صبحدم مردانه خنجر آفتاب
صور تا ماهست و معنی آفتاب و چشم ماشب جمال ماه بیند روز خوش در آفتاب

چشمدر رباعیات ابوسعید ابوالخیر:

پرسیدم ازو واسطهٔ هجران راگفتا سببی هست بگویم آن را
من چشم توام اگر نبینی چه عجبمن جان توام کسی نبیند جان را

همچنین:

چشمی دارم همه پر از دیدن دوستبا دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیده و دوست فرق کردن نتوانیا اوست درون دیده یا دیده خود اوست

چشم در غزلیات فیض کاشانی:

آنجا مگرم جام شرابی بکف آیددر چشم من این باده سرابست در اینجا
با دوست در آید مگر آنجا زدر لطفبا دشمن و با دوست عتابست در اینجا
آید زسرافیل چو یک نفخه بکوششبیدار شود هر که بخوابست در اینجا

همچنین:

شود شود که شود چشم من مقام تراشود شود که بینم صباح و شام ترا
شود شود که شوم غرق بحر نور شهودبدیده تو به بینم مگر بکام ترا
شود شود که نهم روی مسکنت بر خاکبدرگه تو و خوانم علی الدوام ترا
مربوط به دسته های: اصطلاحات عرفانی - زبان سلوک -