عرفان و حکمت
عرفان و حکمت در پرتو قرآن و عترت
تبیین عقلی و نقلی عرفان و حکمت و پاسخ به شبهات
صفحه‌اصلیدانشنامهمقالاتپرسش پاسختماس با ما

شطح

تغییر عنوان از: شطحیه
انتشار: دوشنبه ۲۹ ذی‌القعده ۱۴۴۱

شطح‌ (شطحیه، شطحیات یا شطحات) عبارت‌ است‌ از کلمه‌ای‌ که‌ بر آن‌ بوی‌ سبکی‌ و شتاب‌ و ادّعای‌ بیجا موجود است‌؛ و کم‌ اتّفاق‌ می‌افتد که‌ از محقّقین‌ پیدا شود. شَطَحیّات‌ کلماتی‌ را گویند که‌ از سالک‌ مجذوب‌ در حین‌ استغراق‌ مستی‌ و سُکْرِ وَجْد و غلبهٔ شوق‌ صادر می‌شود که‌ دیگران‌ طاقت‌ شنیدن‌ آن‌ نکنند؛ و او خود نیز اگر از حالت‌ مَحْو به‌ هوشیاری‌ صَحْو آید از آنگونه‌ گفتار ناهنجار اظهار کراهت‌ و انکار نماید.

فهرست
  • ↓۱- اصطلاح شطح و شطحیات
    • ↓۱.۱- معنای شطح در لغت
    • ↓۱.۲- معنای شطح در رساله شکوی الغریب
    • ↓۱.۳- نقش استاد در بروز شطحیات
    • ↓۱.۴- کلمه شطح در اشعار

اصطلاح شطح و شطحیات

مرحوم علامه آیت الله حسینی طهرانی در کتاب شریف روح مجرد صفحه ۴۶۶ تا ۴۶۸ می‌فرمایند:

ملاّ صالح‌ موسویّ خلخالیّ در مقدّمهٔ کتاب‌ «شرح‌ مناقب‌ محیی‌الدّین‌ عربی‌» شَطَحیّات‌ را بدینگونه‌ تفسیر نموده‌ است‌: کلمهٔ شَطَح‌ را هریک‌ از محقّقین‌ طریقت‌ شرح‌ و تفسیری‌ نموده‌اند.

محقّق‌ جُرْجانی‌ گوید: الشَّطْحُ (شَطَحَ ـَـ شَطْحًا فی‌ السَّیر أو فی‌ القَول‌: تباعَد و استرسَل‌ [مقلوبُ شَحَطَ]. [لاروس‌]) عِبارَةٌ عَنْ کَلِمَةٍ عَلَیْها رآئِحَةُ رُعونَةٍ (رَعَنَ ـُـ رَعْنًا و رَعِنَ ـَـ رَعَنًا و رَعُنَ ـُـ رُعونَةً: حَمِق‌، استَرخَی‌، کان‌ أهْوجَ فی‌ کَلامهِ؛ فهو أرْعَن‌. [المنجد]).

وَ دَعْوًی‌، وَ هُوَ مِنْ زَلاّتِ الْمُحَقِّقینَ؛ فَإنَّهُ دَعْوًی‌ بِحَقٍّ یُفْصِحُ بِها الْعارِفُ مِنْ غَیْرِ إذْنٍ إلَهیٍّ، بِطَریقٍ یُشْعِرُ بِالنَّباهَةِ. ( نَبِهَ ـَـ نُبْهًا من‌ نَومِه‌: استَیقَظ‌. نَبَهَ ـُـ و نَبِهَ ـَـ و نَبُهَ ـُـ نَباهَةً: شَرُف‌، اشتَهر، و کان‌ ذانَباهةٍ و هی‌ ضِدُّ الخُمولِ؛ فهو نابِهٌ و نَبَهٌ و نَبِهٌ و نَبیهٌ.)

«شَطْح‌ عبارت‌ است‌ از گفتاری‌ که‌ در آن‌ بوی‌ سبک‌ مغزی‌ و شتابزدگی‌ و لغزش‌ در سخن‌ و ادّعای‌ نابجا موجود است‌، و آن‌ از جمله‌ لغزشهای‌ محقّقین‌ است‌؛ چرا که‌ ادّعا بحقّی‌ است‌ که‌ عارف‌ بدون‌ إذن‌ إلهی‌ که‌ از طریق‌ مشعر به‌ ارزش‌ و شرف‌ و کرامت‌ و توجّه‌ باشد، پرده‌ برمیدارد.»

و شیخ‌ محیی‌الدّین‌ خود گوید: الشَّطْحُ عِبارَةٌ عَنْ کَلِمَةٍ عَلَیْها رآئِحَةُ رُعونَةٍ وَ دَعْوًی‌؛ وَ هیَ نادِرَةٌ أنْ توجَدَ مِنَ الْمُحَقِّقینَ.

«شطح‌ عبارت‌ است‌ از کلمه‌ای‌ که‌ بر آن‌ بوی‌ سبکی‌ و شتاب‌ و ادّعای‌ بیجا موجود است‌؛ و کم‌ اتّفاق‌ می‌افتد که‌ از محقّقین‌ پیدا شود.»

و در اصطلاح‌ متأخّرین‌ این‌ جماعت‌، شَطَحیّات‌ کلماتی‌ را گویند که‌ از سالک‌ مجذوب‌ در حین‌ استغراق‌ مستی‌ و سُکْرِ وَجْد و غلبهٔ شوق‌ صادر می‌شود که‌ دیگران‌ طاقت‌ شنیدن‌ آن‌ نکنند؛ و او خود نیز اگر از حالت‌ مَحْو به‌ هوشیاری‌ صَحْو آید از آنگونه‌ گفتار ناهنجار اظهار کراهت‌ و انکار نماید. چنانچه‌ شمّه‌ای‌ از تمثیل‌ این‌ داستان‌ را جلال‌ الدّین‌ محمّد رومیّ در کتاب‌ «مثنوی‌» در شرح‌ حالت‌ طَیْفور بن‌ عیسی‌ بن‌ آدم‌ معروف‌ به‌ أبی‌ یزید بَسْطامیّ که‌ از فرائد عصر خود بوده‌ به‌ رشتهٔ نظم‌ درآورده‌ و در تبدّل‌ حالات‌ او گوید:

با مریدان‌ آن‌ فقیر مُحتَشَم‌

بایزید آمد که‌ یزدان‌ نک‌ منم‌

چون‌ گذشت‌ آن‌ حال‌ گفتندش‌ صباح ‌

تو چنین‌ گفتی‌ و این‌ نبود صلاح‌

و او خود نیز از اینگونه‌ کردار ندامت‌ و استغفار نموده‌ گفت‌:

حقّ منزّه‌ از تن‌ و من‌ با تنم ‌

چون‌ چنین‌ گویم‌ بباید کشتنم‌

تا آنکه‌ مجدّداً تبدّل‌ حالات‌ ثانویّه‌ از برایش‌ دست‌ داده‌، ثانیاً گفت‌:

مست گشت‌ او باز از آن‌ سَغْراق‌

زفت ‌ آن‌ وصیّتهاش‌ از خاطر برفت‌

عشق‌ آمد عقل‌ او آواره‌ شد

صبح‌ آمد شمع‌ او بیچاره‌ شد

چون‌ همای‌ بیخودی‌ پرواز کرد

آن‌ سخن‌ را بایزید آغاز کرد

عقل‌ را سیل‌ تحیّر در ربود

زان‌ قوی‌تر گفت‌ کَاوّل‌ گفته‌ بود

و میگویند: چون‌ صدور اینگونه‌ کلمات‌ از روی‌ عقیدهٔ راسخه‌ نیست‌ و منشأ آن‌ تبدّل‌ حالاتی‌ است‌ که‌ از اختیار سالک‌ خارج‌ است‌، بدین‌ واسطه‌ موجب‌ قَدْح‌ و طَعن‌ نمی‌شود. زیرا که‌ اینگونه‌ واردات‌ از عوارض‌ حالاتی‌ است‌ که‌ از قید اراده‌ و حکم‌ اختیار خارج‌ است‌. بلی‌، در صورتیکه‌ این‌ حالت‌ استمراری‌ حاصل‌ نماید که‌ کاشف‌ از عقیدهٔ راسخه‌ باشد، موجب‌ کفر و مستحقّ قتل‌ خواهد بود. نَعوذُ بِاللَهِ مِنْ شُرورِ أنْفُسِنا وَ نَسْتَجیرُ إلَیْهِ.

بالجمله‌، اگرچه‌ در میان‌ کلمات‌ محیی‌الدّین‌ اینگونه‌ شَطَحیّات‌ موجود نیست‌، ولی‌ کلمات‌ دیگری‌ که‌ با ظواهر شریعت‌ مخالف‌ است‌ بسیار است‌، و تمامی‌ آن‌ کلمات‌ را هم‌ شطحیّات‌ گفته‌اند؛ چنانچه‌ قاضی‌ شمس‌الدّین‌ ابن‌خَلَّکان‌ در خاتمهٔ ترجمهٔ او گوید: وَ لَوْ لا شَطَحیّاتٌ فی‌ کَلامِهِ لَکانَ کُلُّهُ إجْماعٌ. و تفصیل‌ این‌ شطحیّات‌ و شرح‌ این‌ کلمات‌ را قاضی‌ تُسْتَر بطور اختصار نقل‌ نموده‌ و هریک‌ از آنها را بر سبیل‌ اجمال‌ و مناسب‌ مقام‌ توجیه‌ وجیهی‌ کرده‌ است‌. («شرح‌ مناقب‌ محیی‌الدّین‌» طبع‌ سنگی‌، ص‌ ۴۸ تا ص‌ ۵۲)

معنای شطح در لغت

شطح به فتح شین در لغت به معنی کلمه‌ای است که با آن بزغاله یک‌ساله را می‌رانند. (منتهی الارب)

در عربیّت گویند شطح یشطح؛ اذا تحرّک، شطح حرکت است، و آن خانه را که آرد در آن خرد کنند مشطاح گویند از بسیاری حرکت که درو باشد. پس در سخن صوفیان شطح مأخوذست از حرکات اسرار دلشان، چون وجد قوی شود و نور تجلّی در صمیم سرّ ایشان عالی شود، بنعت مباشرت و مکاشفت و استحکام ارواح در انوار الهام که عقول ایشان (را) حادث شود، برانگیزاند آتش شوق ایشان بمعشوق ازلی، تا برسند بعیان سراپرده کبریا، و در عالم بها جولان کنند. چون ببینند نظایرات غیب و مضمرات غیب غیب و اسرار عظمت بی‌اختیار مستی در ایشان درآید، جان به جنبش درآید، سرّ به جوشش درآید، زبان بگفتن درآید. از صاحب وجد کلامی صادر شود از تلهّب احوال و ارتفاع روح در علوم مقامات که ظاهر آن متشابه باشد، و عبارتی باشد، آن کلمات را غریب یابند. چون وجهش نشناسند در رسوم ظاهر، و میزان آن نبینند، بانکار و طعن از قایل مفتون شوند. («شرح شطحیات» روزبهان بقلی ص ۵۶-۵۷)

الشطح فی لغة العرب: هو الحرکة، یقال: شطح یشطح إذا تحرّک. (طوس، لمع، ۴۵۳، ۷)

شِطِّحْ‌، بالکسر و تشدید الطّاءِ: زَجْرٌ للعَریضِ‌ من أَولادِ المَعزِ. لم یتعرّض لها و لمَا قَبْلَها أکثرُ أئمّة اللغَة، و إِنما ذَکَر بعضُ‌ أَهل الصَّرْف هٰذا اللَّفْظَ‍‌ الّذِی ذَکَره المصنّفُ‌ فی أَسماءِ الأَصواتِ‌. قال شیخنا: اشتهر بین المُتصوِّفة الشَّطَحاتُ‌. و هی فی اصطلاحهم عبارةٌ‌ عن کلمات تَصْدُر منهم فی حالة الغَیْبوبةِ‌ و غَلَبَةِ‌ شُهودِ الحَقِّ‌ تعالی علیهم، بحیث لا یَشْعُرون حینئذٍ بغیرِ الحَقِّ‌،کقول بعضهم: أَنا الحَقُّ‌،و لیس فی الجُبَّة إِلاّ اللّٰه، و نحو ذٰلک، و ذکر الإِمام أَبو الحَسن الیُوسیّ‌ شیخُ‌ شیوخِنا فی حاشِیتِه الکُبْرَی - ‎و قد ذکرَ الشَّیْخ السّنوسِیّ‌ فی أَثنائه الشَّطحَات -‎: لم أَقِفْ‌ علی لفظِ‍‌ الشَّطَحَات فیما رأَیْتُ‌ من کُتُبِ‌ اللُّغَة کأَنّها عامِّیّة، و تُستعمل فی اصطلاح التَّصوُّف. (تاج العروس جلد ۴ ص ۱۰۵)

در کتاب «مجموعه آثار ابوعبدالرحمن سلمی»