کانال تلگرام عرفان و حکمت
عرفان وحکمت
در پرتو قرآن وعترت
دانشنامه
  • مقاله

    بخش مقالات و یادداشتها دربرگیرنده نوشته‌های علمی‌ای است که شرائط درج در بخش دانشنامه را ندارد.
    مقاله متنی علمی است که نسبة طولانی و دارای ارجاعات و تحقیق باشد.
    یادداشت یا فیش متن علمی کوتاهی است که می‌تواند در دراز مدت تأمین کننده محتوای یک مقاله باشد.
  • دانشنامه

    دانشنامه، به ارائه مباحث علمی کلی و جامع مربوط به یک مدخل می‌پردازد.
    منظور از مدخل در اینجا یک اصطلاح (مانند: توحید افعالی، اعیان ثابته و...) یا اسم خاص (کتاب، شخصیت و ...) یا موضوع خاص (مانند: ادله وحدت وجود، تاریخ فلسفه، ...) است که به طور طبیعی در فضای مجازی مورد جستجو قرار می‌گیرد.
    در ذیل مدخل‌ها می‌توانید به فهرست مقالات، یادداشتها و پرسش و پاسخهای مرتبط با آن موضوع نیز دست پیدا کنید. بخشی از محتوای مدخل‌ها برگرفته‌ای از یک متن دیگر است که می‌توانیداز طریق عنوان «متن اصلی» به آن مراجعه کنید.

ملا قلی جولا

تغییر عنوان از: مرد جولا
انتشار: شنبه ۸ محرم ۱۴۳۶

در مورد هویّت و شخصیّت استاد سلوکی و عرفانی مرحوم آیة الحقّ و العرفان حاج سیّد علی شوشتری، یعنی مرحوم ملا قلی جولا رضوان الله تعالی علیهما همواره این سؤال مطرح بوده است که ایشان کیست؟ و این معارف را از کجا اخذ نموده است؟!

در نوشتار حاضر به حول و قوّة خدا، به قدر وسع به این مسأله خواهیم پرداخت.

فهرست

مقدّمه

در مورد هویّت و شخصیّت استاد سلوکی و عرفانی مرحوم آیة الحقّ و العرفان حاج سیّد علی شوشتری، یعنی مرحوم جولا رضوان الله تعالی علیهما همواره این سؤال مطرح بوده است که ایشان کیست؟ و این معارف را از کجا اخذ نموده است؟!

در نوشتار حاضر به حول و قوّة خدا، به قدر وسع به این مسأله خواهیم پرداخت.

بنابر تصریح اساتید معظّم، اطّلاعات چندانی از مرحوم جولا در دست نیست و کسی نمی‌داند ایشان چه شخصی بوده و این معارف را از کجا اخذ نموده است.

مرحوم سیّدنا الاُستاذ علّامه آیة الله حاج سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی رضوان الله تعالی علیه در ضمن بیان این نکته که پیمودن راه خدا بدون تردید نیاز به استاد و راهنما دارد ولی اتّصال سلسلة اساتید تا معصوم علیه السّلام هیچ لزومی ندارد می‌فرماید:

بهترين نمونه و شاهد، عرفان و سلوك آية الحقّ و الحقيقة و سند القرآن و السّنّة، آية الله آخوند ملّا حسينقلى درجزينى شوندى همدانى أعلى الله درجاته السّامية مى‌باشد كه او عرفان را از استادش، آية الله آقا سيّد على شوشترى اخذ كرده است، و او از مرد جولا؛ و مرد جولا از چه كسى گرفته است به هيچ وجه معلوم نيست.

جناب محترم فاضل مكرّم آية الله زادة مرحوم قاضى، حاج سيّد محمّد حسن طباطبائى قاضى أدام الله ظلّه در شرح حال مرحوم والدشان قاضى بزرگ مرقوم داشته‌اند:

من از پدرم پرسيدم: شما عرفان را از كه اخذ كرده‌ايد؟ فرمودند: از مرحوم آقا سيّد أحمد كربلائى طهرانى؛ عرض كردم: او از چه كس اخذ كرده است؟ فرمودند: از مرحوم آخوند ملّا حسينقلى همدانى؛ عرض كردم: او از چه كس؟ فرمودند: از آقا سيّد على شوشترى؛ عرض كردم: او از چه كس؟ فرمودند: از همان مرد جولا؛ عرض كردم: او از چه كس؟ با تغيّر فرمودند: من چه مي‌دانم؟! تو مي‌خواهى براى من سلسله درست بكنى‌؟! (الله شناسی، ج۱ ص۱۹۰)

و در رسالة لبّ اللباب از قول مرحوم علّامة طباطبائی رضوان الله علیه می‌فرماید:

استاد بزرگوار عارف بى‌بديل مرحوم حاج ميرزا على آقا قاضى تبريزى رضوان الله عليه از شاگردان مكتب مرحوم آقا سيّد احمد كربلائى هستند؛ اين است سلسلة اساتيد ما كه به مرحوم شوشترى و بالأخره به آن شخص جولا منتهى مى‌شود، ولى آن مرد جولا چه كسى بوده و به كجا ارتباط داشته و اين معارف را از كجا و به چه وسيله به دست آورده هيچ معلوم نيست. (رسالة لبّ اللباب در سیر و سلوک اُولی الألباب، ص۱۴۹)

نام شریف

نام مبارک ایشان در کتاب شریف لبّ اللباب به عنوان مرد جولا (بافنده) نقل شده است (همچنین در جنگ خطّی شمارة ۲۲ در ضمن بیان دو اشکال نسبت به نقل دو مطلب در کتاب سیمای فرزانگان، تألیف جناب آقای رضا مختاری، به نقل از تاریخ حکماء و عرفاء متأخّر می‌فرمایند: استاد مرحوم شوشتری را ملّا قلی جولا ذکر کرده‌اند و جولا نامش معلوم نیست.)

ولی حضرت آیة الله حسن زاده حفظه الله از مرحوم آیةالله حاج سیّد محمّد حسن الهی، برادر علّامة طباطبائی رضوان الله علیهما (هزار و یک نکته، ص۳۱۳ به بعد؛ معنویّت تشیّع، ص۲۱ به بعد) و نیز صاحب طرائق الحقائق (طرائق الحقائق، ج۳ ص۴۶۶، محمّد معصوم شیرازی، با تصحیح محمّد جعفر محجوب، انتشارات کتابخانة سنائی.) نام ایشان را ملّا قلی جولا می‌دانند.

در لبّ اللباب آمده است:

در حدود متجاوز از يكصد سال پيش در شوشتر عالمى جليل القدر مصدر قضاء و مراجعات عامّه بوده است به نام آقا سيّد على شوشترى؛ ايشان مانند ساير علماى اعلام به تصدّى امور عامّه از تدريس و قضاء و مرجعيّت اشتغال داشته‌اند.

يك روز ناگهان كسى در منزل را مى‌زند، وقتى كه از او سؤالمى‌شود مى‌گويد: در را باز كن كسى با شما كارى دارد؛ مرحوم آقا سيّد على وقتى در را باز مى‌كند مى‌بيند شخص جولائى (بافنده‌اى) است، مى‌گويد: چكار داريد؟ مرد جولا در پاسخ مى‌گويد: فلان حكمى را كه نموده‌ايد طبق دعوى شهود به ملكيّت فلان ملك براى فلان كس، صحيح نيست، آن ملك متعلّق به طفل صغير يتيمى است و قبالة آن در فلان محلّ، دفن است؛ اين راهى را كه شما در پيش گرفته‌ايد صحيح نيست و راه شما اين نيست.

آية الله شوشترى در جواب مى‌گويد: مگر من خطا رفته‌ام؟ جولا مى‌گويد: سخن همان است كه گفتم؛ اين را مى‌گويد و مى‌رود، آية الله در فكر فرو مى‌رود اين مرد كه بود؟ و چه سخنى گفت؟ در صدد تحقيق برمى‌آيد، معلوم مى‌شود كه در همان محلّ، قبالة ملك طفل يتيم مدفون است و شهود بر ملكيّت فلان، شاهد زور بوده‌اند.

بسيار بر خود مى‌ترسد و با خود مى‌گويد: مبادا بسيارى از حكمهائى را كه داده‌ايم از اين قبيل بوده باشد، و وحشت و هراس او را در مى‌گيرد؛ در شب بعد همان موقع جولا در مى‌زند و مى‌گويد: آقا سيّد على شوشترى راه اين نيست كه شما مى‌رويد، و در شب سوّم نيز عين واقعه به همين كيفيّت تكرار مى‌شود و جولا مى‌گويد: معطّل نشويد، فوراً تمام أثاث البيت را جمع نموده، خانه را بفروشيد و به نجف اشرف مشرّف شويد و وظائفى را كه به شما گفته‌ام انجام دهيد، و پس از شش ماه در وادى السّلام نجف اشرف به انتظار من باشيد.

مرحوم شوشترى بى‌درنگ مشغول انجام دستورات مى‌گردد، خانه را مى‌فروشد و أثاث البيت را جمع‌آورى نموده و تجهيز حركت خود را به نجف اشرف مى‌كند؛ در اوّلين وحله‌اى كه وارد نجف مى‌شود در وادى السّلام هنگام طلوع آفتاب، مرد جولا را مى‌بيند كه گوئى از زمين جوشيده و در برابرش حاضر گرديد و دستوراتى داده و پنهان شد.

مرحوم شوشترى وارد نجف اشرف مى‌شوند و طبق دستورات جولا عمل مى‌كنند تا مى‌رسند به درجه و مقامى كه قابل بيان و ذكر نيست؛ رضوان الله عليه و سلام الله عليه.(لبّ اللباب در سیر و سلوک اُولی الألباب، ص۱۴۷)

و حضرت آیة الله حسن زاده آملی مدظله می‌فرماید:

در سنة هزار و سیصد و چهل و پنج هجری شمسی، آیة الله جناب آقا سیّد محمّد حسن الهی قاضی طباطبایی (برادر مکرّم استاد علّام، طباطبایی) رفع الله تعالی درجاته المتعالیة، که در حوزة علمیّة قم برای افاده و افاضه رحل اقامت افکنده بودند، این کمترین از محضر انورش بهره مند بود.

در روز پنجشنبه چهارم ذی الحجه ۱۳۸۶ هـ ق = ۲۵/۱۲/۱۳۴۵ هـ ش، در معیّت آن جناب در شیخان قم سخن از سلسله مشایخ سیر و سلوک عرفان عملی معظّمٌ له و حضرت استاد علّامة طباطبایی به میان آمد، فرمودند: استاد ما مرحوم قاضی رضوان الله علیه (آیة الله حاج سیّد علی قاضی طباطباییقدّس سرّه العزیز) بود، و استاد قاضی مرحوم حاج سیداحمد کربلایی، و استاد ایشان مرحوم آخوند مولی حسینقلی همدانی، و استاد ایشان مرحوم حاج سیّد علی شوشتری، و استاد ایشان ملّاقلی جولا، و بعد از ملّا قلی جولا را نمی شناسیم و نمی‌دانیم که خود ملّا قلی جولا چه کسی بود و خود حاج سیّد علی شوشتری هم او را نمی‌شناخت.

مرحوم حاج سیّد علی شوشتری در شوشتر بود و عالم مبسوط الید آنجا بود، وقتی مرافعه‌ای دربارة ملکی وقفی به میان آمد، عدّه‌ای مدّعی بودند که این ملک وقف نیست، و وقف نامچه را در صندوقچه ای نهادند و در جای مخصوصی دفن کردند، و آنهایی که مدّعی وقف بودند هیچ مدرکی در دست نداشتند؛ خلاصه چند روز مرحوم شوشتری در حکم این واقعه حیران بود و طرفین دعوی هم مصرّ بودند و هر روز آمد و رفت می کردند و از مرحوم شوشتری حکم می خواستند.

مرحوم شوشتری در همین گیر و دار بود که روزی مردی به سویش رفته، در زد، کسی دم در آمد و پرسید کیستی؟ آن مرد گفت: به آقا بگو: مردی به نام ملّا قلی جولا می‌خواهد شما را ببیند؛ وارد خانه شد و نزد مرحوم شوشتری رفت و گفت: آقا من آمدم به شما بگویم که باید از اینجا سفر کنی و به نجف بروی و در همان جا اقامت کنی، بدانکه وقف نامچة این ملک در فلان مکان دفن است و ملک وقف است.

مرحوم شوشتری هم ملّا قلی جولا را نمی شناخت، خلاصه دستور داد آن موضع را کندند و وقف نامچه را بدر آوردند، و پس از این واقعه از قضاء و مرافعه دست کشید و شوشتر را ترک گفت و در نجف اقامت نمود و در آنجا به درس فقه مرحوم شیخ مرتضی انصاری رضوان الله علیه می‌رفت و مرحوم شیخ هم به درس اخلاق او حاضر می‌شد.(معنویّت تشیّع، ص۲۱ به بعد)

و صاحب طرائق الحقائق چنین می‌گوید:

مرحوم سیّد بعد از تحصیل مراتب علم رسوم و تکمیل اجتهاد از علماء نجف اشرف اجازه حاصل و به وطن باز آمد، اشتغال به تدریس و امر قضا نموده، یکی از شبها در ساعت دو دقّ الباب شنیدند، گوینده را نام پرسیدند، گفت: ملّا قلی جولا است، می‌خواهد خدمت آقا برسد؛ به خادم فرمود: حالا دیر وقت است، فردا اگر کاری دارد به مدرس بیاید.

عیال جناب سیّد عرض نمود: این بیچاره شاید امری لازم فوتی داشته باشد، خوب است رخصت دهید شرفیاب شود؛ فرمود حال که تو راضی

به زحمت خود هستی، از اطاق بیرون برو تا او داخل شود.

چون ملّا قلی داخل شد و در گوشه‌ای قرار گرفت، پرسیدند: مطلب چیست؟ گفت: آمده‌ام عرض نمایم از این راهی که می روید جهنّم است، این بگفت و برفت.

عیال مرحوم سیّد سؤال نمود که چه شغلی داشت؟ فرمود: گویا جنونی در او پیدا شده.

بعد از هشت شب دیگر همان وقت نیز در را کوبیدند، معلوم شد ملّا قلی است، خدمت آقا می‌خواهد برسد؛ سیّد فرمود: گویا هر زمان جنونش طلوع می‌نماید نزد ما می‌آید، خوب بیاید، چون داخل اطاق گردید گفت: نگفتم این راه طریق جهنّم است؟ حکم امروز در ملکیّت آن موضع باطل است، سند صحیح که به مهر علماء و معتبرین است در وقف بودن آن، در فلان مکان به این نشان پنهان است؛ این گفت و رفت.

عیال سیّد چون داخل شد آقا را در فکر دید، پرسید: ملّا قلی چه گفت؟ فرمود: حرفی بود.

چون صبح شد به مدرس رفت و با بعضی خواصّ به مکان معهود رفته شکافتند، جعبه‌ای نمودار شد، بگشودند همان بود که ملّا قلی گفته بود؛ حکم روز قبل را خواستند و وقف نامه را نموده، مورد حیرت همه و خجلت مدّعی شد.

پس از هشت شب دیگر نیز همان وقت در را کوبیدند، معلوم شد ملّا قلی است، خود آقا وی را استقبال و مقدمش را گرامی داشت و مقدّمش نشانید و گفت: صدق قول شما معلوم شد، حال تکلیف چیست؟ ملّا قلی گفت: چون معلوم شد که جنون ما گل نمی‌کند، آنچه داری بفروش و بعد از ادای دیون، باقیمانده را بردار و به نجف اشرف بمان و به این دستور العمل مشغول باش تا آنجاها باز به تو برسم.

همانطور نمود تا آنکه روزی به وادی السّلام ملّا قلی را دید دعا می‌خواند، بعد از فراغ خدمتش رسیده با وی به خلوتی رفتند؛ ملّا قلی گفت: فردا من در شوشتر خواهم مرد و دستور العمل تو این است، و وادع فرمود. (طرائق الحقائق، ج۳ ص۴۶۶)

ذکر سه تن جولا نام در تاریخ

نکتة حائز اهمّیّت در این مقام این است که در برخی از کتب و منابع تاریخی از سه تن جولا نام، سخن به میان آمده است که هر سه در یک زمان و یک منطقه بوده و هر سه اهل سرّ و باطن بوده‌اند! (چند سالی بعد از انتشار کتاب زندگانی و شخصیّت شیخ انصاری در سال ۱۳۷۳ شمسی که حقیر اوّلین بار حکایت ملّا محمّد علی جولای دزفولی را در این کتاب دیدم و مقایسة آن با حکایت جولای اهل دزفول که در همان ایّام در کتاب عنایات حضرت مهدی علیه السّلام به علماء و طلّاب مطالعه نمودم و ضمیمة آن دو به جریان مرد جولا که از سالها قبل در کتاب شریف رسالة لبّ اللباب دیده بودم، همواره این معنی که ممکن است این سه حکایت مربوط به یک نفر باشد در ذهن حقیر بود و قصد داشتم چند سطری در یادداشتهای خویش در این زمینه بنویسم که تا به امسال یعنی سنة ۱۴۳۳ به تعویق افتاد و اینک به صورت این مقاله نگارش یافت.) اینک با تفصیل بیشتری به این مطلب می‌پردازیم.

۱- مرد جولا یا به نقلی ملّاقلی جولا: در مطالب قبل از سه منبع مختلف در مورد ایشان صحبت کردیم.


۲- ملّا (عنوان ملّا در منابع ذکر حکایت ایشان نیامده ولی در السنة مردم دزفول از قدیم الأیّام متدوال بوده است.) محمّد علی جولای دزفولی: در کتاب زندگاني و شخصيّت شيخ انصاري قدّس سرّه می‌گوید:

جولا را هم بايد يکي از اوتاد زمان خود محسوب داشت، وحکايتي را که هم اکنون مي‌نگاريم آقا سيّد محمّد جواد، معروف به شاه که يکي از سادات موثّق و اديب و خليق و از ائمّة جماعت دزفول است از همساية خود به نام حاج نور الله کجباف از تاجري از اهالي تبريز براي ما نقل فرمود:

اين تاجر از ثروتمندان تبريز و او را فرزندي نمي‌شد و هر چه نزد پزشکان به معالجه مي‌پرداخت نتيجه‌اي نمي‌گرفت، تا آنکه به نجف اشرف رفت و زماني در آن محلّ شريف براي تشرّف خدمت امام عصر أرواحنا له الفدآء به عمل استجاره مشغول شد.

استجاره از سابق تا حال هم متداول است که مردان پاک از اهل نجف يا مسافرين چهل شب چهارشنبه نماز و اعمال موظّفه‌اي در مسجد سهله بجا مي‌آورند و بعد به مسجد کوفه رفته و در آنجا بيتوته مي‌کنند و در ظرف اين مدّت يا شب آخر، خدمت امام مشرّف مي‌شوند، و بسا باشد که آنحضرت را نشاسند و افراد زيادي اين عمل را انجام داده و به مقصود خود نائل شده‌اند.

اين تاجر در شب آخر بين خواب و بيداري حالت خاصّي به او رخ مي‌دهد و در آنجا شخصي را مشاهده مي‌کند که به او مي‌گويد: نزد محمّد علي جولاي دزفولي ( نسّاج و بافنده) روانه شو به حاجتت خواهي رسيد، و ديگر کسي را نديد.

گويد: نام دزفول را تا آنوقت نشنيده بودم، به نجف آمدم و از دزفول پرسش نمودم، به من آنجا را معرّفي کردند و با نوکري که همراه داشتم به سوي آن شهر آمدم، چون در شهر وارد شدم به نوکرم گفتم: تو در جائي با اسباب برو و تو را بعد خواهم يافت؛ او برفت و من از محمّد علي جولا جويا شدم، غالب مردم او را نمي‌شناختند، تا بالأخره به شخصي رسيدم که جولا را مي‌شناخت و گفت: بافنده است و در لباس و زيّ فقراء است و با وضع شما تناسبي ندارد.

من روانه شدم تا به دکّان او رسيدم، شخصي را ديدم پيراهن و شلوار کرباسي در بر دارد و در محلّي که تقريباً يک متر در دو متر بود به بافندگي مشغول است، به مجرّد آنکه مرا ديد گفت: حاج محمّد حسين مطلب و حاجت شما روا شد؛ بر حيرتم افزوده شد و بعد از اجازه بر وي داخل شدم، هنگام غروب بود، اذان گفت و به نماز مشغول گرديد، به او گفتم: من غريبم و امشب ميهمان شما هستم، قبول نمود.

چون پاسي از شب گذشت کاسة چوبي که قدري در آن ماست بود با دو قرص نان جوين در طبقي چوبي پيش رويم گذاشت، من با آنکه به خوراکهاي خوب و لذيذ معتاد بودم ولي با او شرکت کردم، بعد قطعه پوستي که داشت به من داد و گفت: تو ميهمان مائي، بر روي آن بخواب، و خودش بر زمين خوابيد.

نزديک سپيدة صبح برخاست و اذان گفت و نماز صبح را گذاشت و تعقيب مختصري هم خواند، به او گفتم: من اينجا آمدم دو مقصد داشتم، يكي را گفتي انجام گرفت، ديگر آن است كه به چه عملي به اين مقام رسيدي که امام عليه السّلام مرا به تو محوّل فرمود و از نام و ضميرم اطّلاع داري؟

گفت: اين چه پرسش است؟ حاجت داشتي روا گرديد و برو؛ به او گفتم: تا نفهمم نمي‌روم و چون ميهمان شمايم به پاس احترام ميهمان بايد مرا خبر دهي؛ سپس آغاز سخن کرده گفت: من در این محلّ به كسب خود مشغول بودم، در مقابل اين دكّان خانة ستمکاری بود که سربازي از آن محافظت می‌نمود.

روزی این سرباز نزد من آمد و گفت: برای خود از كجا خوراک تهيّه مي‌كني؟ به او گفتم: سالي یک خروار گندم مي‌خرم و آرد مي‌كنم و مي‌پزم و زن و فرزندي هم ندارم.

او گفت: در اينجا من مستحفظم و خوش ندارم از مال اين ظالم تصرّف کنم، چنانچه قبول زحمت فرمائی، برای من نیز یک خروار جو خریداری کن و هر روز دو قرص نان به من تسلیم نما؛ من حرف او را پذیرفتم و هر روز می‌آمد و دو قرص نان می‌برد.

اتّفاقاً روزی نيامد، از حال او پرسیدم، گفتند: مريض است و در این مسجد خوابیده است؛ به آنجا رفتم، دیدم افتاده است، از حالش جویا شدم و خواستم برايش طبيب و دوا تهیّه کنم، گفت: احتیاجی نيست و من امشب از دنیا می‌روم؛ چون نصف شب سپری شود در دکّانت آمده، تو را اطّلاع می‌دهند، تو بيا و هر چه دستورت دهند عمل كن، و بقيّة آردها هم برای خودت باشد؛ خواستم شب در نزد او بمانم، اجازه نداد و گفت: برو، من نیز اطاعت نمودم.

نیمی از شب رفته بود که درب دكّان زده شد و گفتند: محمّد علي بيرون بیا، من از دکّان آمدم و به مسجد رفتم، دیدم آن سرباز جان سپرده و دو نفر در آنجا حاضر بودند، به من گفتند که حرکت دهم بدن او را به جانب رودخانه؛ اجابت کردم، آن دو نفر او را غسل داده كفن كردند و نماز بر او گزاردند و آوردند درب مسجد او را دفن كردند.

من به دكّان بازگشتم، چند شب بعد درب دكّان زده شد، کسی گفت: بیرون بیا، من بیرون آمدم، گفت: آقا تو را طلب نموده با من بيا، اطاعت كرده و رفتم؛ با آنکه اواخر ماه بود ولی صحرا مانند شبهای مهتاب روشن بود و زمینها سبز و خرّم، ولی ماه پیدا نبود، در فکر فرو رفته و تعجّب می‌کردم، ناگاه به صحراي لور [۱] رسيديم، از دور عدّة بزرگوارانی را دیدم به دور هم نشسته‌اند، و یک نفر مقابل آنان ایستاده ولی در بین ایشان يك نفر جلیل و از همه بالاتر بود، به نحوی که هول و هراس مرا ربود و استخوانهایم به صدا درآمدند.

مردی که همراه من بود گفت: قدری جلوتر بیا، رفتم و بعد توقّف کردم، آن نفر ايستاده گفت: بيا بیم نداشته باش، قدری پیشتر رفتم؛ آنشخصی که در بین آن جمعیّت بود و از همه برتری داشت به یکی از آن عدّه فرمود: منصب سرباز را به او بده، به من گفت: بخاطر خدمتی که به شیعة ما نمودی می‌خواهیم منصب سرباز را به تو بدهیم.

عرض نمودم: من كاسب و بافنده هستم، مرا به سربازی و سرهنگی چه؟ می‌پنداشتم می‌خواهند مرا به جاي سرباز نگهبان قرار دهند، تبسّمی فرمود و گفت: منصب او را می‌خواهیم به تو دهیم، باز حرف خود را تکرار کرده و گفتم: مرا چه به سربازی؟! در این هنگام یکی از آنان فرمود: این شخص عامّی است، بگو منصب سرباز را به تو می‌دهیم و نمی‌خواهیم سرباز شوی، و به تو دادیم منصب او را برو.

من برگشتم و در بازگشت هوا را تاريك دیدم و از آن روشنی و سبزی و خرّمی هم در صحرا خبری نبود؛ از آن شب به بعد دستورات آقا، یعنی حضرت صاحب الزّمان أرواحنا له الفدآء به من مي‌رسد و از جملة دستورات آنحضرت انجام گرفتن مقصد و حاجت تو بود. (زندگانی و شخصّت شیخ انصاری، دانشمند محترم آقاي حاج شيخ مرتضي انصاري، ناشر: کنگرة شيخ أعظم انصاري، طبع اوّل، پائيز ۱۳۷۳، ص۷۲)

این حکایت را فاضل محترم حاج میراز محمّد احمدآبادی در کتاب الشّمس الطّالعة [۲] صفحة ۲۷۶ نگاشته[۳] و آنرا از حاج محمّد طاهر تاجر دزفولی که ساکن اصفهان است نقل کرده است.


۳- جولای اهل دزفول: مرحوم حاج میرزا حسین نوری در کتاب دار السّلام می‌فرماید:

...و قال أجمل اللّه حبآءه۱۵: و حدّثني الثّقة المعتمد السّيّد محمّد الدّسبولي القاضي و كان من تلامذة خاتم المجتهدين الشّيخ مرتضى الأنصاري قدّس سرّه، و قبله من تلامذة صاحب جواهر الكلام، أنّه كان مبرّزاً في دسبول يحكم و يقضي و يؤدّب و يعزّر و يأخذ الخمس لأهله قهراً و غيره من الحقوق و كان غير مجاز من صاحب الجواهر بحسب اطّلاعه، إلّا أنّه أخذ منه الإجازة بنوع من الحيلة في أواخر أمر الشّيخ حيث امتنع من إعطاء الإجازات و لو لمن هو أفضل ممن أخذوا في السّابق منه إجازة الاجتهاد المطلق.

و أخبرني بالحيلة و أنّه ما كان يدري بذلك أحد من النّاس؛ قال: فدخلت في يوم إلى مسجد مهجور أحببت العمل فيه، فوجدت فيه رجلاً من حيكة أهل دسبول و من أحد القسمين المعروفين اللّذَين بينهما الدّمآء و الحرب و العداوة الحيدريّة و النّعمتيّة؛ فقال لي: احتلت بالعبد الصّالح و أخذت منه الإجازة بغير علم منه و جلست في منصب الإمامة و لست له أهلاً، إنّ عذابك في جهنّم سبعون خريفاً؛ و ذكر لي أشيآء وقعت منّي سرّاً لا يعلمها إلّا اللّه و بعضها أسرار قلبيّة و ضمآئر نفسيّة و فصّلها على واقع الأمر؛ فعلمت أنّ له سبيلاً إلى الواقع فأخبرني أنّه يأتيه رجل من رجال الغيب و هم خدّام صاحب الأمر (ع) و هم أربعون رجلاً و كبيرهم القطب.

قال: فلمّا فارقته خرجت إلى قبر الإمام زاده لأخلو بنفسي فأبكي عليها و بكيت هناك كثيراً و استشفعت بالإمام زاده، و أتيت المسجد في اليوم الآخر لعلّي أجد صاحبي، فوجدته فقال: أبشر، فإنّ الإمام زاده - و هو لا يدري بأنّي ذهبت إلى قبره - جآء إلى خدمة الإمام (ع) و شفّع فيك و أكثر من الالتماس و طلب العفو لك، و الإمام (ع) ساكت لم يردّ عليه، فأمر القطب صاحبی الّذي يأتيني أن أشترط عليك أن تفزع۱۶ ذمّتك من كلّ مال أخذته من رجل آخر و إن طابق الواقع، و تبدل۱۷ نفسك لمقآصّة كلّ من أمرت بتعزيزه فمن شآء أخذ منك‌و من شآء أبرأ.

قال: فخرجت من دسبول إلى ششتر، و بعثت إليهم المكاتيب تقريباً من أربعمائة كتاب إلى كلّ رجل، و أخبرتهم أنّي تائب و باذل نفسي للمقآصّة لمن كتب إليّ بطلبها و موفٍّ من قدرت على وفآئه المال، و موطّن نفسي على الوفآء لما عجزت منه عند الإمكان، فلمّا وصلت الكتب إليهم بكوا عليّ و كتبوا إلىّ إبرآء الذّمّة و عدت إلى النّجف على هذا الوجه.

و مما أخبرني به السّيّد محمّد (ره) عن ذلك الرّجل الحآئك عن صاحبه أنّ للأحكام الشّرعيّة عندنا تفاصيل ليست عندكم، فللنّظر إلى الأجنبيّة بغير إذن حكم و بلذّة من الشّاب الّذي ليس[۴] له زوجة حكم و من الّذي لا زوجة له حكم و من الشّيخ حكم إلى غير ذلك من التّفاصيل في مقدار العقوبة و التعزير و غيرهما.

قال: و قال لي: جآءني صاحبي ليلة فقال: يريد القطب أن يسافر بأصحابه إلى البلدة الفلانيّة، فإن أحببت فسر معنا، قال: فسرت معهم و إذا بالأرض تمشي من تحتنا و تنطوي لنا و تمرّ علينا الجبال و الأشجار بخلاف جهتنا، فانتهينا إليها ليلتها تلك، فانفتح لنا بابها و نصب للقطب كرسيّ فمرهم(طبق و معنی و سیاق باید فأمر به صیغة مفرد مذکّر غایب باشد.) بإحضار رجل، فذهبوا و أنا معهم إليه و طرقوا بابه طرق الحكّام و فحشوا عليه و أخرجوه قهراً، و أكثروا من ضربه في الطّريق، فأوصلوه إلى القطب و أمر بضربه أيضاً حتّى تركوه كالجنازة.

و دخلنا بعض المساجد، و تفرّقنا في النّهار نمشي بين النّاس و نجدهم مستبشرين معتقدين أنّ فاعل ذلك به حاكم البلد، ثمّ رجعنا في الليلة الاُخرى بطيّ الأرض أيضاً.

قال: و أنا أعلم أنّ هذا الرّجل الحآئك لم يخرج من دسبول قطّ و لم ير تلك فسألته صفة بعض المواضع الّتي فيها و قد رأيتها فوصفها وصف المشاهد لها، و قلت له: هل يوجد في النّجف من يصل إلى رجال الغيب؟ فقال: نعم، و لا فضل له على الخيار الّذين لا يعرفونهم إنما ذلك لحكم خآصّة و هم بين النّاس و لا يعرفهم النّاس.

و قال أخي السّيّد علي للسّيّد محمّد: إنّ هنا رجلاً يقال له سيّد محسن الحضرمي، له مريدية و تنقل عنه أشيآء و يدّعي أنه يأتيه رجل من رجال الغيب فابعث إلى صاحبك كتاباً تسأل فيه عن صدقه، فبعث بذلك كتاباً ثمّ بعد مُضيّ أشهر جآءه الجواب بأنّه صادق و هو أقلّ من يراهم درجة.

و أردت أن أمتحن السّيّد محسن المذكور بطريق لا يفهم‌ منه أنّی ممتحن له، فکتبت له صورة روایة و لم تکن روایة و سألته عن مرجع ضمیر فیها و أعدته فی نفسی علی موضع خاصّ، فقلت: إن أخبر عن شیخه الّذی یزعم أنّه من رجال الغیب و یکتب ما یمیله علیه، عن مرجع الضّمیر الّذی فی نفسی و أصاب فهو صادق؛ فأخذ الورقة و جعل یقول لی کلما لقیته یقول(طبق معنی و سیاق این یقول زائد است.): لم یأتینی شیخی هذه الأیّام ثم بعد مدّة قال: أتانی فقال: کلام بلا فآئدة، إلی الیوم ما صدر؛ فقلت: ما الّذی أراد بذلک؟ فقال: یعنی لا فآئدة لک فی السّؤال عن هذه المسألة؛ فظننت بذلک أنّه یأخذ جواباً لا یفهم معناه.

قلت: و هذا السّیّد کان عالماً صالحاً تقیّاً کنت معه فی طریق الحجّ في الحجّة الاُولی فی سنة (۱۲۸) (این تاریخ جاافتادگی دارد و قطعاً صحیح نیست، صحیح آن ۱۲۸۰ است.) و کان معنا فی هذه الزّیارة جماعة من أعوان السّلطان ناصر الدّین شاه القاجار، منهم الخیّر الباذل حسینخان الملقّب بشهاب الملک و قد استدعی فی النّجف الأشرف من رئیس المسلمین و شیخ الفقهآء و المجتهدین الشّیخ مرتضی الأنصاری رحمه الله أن یبعث معه من یکفل الاُمور الشّرعیّة من الصّلوة و تعلیم المسآئل و غیرها فی السّفر فبعثه معه.(دار السّلام فی ما یتعلّق بالرّؤیا و المنام، مرحوم حاج میرزا حسین بن محمّد تقی نوری، شرکة المعارف الإسلامیّة، ج۴ ص۴۳۰.)

«و سیّد محمّد موسوی رضوی نجفی معروف به هندی که خداوند عطاء و پاداش او را زیبا گرداند گفت: و حدیث کرد برای من ثقة معتمد، سیّد محمّد دزفولی قاضی که از شاگردان خاتم مجتهدان شیخ مرتضی انصاری قدّس سرّه و قبل از او از شاگردان صاحب جواهر الکلام بود؛ گفت که در دزفول شناخته شده بوده و حکم و قضاوت و تأدیب و تعزیر می‌نموده و خمس و غیر آن از حقوق شرعی را از صاحبان آن به قهر و اجبار می‌گرفته است، در حالکیه از صاحب جواهر اجازه نداشته و وی نیز از این امر مطّلع نبوده است و او در اواخر عمر ایشان که از اعطاء اجازات، حتّی به کسانیکه از افرادی که سابقاً از او اجازة اجتهاد مطلق گرفته بودند افضل بودند، امتناع می‌نموده است با نوعی حیله و نیرنگ اجازه می‌گیرد.

او خود مرا از این حیله و نیرنگ خبر داد و گفت: احدی از مردم از این امر مطّلع نبود؛ گفت: روزی وارد مسجد مهجور و متروکی شدم و دوست داشتم در آن مسجد عملی انجام دهم؛ در آنجا مردی از جولایان و بافندگان اهل دزفول را دیدم، او از یکی از دو گروهی بود که به جنگ و خونریزی و عداوت حیدری و نعمتی معروف بودند.

او به من گفت: عبد صالح خدا را فریب دادی و بدون علم و اطّلاع، از وی اخذ اجازه نمودی و در منصب امامت و فتوي نشستی و حال آنكه اهلیّت آنرا نداری، حقّاً كه عذاب تو در جهنّم هفتاد خريف (هر خریف برابر با چهل سال است.) است؛ و همچنین کارهای دیگری را كه از من در سرّ و خفاء سر زده بود و جز خدا کسی نمی‌دانست ذکر نمود که برخی از آنها اسرار قلبی و نیّتهای نفسی بود و هر یک را طبق واقع توضیح داد؛ پس دانستم كه برای او راهي به واقع هست؛ و نیز به من گفت که يكي از رجال الغيب با او مرتبط است و آنها خدّام حضرت صاحب الأمر علیه السّلام هستند و چهل نفرند که بزرگشان قطب است.

سيّد مذكور گفت: چون از او جدا شدم به مرقد امامزاده رفتم تا با خود خلوت کرده و بر نفس خویش بگریم، در آنجا گریة بسیار نمودم و آن امام زاده را شفيع خود قرار دادم.

روز ديگر باز به آن مسجد رفتم تا شايد آن مرد مصاحب خود را بیابم، از قضاء او را یافتم، پس به من گفت: بشارت بر تو باد، امامزاده - و حال آنکه او نمی‌دانست که من به قبر آن امام زاده پناه برده‌ام - به خدمت امام علیه السّلام آمد و دربارة تو شفاعت نمود و بسيار التماس کرده و برای تو طلب عفو نمود؛ و امام علیه السّلام ساكت بود و جوابی نمی‌فرمود، تا اینکه قطب به همان مصاحب و رفیقی که با من مرتبط است امر نمود که من با تو شرط کنم که ذمّة خود را از هر مالی که از دیگران گرفته‌ای فارغ سازی، اگرچه اخذ آن مال طبق واقع بوده باشد، و نیز خود را براي هر کسی که امر به تعزیرش نموده‌ای‌ در مقام قصاص قرار دهی، پس هر کس خواست قصاص کند و هر کس خواست ببخشد.

سیّد مذکور گفت: پس من از دزفول به شوشتر آمدم و قريب چهارصد مكتوب به آنان فرستادم و به آنها خبر دادم که من توبه نموده و خود را برای هر کس که بنویسد و حقّ خود را بطلبد در مقام قصاص قرار داده‌ام و تا آنجا که قدرت دارم مال هر کس را گرفته‌ام توفیه می‌نمایم و توطین نفس کرده‌ام که آنچه را فعلاً در اداء آن عاجزم در زمان امکان پرداخت نمایم.

چون مکاتیب من به آنها رسيد بر من گريستند و ابراء ذمّه نموده و آنرا مکتوب نمودند؛ و من به این ترتیب به نجف بازگشتم.

و از جمله مطالبی که سیّد محمّد مذکور رحمه الله از آن مرد جولا از رفیق و مصاحبش به من خبر داد این است که او گفته بود: احکام شرعیّه را نزد ما تفاصیلی است که در نزد شما نیست، پس نظر به اجنبیّه بدون اذن حکمی دارد و از ناحیة جوان اگر زوجه‌ای داشته باشد و همراه لذّت باشد حکمی دارد و از جوانی که زوجه‌ای نداشته باشد حکمی دارد و از شیخ و پیرمرد حکمی دارد و همینطور غیر از اینها از تفاصیلی که در مورد مقدار عقوبت و تعزیر و غیر این دو می‌باشد.

سیّد مذکور گفت: آن مرد جولا به من گفت: آن دوست و مصاحب من شبی به نزد من آمده و گفت: امشب قطب اراده نموده كه با اصحابش به فلان شهر برود، اگر دوست داری پس با ما حرکت کن؛ گفت: پس با آنها روانه شدم و ناگاه ديدم زمين از زير قدمهاي ما مي‌رود و پیچیده مي‌شود و كوهها و درختان بر خلاف جهت ما بر ما عبور کرده و می‌گذرند، پس در همان شب به آن شهر رسیدیم و دروازة آن برای ما گشوده شد، كرسيّ‌ای برای قطب منصوب شد و او امر کرد كه مردی را حاضر نمایند، به طلب آن مرد روانه شدند و من هم با ایشان بودم، به طریق حاکمان دقّ الباب کرده و او را کشیده و به اجبار بیرون آوردند، در بين راه هم بسيار او را زدند تا به نزد قطب رسانيدند، و قطب نيز امر به ضرب او نمود؛ او را زدند تا آنجا که مثل جنازه رهایش کردند.

همان شب داخل بعضي از مساجد آن شهر شدیم و چون روز شد متفرّق شده و در بین مردم گردش می‌كرديم، آنان را چنان یافتیم که از ضرب آن مرد مستبشر و خوشحال بودند و معتقد بودند كه آن شخص را حاكم شهر ضرب و شتم نموده است، سپس در شب بعد به طيّ الأرض بازگشتیم.

سيد مذكور گفت: من می‌دانم كه اين مرد جولا هيچ وقت از دزفول بيرون نرفته و آن شهر را ندیده بود، پس من در مورد بعضی از مواضع آن شهر که خود دیده بودم از او سؤال نمودم، او آنها را مانند کسیکه آنجا را مشاهده کرده براي من توصیف نمود؛ به او گفتم: آیا در نجف کسیکه با رجال الغیب مرتبط باشد پیدا می‌شود؟ گفت: آری و البتّه او فضیلتی بر خوبانی که رجال الغیب را نمی‌شناسند ندارد، این شناخت و ارتباط بواسطة حکمی خاصّ است و آنان در بین مردم هستند و مردمان آنان را نمی‌شناسند.

سیّد محمّد موسوی رضوی نجفی معروف به هندی گوید: برادر من سیّد علی به سیّد محمّد مذکور گفت: اینجا در نجف مردی هست که به او سیّد محسن حضرمی گویند، مریده‌ای دارد که دربارة او چیزها نقل می‌کند، سیّد محسن مدّعی است که مردی از رجال الغیب با وی مرتبط است؛ شما به آن دوست و مصاحبت مکتوبی بنویس و از صدق ادّعای وی سؤال کن؛ او مکتوبی برای او فرستاد که بعد از چند ماه جواب آمد که وی صادق است و او کم‌درجه‌ترین کسی است که رجال الغیب را می‌بیند.

و من اراده نمودم که سیّد محسن مذکور را امتحان کنم، به طریقی که او نفهمد من قصد امتحان او را دارم، پس صورت روایتی را که در واقع روایت نبود برای او نوشتم و در مورد مرجع ضمیری در آن عبارت از او سؤال نمودم و در نفس خویش آن ضمیر را بر مرجعی خاصّ بازگرداندم؛ با خود گفتم: اگر او از شیخ خود که گمان می‌کند از رجال الغیب است و هر چه را بخواهد برایش می‌نویسد، از مرجع ضمیری که در نیّت من است خبر داد پس صادق و راستگو است؛ او ورقه را از من گرفت و هر گاه او را می‌دیدم می‌گفت: در این مدّت شیخ من نیامده است، سپس بعد از مدّتی گفت: او به نزد من آمد و گفت: این کلامی بلافائده است و تا امروز صادر نشده است؛ به او گفتم: از این کلام چه معنائی قصده کرده است؟ گفت: یعنی فائده‌ای برای تو در سؤال از این مسأله نیست؛ پس من گمان کردم که او جوابی داده که معنای آن فهمیده نشود.

من(یعنی مرحوم محدّث نوری.) می‌گویم: این سیّد (سیّد محسن حضرمی) عالمی صالح و متقّی بود، من در راه حجّ در اوّلین حجّی که به جا آوردم در سال۱۲۸۰ به همراه او بودم، در این زیارت جماعتی از اعوان سلطان ناصر الدّین شاه قاجار نیز با ما همراه بودند، از جملة آنان خیّر بخشنده حسینخان ملقّب شهاب الملک بود، وی در نجف اشرف از رئیس المسلمین و شیخ فقهاء و مجتهدین شیخ مرتضی انصاری رحمه الله درخواست کرد که کسی را برای تکفّل امور شرعی از جمله نماز و تعلیم مسائل و غیر آن در این سفر با او همراه کند، و ایشان نیز چنین کرد.»

باری این تفصیل مطالبی که تا کنون در مورد این سه جولای بزرگوار یافته‌ایم[۵]، و امّا پیرامون این مطلب که آیا این سه بزرگوار یک تن بوده‌اند یا نه؟ باید گفت: قرائنی به اتّحاد و قرائنی به اختلاف دلالت می‌کند.

قرائن اتّحاد

  • ۱- اینکه هر سه در حرفة جولائی و بافندگی بوده‌اند.
  • ۲- اینکه هر سه به همین نام خوانده شده‌اند، گرچه از یکی به عنوان مرد جولا یا به نقلی ملّا قلی جولا[۶] و از یکی به عنوان ملّا محمّد علی جولا و از یکی به عنوان رجل من الحیکة (مردی از جولایان) و حائک (جولا) تعبیر شده است.
  • ۳- اینکه هر سه در یک منطقه یعنی دزفول بوده‌اند.
  • ۴- اینکه هر سه در یک محدودة زمانی می‌زیسته‌اند. [۷]
  • ۵- اینکه هر سه در امور باطنی و غیبیّه بوده‌اند.

قرائن اختلاف

۱- اینکه یکی به نام ملّا قلی و دیگری به نام ملّا محمّد علی خوانده شده است، اگرچه تصحیف قلی به علی امری محتمل و چه بسا در کتابت سابقین امری قریب الذّهن باشد.


۲- اینکه بزرگان از اولیاء خدا با اینکه از حکایت ملّا محمّد علی جولای دزفولی مطّلع بوده و بعضاً خود نقل نموده‌اند این دو را بر هم منطبق ننموده و چنین استظهاری نکرده‌اند.

مرحوم سیّدنا الاُستاذ علّامه آیة الله حاج سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی از قول استادشان مرحوم حاج شیخ عبّاس هاتف قوچانی رضوان الله تعالی علیه می‌فرماید:

یکی از رفقای اصفهانی ما گفت که: در اصفهان روزی یک مرد دزفولی می‌گذشته است، ناگاه یک مرد اصفهانی به ایشان برخورد کرده و احوالپرسی می‌کند و در عین حال می‌پرسد: شما اهل کجا هستید؟ آن مرد می‌گوید: اهل دزفول، آن مرد اصفهانی معانقه می‌کند و بسیار احترام می‌گذارد و آن مرد دزفولی را شب در خانة خود دعوت می‌کند.

مرد دزفولی ظنین می‌شود که مبادا این مرد سوء قصدی دربارة او داشته باشد؛ ناگاه آن مرد اصفهانی متوجّه شده و می‌گوید: آقا با همراه خود تشریف بیاورید، مرد دزفولی قدری مطمئن می‌شود و شب با همراه خود به خانة او می‌رود.

می‌بیند آن مرد اصفهانی سفره‌ای مهیّا و انواع اغذیه را برای مهمان خود مهیّا نموده است؛ علّت را سؤال می‌کند، اصفهانی می‌گوید: یکی از اهالی دزفول به من محبّتی نموده است، در ازای آن محبّت هر مرد دزفولی به اصفهان وارد می‌شود من یک شب از او میهمانی می‌کنم.

داستان را پرسیدند، گفت: من اولاد هیچ نداشتم و هرچه متوسّل می‌شدم خداوند به من اولاد عنایت نمی‌فرمود، تا آنکه برای توسّل به ائمّة اطهار به عتبات عالیات سفر کردم، در سامرّاء و کربلا و کاظمین و نجف متوسّل شدم، نتیجه‌ای حاصل نشد، تا آنکه در نجف اشرف شخصی به من گفت: اگر چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بروی حضرت امام زمان حاجت تو را می‌دهند.

من شروع کردمو شبهای چهارشنبه به مسجد سهله می‌رفتم، یک شب به من گفتند: حاجت خود را از استاد محمّد علی نسّاج از اهالی دزفول بگیر؛ من برای دزفول حرکت کردم، صبح اثاثیة خود را پیش خادم خود در مسافرخانه گذاشته و خود برای جستجوی آن مرد حرکت کردم تا پس از زحمات زیادی بعد از ظهر پیدا کردم که در دکّان کوچکی در آخر کوچه‌ای مشغول نسّاجی است.

من پیش رفتم، قبل ازاینکه با او تکلّم کنم ناگاه سلام نموده و اسم مرا برد و گفت: خداوند به شما پنج اولاد پسر عنایت فرمود؛ من بسیار تعجّب کردم و در عین حال خوشحال شدم.[۸]

استاد محمّد علی مرا به دکّان خود برده و دستور داد دو قرص نان جو و ظرفی از ماست برای من ناهار آوردند، من ناهار را صرف کرده و تقاضا کردم که شب را پیش آن مرد بمانم، و علّت آن بود که ببینم این مرد شبها به چه کار مشغول می‌شود که بدین مقام رسیده است.

استاد محمّد علی گفت: من خانه ندارم، خانة من همین جاست و شب شما سرما می‌خورید، در جواب گفتم: خود را در لای پالتو حفظ می‌کنم؛ اجازه داده و شب را ماندم و متوجّه بودم که این شخص به چه کار از اوراد و به چه نحو به تهجّد مشغول می‌شود؟!

دیدم گرفت خوابید و به هیچ کاری مشغول نشد تا اوّل اذان از خواب برخاست، اذان گفت و نماز خواند و سپس دنبال چرخ نسّاجی خود رفته و مشغول نسّاجی شد؛ من بسیار بر تعجّبم افزوده شد که این مرد به هیچ عملی مشغول نیست و در عین حال حائز چنین مقامی است!

صبح علّتش را از او سؤال کردم، گفت: من هرچه از نسّاجی بهره می‌برم جمع می‌کنم، موقع خرمن که جو ارزان است جو خریده و تمام آنرا می‌دهم به یک زنی، او برای من آرد نموده و چهار قرص، دو هنگام صبح و دو هنگام شب می‌آورد و من با ماست می‌خورم و این عادت من است.

روزی یکی از نظامیان که از لشگریان لرها بود به دکّان من آمد و قدری توقّف نمود و دید این زن برای من نان جو آورد و من با ماست خوردم، داستان را سؤال کردند، من شرح دادم، خوشحال شد، گفت: آیا شما قبول زحمت مرا می‌کنید که من به شما پول دهم و شما همانطوری که برای خود می‌خرید برای من هم خریداری نمائید و به این زن بسپارید که هنگام ظهر و عصر دو قرص برای من بیاورد؟ گفتم: بلی من این کار را برای شما می‌کنم.

آن شخص پول آورد و من به همین منوال جو خریده و به آن زن دادم و آن مرد هنگام ظهر و شب آمده دو قرص خود را گرفته و می‌رفت، تا آنکه یکشب به دکّان آمده و گفت: من امشب می‌میرم، آن آردهائی که از من پیش آن زناست همه را به شما بخشیدم ولی امشب اگر کسی شما را صدا زد که با او جنازة مرا برداشته و دفن کنید، شما با او کمک کنید؛ من قبول کردم.

نیمه شب شخصی صدا زد: استاد محمّد علی برخیز جنازة فلان را برداریم و دفن کنیم، من از دکّان بیرون آمده او جلوو من در عقب او می‌رفتم تا رسیدیم به مسجدی، دیدم آن نظامی در آن مسجد فوت کرده، جنازه را برداشته آوردیم در کنار شطّ، آن مرد غسل داد و من کمک می‌کردم، پس از انجام کفن و دفن من به دکّان خود مراجعت کردم.[۹]

پس از چند شب دیدم کسی در میان تاریکی شب مرا صدا می‌زند: استاد محمّد علی بیا آقا شما را کار دارد، من تصوّر کردم از خوانین لر است، متأثّر شدم با من چکار دارد؟ ولی برخاستم و با او رفتم، او از جلو و من ازعقب او می‌رفتم تا از شهر خارج شدیم، ناگاه دیدم بیابان مانند روز روشن است، مجلسیاست، جمعی دور هم نشسته‌اند و شخصی از همه باجلاتر در صدر قرار گرفته است.

تا ما را دید گفت: این مرد را به جای آن نظامی نصب کنید، من گفتم: من نمی‌خواهم نظامی شوم، گفت: چرا؟ گفتم: نان حلالی از نسّاجی به دست آورده می‌خورم و طالب دنیا نیستم، زیرا عاقبت و آخرین درجة نظامی شدن سلطنت است و من سلطنت نمی‌خواهم.

آن شخص همراه من به من آهسته گفت: ساکت شو این شخص امام زمان علیه السّلام است و تو را به جای او در رسیدگی به امر مردم نصب کردند نه آنکه سرباز و نظامی شوی؛ آنوقت امام زمان فرمودند: به دکّان خود برو و هر وقت کاری را به تو رجوع کردیم انجام ده؛ من جمله از آن کارها قضیّة اولاد شماست که انجام دادم.(جنگ خطّی شماره ۱۰، ص۹ تا ص۱۱؛ با اندکی ویرایش)


۳- اینکه ملّا محمّد علی جولای دزفولی بنابر نیابت از آن سرباز گمنام خود مستقیماً با حضرت صاحب الأمر علیه السّلام مرتبط بوده و در حکایت ایشان اشاره‌ای به ارتباط او با یکی از رجال الغیب نشده است، امّا در مورد جولای اهل دزفول به این معنی تصریح شده است، اگر چه می‌توان به وجهی از وجوه بین حکایت ملّا محمّد علی جولای دزفولی و جولای اهل دزفول جمع نمود؛ و حکایت مرد جولا یا ملّا قلی جولا نیز نسبت به این معنی ساکت است.

جناب محقّق محترم آقای محمّد حسین حکمت‌فر که از محقّقان به‌نام دزفول هستند در ضمن صحبتهائی که از راه دور در همین زمینه داشتیم به حقیر فرمودند:

به نظر من ملّا محمّد علی جولای دزفولی و ملّا قلی جولا دو نفر هستند و انطباق این دو بر هم صحیح نیست، و من به برخی از کسانیکه چنین نظری داده‌اند تذکّر داده‌ام.

ملّا قلی جولا در سلک عرفان بوده است و ملّا محمد علی جولا در این سلک نبوده و فقط بر حسب حکایتی که نقل شده است با حضرت حجّت سلام الله علیه مرتبط بوده و فرمانبر آنحضرت بوده است.

بنده با آقای شرف الدّین[۱۰] هم صحبت کردم، ایشان نیزگفتند: نام این جولا، ملّا قلی است و در وادی السّلام نجف مدفون است، ایشان به یکی از اهالی نجف وصیّت کرده بود که جنازة مرا از شوشتر به نجف منتقل کرده و در فلان مقبرة وادی السّلام دفن کنید، و من سابقاً اسم آن مقبره را نیز می‌دانستم و فعلاً فراموش کرده‌ام.

و نیز گفتند: ملّا قلی جولا از خاندان شیخ[۱۱] محمّد سوّار است که قبر وی در شوشتر توسّط مرحوم سیّد صدر الدّین کاشف دزفولی شناسائی شده است، شیخ محمّد سوّار از عرفاء است، و همچنین سهل بن عبد الله شوشتری نیز که خواهرزادة وی بوده از عرفاء است، که ذکر هر دو بزرگوار در تذکرة الأولیاء[۱۲] آمده است، ابن بطوطه نیز در رحلة خود پیرامون سهل بن عبد الله مطالبی آورده است؛ و ما نیز از همین خاندان هستیم.

جناب حکمت‌فر همچنین فرمودند:

سالها قبل مرحوم آقا سیّد جلال عرفانی دزفولی به بنده فرمودند: ملّا قلی جولا در سلک عرفان بوده است و وصیّت کرده بود که پس از فوت ایشان را به نجف برده و در آن ارض اقدس دفن نمایند امّا ممکن است به دلائلی این امر میسور نشده باشد، شما به شوشتر که رفتید در امامزاده عبد الله تفحّص کنید و ببینید قبری به اسم ایشان هست یا نه؟ بنده هر قدر در این امامزاده تفحّص کردم قبری بدین نام و نشان نیافتم.

و نیز فرمودند:

مرحوم آقا سیّد غفّار غفّاری از محقّقین به نام دزفول نیز بر این عقیده بودند که این دو جولا دو نفرند.

نتیجه و نظریّه

به گمان حقیر انصاف این است که قرائن اتّحاد، جدّاً مختلف و متعدّد بودن این سه بزرگوار را مستبعد می‌سازد ولیکن یقین آور نیز نیستند و مخصوصاً با لحاظ قرائن اختلاف نمی‌توان به قطع و یقین حکم به اتّحاد آنان نمود و البتّه هنوز باب جستجو و تحقیق مفتوح و مجال تحقیقات بیشتر موجود است.[۱۳]

و البتّه نباید از این نکتة مهمّ نیز غفلت نمود که اصرار و پافشاری بر اتّحاد این بزرگواران، و معروف و مشهور ساختن این معنی به عنوان یک حقیقت تاریخی و امری قطعی و حتمی صحیح نیست، زیرا با این کار رفته رفته احتمالات دیگر به فراموشی سپرده شده و دیگر برای آیندگان راهی برای تحقیق و استنباط در این زمینه باقی نمی‌ماند.

تنبیه

تلاش برای شناسائی استاد عرفانی عالم ربّانی و فقیه صمدانی، عارف کامل، حضرت آیة الله العظمی حاج سیّد علی شوشتری قدّس الله نفسه الزّکیّة تنها برای استفاده از معارفی است که از این رهگذر نصیب مشتاقان طریق توحید و ولایت می‌گردد و هرگز به جهت اثبات حقّانیّت این سلسلة جلیله از طریق شناسائی و معرّفی مرحوم جولا نیست، چرا که اوّلاً صحّت و حقّانیّت یک طریقه و حتّی یک استاد کامل منوط به اتّصال معنعن تا معصوم علیه السّلام نیست، و ثانیاً برای اثبات راستی و درستی بزرگان و اساتید معظّم این طریقة حقّة عرفانی که به طریقة معرفة النّفس یا طریقة ولایت شناخته می‌شود نیازی به شناسائی مرحوم جولا نیست؛ اینک پیرامون این دو مطلب به قدر حوصلة این نوشتار مطالبی را عرض می‌کنیم:

مطلب اوّل

بهتر است در این مقام به کلام نورانی مرحوم سیّدنا العلّامه أعلی الله مقامه که استاد مسلّم و خرّیت این فنّ بوده‌اند تمسّک نمائیم، ایشان می‌فرماید: براى سير عوالم ربوبى، ارشاد استاد كامل لازم است در لزوم استاد كامل براى سير عوالم ربوبى، شرعاً و عقلًا و وجداناً شواهد و ادلّه بقدرى است كه مجال، گشايش مقال را ندارد. و امّا لزوم اين استاد به طور مُعنعن (يكى پس از ديگرى تا به رسول الله برسد) نه ثبوتاً و نه اثباتاً دليلى براى آن قيام ننموده است؛ گرچه سلاسل متصوّفه بدين امر اهمّيّتى تمام ميدهند و آن را از لوازم لا ينفكّ سلوك مى‌شمرند ولى گفتارشان متّكى به اصل متين و اساس رصينى نمى‌باشد.(الله شناسی، ج۱ ص۱۹۰)

آری عنایات ربّانیّه و جذبات الهیّة حضرت حقّ جلّ و علا را نباید محدود و مقیّد به یک سلسله دانست، چرا که اگر حکمت بالغة او اقتضاء نموده و ارادة حتمیّه‌اش تعلّق بگیرد در هر لحظه و در هر کجای این عالم می‌تواند از شوریده‌ای دستگیری نموده و با جذبات اسمائیّه و صفاتیّه و ذاتیّه او را به سرمنزل مقصود و کمال مطلوب که لقاء حضرت خویش است برساند.[۱۴]

و البتّه این معنی منافاتی با انحصار شریعت در شریعت حقّة محمّدیّه صلّی الله علیه و آله و انحصار طریقت در طریقت ولایت علویّه سلام الله علیه ندارد، چه اینکه هر نفسی از نفوس مستعدّه که به شرف دستگیری حضرت حقّ سبحان مشرّف گردد بدین شریعت حقّه هدایت شده و در تحت ولایت علویّه طریق قرب و کمال را خواهد پیمود و غیر از این، هیچ راهی به کمال و قرب حضرت ذی الجلال نیست.

مطلب دوّم

بزرگان گویند: أدلّ دلیل بر یک شیء وجود آن شیء است، شما به شخصیّت و سیرة عملی هر یک از اساتید این سلسله مراجعه کنید و در متون صحیح تاریخی کیفیّت سلوک و رفتار آنها را مورد بررسی قرار دهید، خواهید دید که هر کدام از آنان دریائی از علم و توحید و عرفان حضرت حقّ بوده‌اند.

تعابیر تذکره نویسان موثّق و علماء ثقه و جلیل القدر دربارة این بزرگان نمونة بارز و غیر قابل انکاری از این بررسی‌ها و اذعان و اعتراف به جلالت شأن و علوّ مقام و صحّت طریق و حقّانیّت ممشی و معارف آنان است.

کیست که احوالات سیّد سند و حبر معتمد مرحوم حاج سیّد علی شوشتری را بخواند و بداند و در برابر شخصّیت وجیه و علوّ مرتبت وی زانو نزند؟! کیست که در حالات استاد الکلّ فی الکلّ آخوند ملّا حسینقلی همدانی تحقیق نماید و به جلالت قدر و صدق گفتار و صحّت کردار او اعتراف نکند؟! کدام محقّق منصفی است که پیرامون شخصیّت ممتاز شاگردان ایشان از جمله آیة الحقّ و الیقین مرحوم حاج سیّد احمد کربلائی و حکیم اصحابشان آیة العرفان و الإیقان مرحوم حاج شیخ محمّد بهاری و آیة الحقّ و العرفان مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی تحقیق نماید و سخن از فضل و بزرگواری و عظمت شأن و علوّ رتبت آنان نگوید؟!

تا برسد به اخلاقی کبیر عالم بالله و بأمر الله حاج میرزا علی آقای قاضی و شاگردان عالیقدرشان از جمله موحّد عظیم الشّأن مرحوم حاج سیّد هاشم حدّاد و مفسّر کبیر قرآن، مهر تابان مرحوم علّامه حاج سیّد محمّد حسین طباطبائی و برادر بزرگوارشان مرحوم آیة الله المعظّم حاج سیّد محمّد حسن الهی و ثمرة وجود اینان یعنی سیّد الطّآئفتین آیة الله فی العالمین سلمان زمان إنسان العین و عین الإنسان مرحوم علّامه آیة الله حاج سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی رضوان الله علیهم أجمعین.

باری، با وجود ذی جود این بزرگواران و بسیاری دیگر از تربیت یافتگان مکتب توحید و ولایت چگونه می‌توان به صرف مجهول بودن مرحوم جولا این طریقة حقّة ولائیّه را ردّ و طرد نمود؟! و آیا این کار جز حرمان از معارف الهیّه و وصول به مقام قرب و حرم امن الهی نتیجة دیگری هم دارد؟!

و باید از این افراد سؤال نمود: شما که این طریقة مرضیّه و این بزرگان عالم توحید و ولایت را مردود دانسته و نفوس مستعدّه را از تبعیّت اینان برحذر می‌دارید، آیا نمونه‌ای عینی از تربیت شدگان مکتب خود را که به قلّة کمال رسیده و در حرم امن پروردگار متمکّن شده باشد سراغ دارید؟!

تمام این ایراد و اشکالهای واهی به جهت عدم فهم این معارف و یا نعوذ بالله از سر عناد و مخالفت با عرفان و عرفاء بالله است وگرنه اگر شخصیّتی مثل مرحوم جولا در مکتب و مرام آنان بود قطعاً از رجال الغیب محسوب شده و هزار و یک کرامت نیز از وی نقل می‌گردید؛ هدانا الله و إیّاهم إلی الحقّ و الیقین بحقّ محمّد و آله الطّیّبین.

اشکال و جواب

یکی از اشکالاتی که به مرحوم جولا شده این است که: رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرموده است: إنَّمَا أَقْضِي‌ بَيْنَكُمْ‌ بِالْبَيِّنَاتِ‌ وَ الْأيْمَانِ...(الکافی، ج۷ ص۴۱۴)«من در بین شما فقط به واسطة بینّه‌ها و قسمها قضاوت می‌کنم.»

با وجود این فرمایش اعتراض جناب جولا به آقا سیّد علی شوشتری بی‌جاست و ایشان درست عمل کرده است.

جواب این است که:

اوّلاً خود مرحوم شوشتری مجتهدی مسلّم و فقیهی معظّم بوده و قطعاً به این روایت و امثال آن نیز وقوف کامل داشته است، ولی چنین جوابی از ایشان نسبت جناب جولا نقل نشده و بلکه پس از انکشاف واقع و اطّلاع از صحّت کلام جولا طبق دستور ایشان بساط فتوی و قضاوت را جمع و به نجف اشرف هجرت نموده است؛ کما اینکه این نحوه انقلاب احوال و خوف از خطای در فتوی و تصمیم بر ترک آن از بزرگان دیگری مانند شیخ مفید علیه الرّحمة و الرضّوان (العبقریّ الحسان، ج۲ ص۱۱۲) نیز نقل شده و امر بی‌سابقه‌ای نیست.

و ثانیاً حجّیّت بیّنه و یمین، حجّیّت مطلقه نیست، بلکه تا جائی است که خلاف آن برای قاضی ثابت و محرز نگردد و چون خلاف آن به طور حتم و قطع برای قاضی ثابت گشت بر اساس علم و قطع جدید حکم خواهد نمود.

فی المثل اگر دو شاهد به نفع متّهم شهادت داده و در نتیجه ابراء ذمّه شود ولی بعد از آن خود متّهم به دلیلی اعتراف کرده و اتّهام را بپذیرد، معلوم است که حکم بر اساس اعتراف خواهد بود؛ و جناب جولا نیز از همین راه وارد شده و ابتداء علم جدیدی را در نفس و وجدان مرحوم شوشتری جایگزین ظنّ معتبر وی نموده تا از این راه او را برای پذیرش اصل مطلب که دعوت ایشان به طیّ طریق إلی الله است آماده کند.

و ثالثاً چنانچه اشاره شد غرض جناب جولا تحوّل حاج سیّد علی شوشتری و نیل او به مقاماتی بس عالیتر از فتوی و قضاوت است، مقاماتی که برای غیر اهل الله حتّی قابل تصوّر نیز نیست فضلاً از فهم و ادراک؛ نه اینکه بخواهند اصل فتوی و قضاوت بین مسلمین را مردود و محکوم نمایند؛ ایشان به واسطة اشراف باطنی از این مورد خاصّ استفاده کرده و جناب حاج سیّد علی را به عالم عرفان و شهود پروردگار که هدف غائی از خلقت است رهنمون می‌گردد، و چنانکه می‌دانیم آن بزرگمرد توحید و ولایت نیز هرگز از این ممشی منصرف نشده و با قدم یقین و مجاهدات عظیمه و عنایات ربّانیّه به درجاتی از قرب خداوند نائل می‌شوند که لا تُدرک و لا تُوصف است.

و نکتة قابل توجّه اینکه مرحوم حاج سیّد علی شوشتری نیز به همین منوال بهترین و برترین شاگرد خویش حاج ملّا حسینقلی همدانی را که بعد از رحلت شیخ انصاری عازم بر تدریس بوده است از این کار برحذر داشته و ایشان را به نیل مقاماتی بس عالیتر ترغیب می‌نماید.

در انتها با تذکار این نکته که همة اولیاء الهی و اعاظم طریق عرفان به هر مرتبه‌ای از مراتب کمال و درجات قرب که رسیده باشند قطعاً به واسطة ولایت کلّیّة الهیّة حضرت حجّة الله الکبری، بقیّة الله الأعظم روحی و أرواح العالمین لتراب مقدمه الفدآء بوده و پس از فناء فی الله و بقاء بالله نیز تحت ولایت آنحضرت به سیر عرضی مشغول می‌باشند؛ این مقاله را به پایان می‌بریم.

پانویس

۱. (لور شهری بوده در شمال دزفول، مقدّسی در کتاب أحسن التّقاسیم گوید: شهر لور در سرحدّ جبال است و بعضی آن را از اقلیم جبال می‌شمارند و آن را خوبیهای بسیار است جز آنکه شکرش خوب نیست؛ اصطخری در المالک و المسالک نوشته: از لور تا پل اندامش دو فرسنگ است؛ پل اندامش همان پل دزفول است.

حاج صالح خان مکری به سال ۱۲۲۰ که از طرف دولت وقت حکومت دزفول و شوشتر را داشته در آن حدود دهی به نام صالح آباد بنیاد نهاد که چندی بعد در نتیجة شورش الوار خراب شد ولی اینک صالح آباد، اندیمشک نام دارد و شهرکی است دارای بازار و گاراژ و بسیار آباد و معمور است و یکی از ایستگاههای مهمّ راه آهن و مرکز ناحیة لرستان است.)

۲. أقول: حکایتی که در کتاب الشّمس الطّالعة آمده است دقیقاً همین حکایت است و تنها در برخی الفاظ تفاوت دارد که ضرری به اصل حکایت نمی‌زند؛ مؤلّف این کتاب حکایت را از حاج محمّد طاهر دزفولی و او از سیّد نعمت الله از اهالی دزفول و او از خواجه علی دزفولی که حاج محمّد طاهر او را به صلاح و تقوی توصیف می‌کند و او از تاجر تبریزی به نام حاج محمّد حسین، نقل می‌نماید.

۳. این رقم صفحه بنابر نسخة تک جلدی الشّمس الطّالعة است و در طبع دو جلدی آن این حکایت در صفحة ۳۵۲ ذکر شده است، عبارات این دو طبع نیز مختصر تفاوتی با هم دارد.

۴. طبق معنی و سیاق کلمة لیس زائد است.

۵. البتّه در کتب دیگری از جمله العقبریّ الحسان و الیاقوت الأحمر حکایت ملّا محمّد علی جولا و نیز در الشّمس الطّالعة قسمتی از حکایت جولای اهل دزفول نقل شده است.

۶. محقّق محترم جناب آقای حکمت‌فر به بنده فرمودند: آقای شرف الدّین می‌گوید و نظر من هم همین است که به احتمال قویّ نام کامل ملّا قلی، ملّا محمّد قلی بوده است، چرا که در دزفول و شوشتر کمتر دیده می‌شود نام کسی قلی باشد و از طرفی تخفیف اسامی نیز در اینجا متداول است و احتمالاً ملّا قلی مخفّف ملّا محمّد قلی است.أقول: البتّه بنابر احتمالی ممکن است ملّا قلی خود یک اسم مرکّب بوده و در اصل مولی قلی، به معنی غلام مولی باشد.

۷. هر سه بزرگوار معاصر مرحوم حاج سیّد علی شوشتری و شیخ مرتضی انصاری رضوان الله علیهما بوده‌اند، در مورد مرد جولا و جولای اهل دزفول که این معنی ظاهر است و نیازی به توضیح ندارد، و امّا در مورد ملّا محمّد علی جولا نیز باید عرض کنیم: چنانچه گذشت حکايت ملّا محمّد علي جولا را مؤلّف کتاب زندگاني و شخصيّت شيخ انصاري از آقا سيّد محمّد جواد معروف به شاه از حاج نور الله کجباف از تاجر تبريزي نقل مي‌کند، و نيز صاحب کتاب الشّمس الطّالعة از حاج محمّد طاهر دزفولي و او از سيّد نعمت الله از اهالي دزفول و او از خواجه علي دزفولي و او از حاج محمّد حسين تبريزي نقل مي‌کند، با توجّه به تعدّد وسائط نقل این حکایت در این دو کتاب و نیز رشید بودن اولاد حاج محمّد حسین در زمان نقل حکایت که حاکی از گذشت سالیانی از زمان وقوع اصل جریان دارد، معاصر بودن این جولا نیز با مرحوم حاج سیّد علی شوشتری و شیخ انصاری رضوان الله علیهما چندان بعید به نظر نمی‌رسد، یعنی این واقعه نسبت به زمان مؤلّفین این دو کتاب نه آنقدر قریب است که بگوئیم سالها بعد از زمان مرحوم حاج سیّد علی شوشتری رضوان الله تعالی علیه بوده است و نه آنقدر بعید است که بگوئیم سالها قبل از ایشان اتّفاق افتاده است. ولادت مرحوم حاج سيّد علي شوشتري رضوان الله عليه در سال ۱۲۲۳ و وفاتشان در سال ۱۲۸۳ بوده است، تاريخ هجرت ايشان به نجف اشرف معلوم نيست امّا با توجّه به تاریخ هجرت مرحوم شيخ انصاري رحمة الله عليه به نجف اشرف که حدود سال ۱۲۴۹ بوده است، می‌توان احتمال داد که هجرت ایشان به نجف اشرف در حدود دهة ۱۲۵۰ تا ۱۲۶۰ بوده است.

۸. نکتة جالب توجّه اینکه چنانچه در متن حکایت مشاهده می‌شود، جناب ملّا محمّد علی هیچ عمل یا دستور خاصّی جهت فرزند دار شدن حاج محمّد حسین تجویز نمی‌کند و صرفاً خبر این معنی را به او می‌دهد، از اینجا معلوم می‌شود در مراجعة این شخص به ایشان حکمتی بوده است و چه بسا این حکمت، شناخته شدن این بزرگوار و نقل حکایت وی برای آیندگان باشد.

۹. مقام سرباز گمنام و ملّا محمّد علی جولا از قدیم الأیّام در مسجد کجبافان دزفول که امروزه مسجد علوی نام دارد مشهور و معروف بوده است، بنابر نقل چندتن از مطّلعین، سابقاً محلّ قبر این دو بزرگوار نیز معلوم بوده است، جناب آقای آراسته از ارادتمندان و محقّقین پیرامون جناب جولا به حقیر فرمودند: حاج سيّد علي علوي که فعلاً امام جماعت مسجد امام حسن عسگري علیه السّلام هستند از پدرشان نقل می‌کردند که اينجا مزار و مقبره بوده است؛ و نیز حاج سيّد اسد الله نبوي از علماء و مجتهدين دزفول می‌گفتند: اينجا مزار بوده و ما به احترام جناب جولا به محلّ که می‌رسیدیم این قسمت را پياده مي‌رفتيم؛ و نیز جناب آقای پورموسوي می‌گفتند: قبر این دو بزرگوار در زير زمين مسجد بوده و بنده کراراً به دستور مرحوم والد به آنجا رفته و با گلاب قبرها را معطّر می‌نمودم، بعدها برای اینکه کسی در آنجا دفن نشود جلوی آنرا تیغه کردند و من اگر توان حرکت و فعّالیّت داشتم می‌توانستم محلّ دقیق قبرها را نشان دهم.

علی أیّ حال امروزه با توجّه به توسعة مسجد، محلّ دقیق این دو قبر مشخّص نیست و تنها مقامی برای آن دو بزرگوار ساخته شده است که مورد توجّه و عنایت و مراجعة خاصّ و عامّ می‌باشد.

۱۰. جناب مستطاب حاج شیخ محمّد علی شرف الدّین، فرزند مرحوم حاج شیخ محمّد مهدی شرف الدّین از علماء و موثّقین شوشتر هستند.

۱۱. شیخ به معنی استاد است و بنابر نقلی که در تعلیقات نفحات الاُنس و غیر آن آمده است وی از سادات بوده است.

۱۲. سهل بن عبد الله از کودکی حالاتی داشته و از دائی خود محمّد بن سوّار که از سادات بوده کسب فیض نموده و پس از تشرّف به حجّ ذوالنّون مصری را یافته و به خدمت وی درآمده است، وی در محرّم سنة ۲۸۳ هجری قمری در هشتاد سالگی رحلت نموده است. (مستفاد از تذکرة الأولیاء، ص۳۰۴، و نفحات الاُنس ص۶۶، و تعلیقات نفحات الاُنس ص۶۸۶)

۱۳. أخیراً مطلب جدیدی توسّط یکی از أعزّة و أفاضل دوستان پیرامون هویّت مرحوم جولا به دست حقیر رسید که در زمرة قرائن اختلاف قرار می‌گیرد و در ضمن در تعیین نام دقیق آن بزرگوار نیز دخیل است.

در کتاب «حيات دوباره» ويژه‌نامة نکوداشت حکيم متألّه و فقيه عارف متشرّع آقا محمّد بيدآبادي طاب ثراه، در ضمن مقاله‌ای آمده است: شخصيّت ديگر مورد بحث ما ملّا قلي کومالکي معروف به جولا مي‌باشد که از ناحية آقا محمّد بيدآبادي در شهرستان شوشتر به امر ارشاد مشغول بوده است؛ ملاقات حکيم سيّد علي شوشتري با جولا و تحوّل باطني وي از جمله حکاياتي است که نقل آن خالي از لطف نيست.» سپس حکايت را شبيه نقل مشهور ذکر نموده و در تعليقة ص۱۸۸ می‌گويد: «نام شخص جولا و حکايت مربوط به وي را نگارنده از دوست عزيز و سرور گرامي آقاي سيّد نور الدّين موسوي از اهالي شوشتر نقل نموده است که مشارٌ إليه نيز اين حکايت را از زبان دو دوست مرحوم خود به نامهاي نعمت‌زاده و شرف الدّين نقل مي‌نمود و بنا به اظهار مرحوم نعمت زاده، ملّا قلي کومالکي از بستگان نزديک همسرش بوده است.» (حیات دوباره، به کوشش دکتر علي کرباسي‌زادة اصفهاني، ناشر: جامعة المصطفي العالميّة، واحد اصفهان، چاپ اوّل اسفند ۱۳۸۸، مقالة «آقا محمّد بيدآبادي قدّس سرّه العزيز بزرگ عارف قرن دوازدهم هجري در اصفهان» تأليف سيّد احسان الله عظيمي)

۱۴. نمونة بارز آن در قرن حاضر مرحوم آیة الحقّ حاج شیخ محمّد جواد انصاری همدانی رضوان الله تعالی علیه هستند که مشمول جذبات ربّانیّه شده و به کمال الهی نائل گشتند.

عناوین دیگر این نوشتار
  • ملا قلی جولا (عنوان اصلی)
  • ملاقلی جولا
  • مرد جولا