کانال تلگرام عرفان و حکمت
عرفان وحکمت
در پرتو قرآن وعترت
دانشنامه
  • مقاله

    بخش مقالات و یادداشتها دربرگیرنده نوشته‌های علمی‌ای است که شرائط درج در بخش دانشنامه را ندارد.
    مقاله متنی علمی است که نسبة طولانی و دارای ارجاعات و تحقیق باشد.
    یادداشت یا فیش متن علمی کوتاهی است که می‌تواند در دراز مدت تأمین کننده محتوای یک مقاله باشد.
  • دانشنامه

    دانشنامه، به ارائه مباحث علمی کلی و جامع مربوط به یک مدخل می‌پردازد.
    منظور از مدخل در اینجا یک اصطلاح (مانند: توحید افعالی، اعیان ثابته و...) یا اسم خاص (کتاب، شخصیت و ...) یا موضوع خاص (مانند: ادله وحدت وجود، تاریخ فلسفه، ...) است که به طور طبیعی در فضای مجازی مورد جستجو قرار می‌گیرد.
    در ذیل مدخل‌ها می‌توانید به فهرست مقالات، یادداشتها و پرسش و پاسخهای مرتبط با آن موضوع نیز دست پیدا کنید. بخشی از محتوای مدخل‌ها برگرفته‌ای از یک متن دیگر است که می‌توانیداز طریق عنوان «متن اصلی» به آن مراجعه کنید.

زنار

انتشار: یکشنبه ۱۰ جمادی‌الاولی ۱۴۳۶ - بروزرسانی: جمعه ۵ رجب ۱۴۳۶

زنار (اصطلاح عرفانی) عبارتست از: کمر خدمت و طاعت محبوب بستن (سیر و سلوک (طرحی نو در عرفان عملی شیعی))، و زُنّار: علامت یکرنگی و یک جهتی در دین متابعت راه یقین باشد (رساله میر سید علی همدانی در شرح مرادات حافظ). زنّار عبارت است از بستن عقد(رساله مشواق).


معنای زنار در گلشن راز شیخ محمود شبستری، سوال:

بت و زنار و ترسایی در این کویهمه کفر است ورنه چیست بر گوی

جواب:

نظر کردم بدیدم اصل هر کارنشان خدمت آمد عقد زنار
نباشد اهل دانش را مؤولز هر چیزی مگر بر وضع اول
میان در بند چون مردان به مردیدرآ در زمرهٔ «اوفوا بعهدی»
به رخش علم و چوگان عبادتاگر چه خلق بسیار آفریدند
ز میدان در ربا گوی سعادتتو را از بهر این کار آفریدند
پدر چون علم و مادر هست اعمالبه سان قرةالعین است احوال
نباشد بی‌پدر انسان شکی نیستمسیح اندر جهان بیش از یکی نیست
رها کن ترهات و شطح و طاماتخیال خلوت و نور کرامات
کرامات تو اندر حق پرستی استجز این کبر و ریا و عجب و هستی است
در این هر چیز کان نز باب فقر استهمه اسباب استدراج و مکر است
ز ابلیس لعین بی سعادتشود صادر هزاران خرق عادت
گه از دیوارت آید گاهی از بامگهی در دل نشیند گه در اندام
همی‌داند ز تو احوال پنهاندر آرد در تو کفر و فسق و عصیان
شد ابلیست امام و در پسی توبدو لیکن بدین‌ها کی رسی تو
کرامات تو گر در خودنمایی استتو فرعونی و این دعوی خدایی است
کسی کو راست با حق آشنایینیاید هرگز از وی خودنمایی
همه روی تو در خلق است زنهارمکن خود را بدین علت گرفتار
چو با عامه نشینی مسخ گردیچه جای مسخ یک سر نسخ گردی
مبادا هیچ با عامت سر و کارکه از فطرت شوی ناگه نگونسار
تلف کردی به هرزه نازنین عمرنگویی در چه کاری با چنین عمر
به جمعیت لقب کردند تشویشخری را پیشوا کردی زهی ریش
فتاده سروری اکنون به جهالاز این گشتند مردم جمله بدحال
نگر دجال اعور تا چگونهفرستاده است در عالم نمونه
نمونه باز بین ای مرد حساسخر او را که نامش هست جساس
خران را بین همه در تنگ آن خرشده از جهل پیش‌آهنگ آن خر
چو خواجه قصهٔ آخر زمان کردبه چندین جا از این معنی نشان کرد
ببین اکنون که کور و کر شبان شدعلوم دین همه بر آسمان شد
نماند اندر میانه رفق و آزرمنمی‌دارد کسی از جاهلی شرم
همه احوال عالم باژگون استاگر تو عاقلی بنگر که چون است
کسی کارباب لعن و طرد و مقت استپدر نیکو بد، اکنون شیخ وقت است
خضر می‌کشت آن فرزند طالحکه او را بد پدر با جد صالح
کنون با شیخ خود کردی تو ای خرخری را کز خری هست از تو خرتر
چو او «یعرف الهر من البر»چگونه پاک گرداند تو را سر
و گر دارد نشان باب خود پورچه گویم چون بود «نور علی نور»
پسر کو نیک‌رای و نیک‌بخت استچو میوه زبده و سر درخت است
ولیکن شیخ دین کی گردد آن کونداند نیک از بد بد ز نیکو
مریدی علم دین آموختن بودچراغ دل ز نور افروختن بود
کسی از مرده علم آموخت هرگزز خاکستر چراغ افروخت هرگز
مرا در دل همی آید کز این کارببندم بر میان خویش زنار
نه زان معنی که من شهرت ندارمکه دارم لیک از وی هست عارم
شریکم چون خسیس آمد در این کارخمولم بهتر از شهرت به بسیار
دگرباره رسیدالهامم از حقکه بر حکمت مگیر از ابلهی دق
اگر کناس نبود در ممالکهمه خلق اوفتند اندر مهالک
بود جنسیت آخر علت ضمچنین آمد جهان والله اعلم
ولیک از صحبت نااهل بگریزعبادت خواهی از عادت بپرهیز
نگردد جمع با عادت عبادتعبادت می‌کنی بگذر ز عادت

همچنین:

بت اینجا مظهر عشق است و وحدتبود زنار بستن عقد خدمت

زنار در غزلیات حافظ:

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتریادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشیدخرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شدکه حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزیشد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

زنار در غزلیات شاه نعمت الله ولی :

مجمع صاحبدلان زلف پریشان یافتماین چنین جمعیتی در جمع ایشان یافتیم
بسته ام زنار زلفش بر میان چون عاشقاندر هوای کفر زلفش نور ایمان یافتم
درحضور زاهدان ذوقی نمی یابم تمامحالیا خوش لذتی در بزم رندان یافتم

وهمچنین:

در گوشهٔ میخانه نشستیم دگر بارخوردیم می و توبه شکستیم دگر بار
ما و بت ترسا بچه و کوی خراباتزنار سر زلف ببستیم دگر بار
با محتسب شهر بگوئید که رندیمدر کوی مغان عاشق و مستیم دگر بار
مربوط به دسته های: اصطلاحات عرفانی - زبان سلوک -