کانال تلگرام عرفان و حکمت
عرفان وحکمت
در پرتو قرآن وعترت
مقاله
  • مقاله

    بخش مقالات و یادداشتها دربرگیرنده نوشته‌های علمی‌ای است که شرائط درج در بخش دانشنامه را ندارد.
    مقاله متنی علمی است که نسبة طولانی و دارای ارجاعات و تحقیق باشد.
    یادداشت یا فیش متن علمی کوتاهی است که می‌تواند در دراز مدت تأمین کننده محتوای یک مقاله باشد.
  • دانشنامه

    دانشنامه، به ارائه مباحث علمی کلی و جامع مربوط به یک مدخل می‌پردازد.
    منظور از مدخل در اینجا یک اصطلاح (مانند: توحید افعالی، اعیان ثابته و...) یا اسم خاص (کتاب، شخصیت و ...) یا موضوع خاص (مانند: ادله وحدت وجود، تاریخ فلسفه، ...) است که به طور طبیعی در فضای مجازی مورد جستجو قرار می‌گیرد.
    در ذیل مدخل‌ها می‌توانید به فهرست مقالات، یادداشتها و پرسش و پاسخهای مرتبط با آن موضوع نیز دست پیدا کنید. بخشی از محتوای مدخل‌ها برگرفته‌ای از یک متن دیگر است که می‌توانیداز طریق عنوان «متن اصلی» به آن مراجعه کنید.
عرفان و حکمت > مقاله > رساله میر سید علی همدانی در شرح مرادات حافظ

رساله میر سید علی همدانی در شرح مرادات حافظ

انتشار: چهارشنبه ۱ ذی‌القعده ۱۴۳۵ - بروزرسانی: جمعه ۳ شعبان ۱۴۳۶
نویسنده: آیةالله حاج شیخ علی رضائی
منبع: کتاب سیر و سلوک (طرحی نو در عرفان عملی شیعی) صفحه ۷۴۰ تا ۷۵۵
فهرست
  • ↓۱- مقدمه
  • ↓۲- متن رساله
  • ↓۳- نکاتی درباره این رساله
  • ↓۴- تلخيص رساله بر اساس حروف الفبا
  • ↓۵- پانویس

مقدمه

مير سيد علي همداني از عالمان و عارفان بزرگ معاصر حافظ شيرازي است او درگذشته به سال ۷۸۶ ﻫ.ق است و حافظ در گذشته به سال ۷۹۲ ﻫ.ق است. مير سيد علي تأليفات فراواني داشته که ۳۳ اثرش اينک در دسترس است. يکي از اين آثار «رسالة شرح مرادات حافظ است» داستان اين رساله را مريد ميرسيد علي که ۴۰ سال با او بوده، يعني سيد اشرف جهانگير سمناني درکتاب «لطایف اشرفی» چنين گفته که سيد ميرعلي آن‌گاه که با اشعار خواجه حافظ شيرازي آشنا شد، احساس کرد که خواجه در اصطلاحات سلوک معاني‌اي اراده کرده که گاه با معناي مشهور در عرف ديگر عارفان، تفاوت دارد. از اين رو به شيراز رفت و چندي مهمان حافظ شد و از او دربارة اين معاني پرسيد. محصول اين حضور، رسالة شرح مرادات حافظ است که به يقين از آن مير سيد علي است. گرچه به خوبي نمي‌دانيم آيا قلم اوست و يا املاي او به يکي از مريدان. [۱]

اين رساله مشتمل بر حدود ۸۰ اصطلاح سلوک است و شايد بتوان گفت که نزديک‌ترين تفسير پاره‌اي اصطلاحات موجود در ديوان حافظ، معاني ذکر شده در همين رساله است. مي‌دانيم که اشعار حافظ اوج غزلسرايي در زبان فارسي و دائرى المعارف رموز عرفاني است. کشف زبان حافظ که به تعبير رهبر راحل انقلاب اسلامي ايران امام خميني; زباني مخصوص به خود دارد در فهم اصطلاحات سلوک تأثير بسزايي دارد.

مير سيد علي همداني خود شاعري است که اشعار نيکي از خود به جاي نهاده است و ما اينجا به ذکر دو رباعي از او بسنده مي‌کنيم:

عيب است بلند بر کشيدن خود راوز جملة خلق برگزيدن خود را
از مردمک ديده ببايد آموختديدن همه کس را و نديدن خود را

گر مهرْ علي و آل بتولت نبوداميد شفاعت ز رسولت نبود
گر طاعت حق جمله بر آوردي توبي مهر علي هيچ قبولت نبود [۲]

متن رساله

ما در اينجا متن رسالة مير سيد علی همدانی را به علّت نفاست و اختصارش مي‌آوريم. متأسّفانه بايد گفت: نسخة چاپ شده اين رساله اغلاط فاحشي دارد چه اينکه افتادگی نيز دارد. ما بر اساس عکس نسخة اصل که در موزه بريتانيا نگهداري مي‌شود تصحيحاتي انجام داده‌ايم. نيز، توضيحاتي را در پاورقي آورده‌ايم. اينک متن رساله:

ترجمة مرادات ديوان حضرت خواجه حافظ شيرازي عليه الرحمه

«ترجمة مرادات ديوان حضرت خواجه حافظ شيرازي عليه الرحمه. نقل است از حضرت اميرکبير، امير سيد علي همداني، قدس سرّه السامي، [۳]


بدانکه:


ميخانه و بتکده و شرابخانه: باطن عارف را گويند که از حقايق و شوق الهي با خبر باشد.

ترسا: مرد روحاني را که صفت ذميمة نفس امّاره تبديل يافته باشد به نفس لوّامه، که متّصف به صفات حميده باشد.

بت و شاهد: تجلّي معني را گويند که در صفت ماوراي صفت سالک ظاهر شود.

و دير و خرابات: عالم معني عارف را گويند.

گبر و کافر: کسي را گويند که موّحد و يکرنگ باشد که روي از ماسوي الله تافته باشد.

مي: ذوق و شوق را گويند که از اوّل مشاهدة انوار غيبي ادراک معني کند.

زُنّار: علامت يکرنگي و يک جهتي در دين متابعت راه يقين باشد. [۴]

کنيسه و کليسا و کنشت: عالم شهود را گويند.

يار و محبوب و دوست: حقيقت روحي را گويند.

غمزه و بوسه: فيض و جذبة باطني را گويند که نسبت بر سالک واقع شود و هر جا که لب و دهان گويند، صفت حيات باشد.

قلّاش و قلندر: اهل تَرک را گويند.

چشم و ابرو: صفت جمال و کمال الهام غيبي را گويند.

مست و شهيد: اهل جذبه را گويند.

خمّار و باده فروش: پير و مرشد کامل را گويند. والله اعلم بالصواب.

ايضاً:

شرح «ساقي حديث سرو گل و لاله مي‌رود.»

شرح اين بيت تعلّق به قصه‌اي دارد که روزي پادشاه کو ز [۵] بنگاله براي تفرّج سوار شده بود و [۶] در خانة وزير سه دختر بودند نام يکي سرو و نام دويم لاله و نام سيم گل بود، ايشان، هر سه خواهران[۷] ، به جهت ديدن بر بام رفته بودند و پادشاه را ديدند و به نظر پادشاه هم افتادند. باز پادشاه در باغ آمد و مجلس ساخت وزير را ساقي کرد و فرمود:

ساقي حديث سرو و گل و لاله مي‌رود.

بعد از آن فرمود که:

مصراع اين که[۸] بگويد.

هيچ کس گفتن نتوانست. بعضي گفتند که شاعري در شيراز است، اگر کسي پيش او برود، مصراع دويم بگويد. پادشاه وزير را تعيين کرد و بسيار تحفه به حضرت حافظ فرستاد. بعد [۹] از مدتي وزير پيش خواجه رسيد و تحفه را پيش وي نهاد. حضرت خواجه حافظ تُحَف به فقرا داد و فرمود که براي چه کار آمده؟ وزير مذکور تمام کيفيت [۱۰] عرض کرد که يک مصراع پادشاه انشا فرمود، دوم مصراع، گفتن کسي مي‌نتواند. حضرت خواجه حافظ همان روز اين غزل انشاء فرمودند. [۱۱]


مقصود اين است:

سرو که [۱۲] بود سه حيض ديده بود. شاه فرمود که وزير: ساقي حديث سرو گل و لاله مي‌رود، و چون سرو سه حيض ديده است، بنابر آن حضرت خواجه فرمودند که:

اين [۱۳] بحث با ثلاثة غسّاله مي‌رود.

ايضا:

[۱۴] يک غسّاله بود که سه دختر داشت نام يکي سرو و نام دويم گل و نام سيوم لاله. ثلاثة غسّاله، به اعتبار آن که مي سه ساله را ثلاثه غسّاله مي‌گويند، چنانچه خواجه حافظ در جايي ديگر گفته‌اند:

بيت

مي سه ساله و محبوب چارده سالههمين بس است مرا صحبت صغير و کبير

به اعتبار آن که سه پياله مي خورند و يا شش، و آن آب انگوري است که چون اول پياله بخورد، همچو سرو روان گردد و در پياله دويم، همچو گل بشکفد و در پياله سيوم، همچو لاله بگردد. و مراد ثلاثه غسّاله، سه کرّت [۱۵] به محلوج[۱۶] پاک کردن که غسّالان مرده را مي‌شويند از لوث، و کلمة شهادت[۱۷] مي‌گويند. آن چنان سه ساله هستند که ريب و هيأت و هستي را مي‌شويند و مراد سه حال بچگي و جواني و پيري است.[۱۸]


ايضاً

ساقي: مراد، مرشد که ذات جمال لايزالي باشد که پرورندة درون عارفان است.

و محبوب: مراد، جاي دوستي گرفتن که حق سبحانه و تعالي باشد که دوستي او [۱۹] سالکان را به نظر خود کِشنده و جاذب است.

مطلوب: مراد، جاي طلب است که چيزي که در ذات ذوالجلال باشد که خواهش کننده است مر طالب را به سوي خويش.

مقصود: مراد، جاي مقصد تجليات حقيقي لم يزل باشد که خداي تعالي تبارک است و همه از اوست.

ماه صيام: مراد، عقلِ توست که باطني باشد. مادامي که معرفت عالم غيب روي ننموده باشد ماه صيام است.

عيد: مراد، اتصال محبوب حقيقي باشد که آن وقت مقصود کليات با فرحت است مر عارفان را. [۲۰]

بهار: مراد، شوق و ذوق سالکان باشد که ايشان را فرحت ماسوي الله غيري نيست [۲۱] که آن ساعت بهار عاشقان حقيقي است. در ولايت[۲۲] به وقت بهار مردمان جمع شده در باغ مي‌نشينند و غزل مي‌گويند و آن وقت خوشي و خرّمي است و در شراب و کباب بزم مي‌سازند.

ميخانه: مراد، جاي شراب چکانيدن، آن شراب تجليات الهي باشد که انوارش به نظر عارفان حقيقت مي‌تابد و ايشان هميشه بدو ناظر و حاضراند و اين مرتبة اوليا و انبياست.

شراب: مراد، معرفت حق سبحانه و تعالي که دقّت [۲۳] دل عارفان و سالکان فاني حقيقت است.

وراز: مراد، محبت حق جلّ و علا باشد که در دل ايشان مخفي است و علي الدوام صمم و بکم [۲۴] هستند.

قدح: مراد، فيض محبّت حق تعالي و آن حقيقي است نه مجازي و هيچگاهي مبدّل و متغير نمي‌شود، و مجموعه است.

و وصال: مراد، روح صفت شده [۲۵] در مقامي باشد که ميان او و ميان خداي تعالي هيچ حجابي نمانده باشد.

فراق: مراد، محبّت محبوب حقيقي به غايت کِشنده باشد که او به مراد رسيد[۲۶] و تجليات الهي به وي روي ننموده است و جمعيت به خاطرش نرسيده باشد؛ آن فراق است.

و از [۲۷] معشوق: مراد، ذات حق سبحانه و تعالي است که عاشقان صادق را به خود کشانست.

عاشق: مراد، آن که به عشق معشوق حقيقي مستغرق شده، مدام به او منتظر و نگران [۲۸] باشد و به جور و جفاي او صابر، و متحمّل بار گران و رنج و راحت او راضي باشد.

گُل: مراد، آن که خوشبوي و خوشخوي باشد؛ آن حق تعالي است که همه عطريات را باد صبا که يکي از حلقه به گوشان است گل بيزي [۲۹] کند.

بلبل: مراد، عارف فاني است که مدام به ذکر حق و در فکر اوست و از نفس امّاره فارغ البال گشته به ياد حق تعالي مشغول است و ايشان را شبخيز و سَحَرخوان نيز خوانند.

و طالب: مراد، مطلوب آمده. [۳۰]

و دوش: مراد، عمر گذشته را نامند و وقت ماضي را نيز گويند.

و آب: مراد، تجليات است که عارفان و سالکان شب و روز، بلکه لحظه و لمحه [۳۱]، طالب‌اند.

و صبا: مراد، آنکه ميان عاشق و معشوق ميانجي و خبري مي‌آورد و معني مهتر جبرئيل علیه السلام را نامند و پيغمبرصلی الله علیه و سلم، را فرود آيد و نيز به روايتي [۳۲] حضرت حق سبحانه و تعالي و جناب حضرت محمد را صلی الله علیه و سلم عاشق و معشوق گويند. بدين سبب صبا را به پيک منسوب و قرار دادند و بوي معشوق به عاشق رساند چنانچه بوي پيراهن مهتر يوسف علیه السلام به حضرت يعقوب علیه السلام رسيدي.

و رقيب: مراد، نفس اماره باشد تا که نفس امّاره را به خود نپردازد روي محبت معشوق نبيند[۳۳] و نيز رقيب محافظ محبوب است. [۳۴]

پير مغان و مغبچه: مراد، مرشد حقيقي باشد که راهنماي راستي است و سعي او تا به حدّي است که به اقصي الغايات رسانيده و حواس خمسه را ازو دور ساخته تا به کل الجمال [۳۵] مراد رساند تا هدايت لم يزلي به او ملحوظ گردد.

و خط و خال و زلف و ابروي و مژگان و ذَنَخ و غَبغَب و ناز وکرشمه و غير ازينها: مراد، زيبايي است و تجليات و انوار ذات حق تعالي است.

مطرب: مراد، عارف سالک باشد که ايشان ترنّم و غلغلة ذکر و توحيد مي‌سرايند.

عشق: مراد، فاني شدن در محبّت حق تعالي است و بي‌خبر گشتن از هستي خود، و عشق، کامل آنگه شود که دو سه چيز نماند: اول عقل، دوم شرم، سيوم قرار.

و حافظ: تخلّص است.

و شمس: مراد حافظ، فتح الله، و استماع چنان شد که امّي بود و کلامش لسان الغيب است. او مست ساقي لم يزل بود.

و محتسب: مراد، زاهدان و صوفيان که مانع خواجه‌اند.

و مرشد خواجه سه کس‌اند: حضرت شيخ الاسلام شيخ احمد جام و دويم حاجي قوام الدين و سيوم شيخ شهاب الدين.

و محبوب مجازي او نيز سه کس بودند سلمي و خواجه عبدالصّمد و آصف است و پدر بزرگوار خواجه مفتي معتبر شيراز بودند.

و شيراز: مراد، عالم علوي باشد که جبروت و لاهوت عرش الله تعالي است.

و جام: مراد، پياله فيض الهي باشد.

و مراد دل: نيز مقامي است که مسکن حضرت شيخ احمد جامي است.

و ساقي و مغبچه: نيز مراد، محبوب است. پايان رساله.

نکاتی درباره این رساله

همان‌گونه که ملاحظه مي‌شود در اين رسالة کوتاه، برخي جملات به خوبي مفهوم نيست، چه اينکه اغلاط املائي نيز دارد. متأسفانه تا کنون نسخة دومي براي اين رساله يافت نشده است و لذا هرگونه تصحيحي قياسي بوده و از حدّ احتمال فراتر نخواهد رفت.

در اين رساله به همه اصطلاحات به کار رفته در ديوان حافظ پرداخته نشده است. ترکيبات يک اصطلاح نيامده است. وجوه معنايي اصطلاحات مورد توجه قرار نگرفته است و خلاصه اينکه به نظر مي‌رسد مرحوم مير سيد علي همداني در صدد اختصار بوده است. با اين همه، رساله بسيار ارزشمند است و اين بدين علت است که ما از جزئيات زندگي حافظ دستمان خالي است و صدها سؤال و ابهام دربارة زندگي او داريم. اثر جاودان حافظ ديوان اوست که پس از او گردآوري شده است و ما از مرادات حافظ در اشعارش به جز آنچه از خود ديوان برمي‌آيد هيچ نمي‌دانيم. اين رساله بيان مرادات حافظ است از زبان کسي که معاصر او بوده و چندي در شيراز مهمان او گشته و درباره اشعارش از او پرسيده است و اين بسيار مغتنم و ارزشمند است.

تلخيص رساله بر اساس حروف الفبا

آب: تجليات است که عارفان و سالکان هماره طالب آنند.

ابرو: ۱ـ صفت جمال و کمال الهام غيبي. ۲ـ زيبايي و تجليات و انوار ذات حق تعالي.

باده فروش: پير و مرشد کامل.

بت: تجلّي معني که در ماوراي صفت سالک ظاهر شود.

بتکده: باطن عارف.

بلبل: عارف فاني است که مدام به ذکر حق است.

بوسه: فيض و جذبة باطني واقع شده بر سالک.

بهار: شوق و ذوق سالکان است که ايشان را فرحت ماسوي الله، غيري نيست.

پير مغان: مرشد حقيقي است که راهنماي راستي است.

ترسا: مرد روحاني که نفس ادامة متصف به صفات حميده داشته باشد.

ترسا بچه: الهام غيبي که در دل سالک فرود آيد.

ثلاثة غسّاله:

  • ۱- سه غسل حيض دختري که سه حيض ديده است.
  • ۲- سه دختر زني غسّاله با نام‌هاي سرو و گل و لاله.
  • ۳- مي سه ساله.
  • ۴- سه پياله مي که هر يک خاصيتي دارد.
  • ۵- سه غسل ميت.
  • ۶- سه حال بچگي، جواني و پيري.

جام: پياله فيض الهي است.

چشم: ابرو؛ معناي اوّل.

حافظ: تخلّص شاعر.

خال: ابرو؛ معناي اوّل.

خرابات: عالم معني عارف.

خط: ابرو؛ معناي اوّل.

خمّار: باده فروش.

دوست: حقيقت روحي.

دوش:

  • ۱ـ عمر گذشته.
  • ۲ـ وقت ماضي.

دهان: صفت حيات.

دير: خرابات.

ذنخ: ابرو؛ معناي اوّل.

راز: محبّت حق جل و علا که در دل سالکان و عارفان مخفي است.

رقيب:

  • ۱ـ نفس امّاره.
  • ۲ـ محافظ محبوب.

زلف: ابرو؛ معناي اول.

زنّار: علامت يکرنگي و يکجهتي در دين.

ساقي: مرشدي که ذات جمال لايزالي است و پرورنده درون عارف است، محبوب.

سحرخوان: بلبل.

شاهد: بت.

شب خيز: بلبل.

شراب: معرفت حق سبحانه و تعالي.

شرابخانه: بتکده.

شمس: فتح الله.

شهيد: اهل جذبه.

شيراز: عالم علوي که جبروت و لاهوت عرش الله تعالي است.

صبا: آن کس که ميان عاشق و معشوق ميانجي است و خبري مي‌آورد و بوي عاشق را به معشوق مي‌رساند.

طالب: مطلوب.

عاشق:

  • ۱ـ کسي که به عشق معشوق حقيقي مستغرق شده و به جور و جفاي او صابر،
  • ۲ـ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم که عاشق خداست.

عشق: فاني شدن در محبت حق تعالي است و بي‌خبر گشتن از هستي خود.

عيد: اتصال محبوب حقيقي که آن وقت مقصود کليات با فرحت است مر عارفان را.

غمزه: بوسه.

غبغب: ابرو؛ معناي اوّل.

فراق: محبت محبوب حقيقي که به سمت مراد مي‌کشد ولي تجلي الهي به سالک روي نمي‌نمايد.

قدح: فيض محبت حق تعالي که حقيقي است و تغیير نمي‌کند.

قلّاش: اهل ترک.

قلندر: قلّاش.

کافر: انسان موحّد و يکرنگ و روي از ماسوي الله تافته.

کرشمه: ابرو؛ معناي اوّل.

کليسا: عالم شهود.

کنشت: کليسا.

کنيسه: کليسا.

گبر: کافر.

گل: آن که خوش‌بوي و خوش‌خوي باشد و آن حق تعالي است.

لب: دهان.

ماه صيام: عقل توست که باطني باشد و مادامي که معرفت عالم غيب روي ننموده باشد.

محبوب: جاي دوستي گرفتن که حق تعالي باشد.

محبوب: دوست.

محتسب: زاهدان و صوفيان که مانع خواجه حافظ‌اند.

مراد دل: نام مقامي است که مسکن حضرت شيخ احمد جامي است.

مرشد خواجه: سه نفرند:

  • ۱. شيخ احمد جام،
  • ۲. حاجي قوام الدين،
  • ۳. شيخ شهاب الدين.

مژگان: ابرو؛ معناي اوّل.

مست: شهيد.

مقصود: جاي مقصد تجليات حقيقي لم يزل که خداي تعالي است.

مطرب: عارف سالک است که ترنّم و غلغله ذکر و توحيد مي‌سرايد.

مطلوب: جاي طلب است، چيزي که در ذات ذوالجلال است.

معشوق: ذات حق سبحانه و تعالي است که عاشقان صادق را به سوي خود مي‌کشد.

مي: ذوق و شوقي را که سالک از آغاز مشاهدة انوار غيبي ادراک مي‌کند.

ميخانه: بتکده.

ميخانه: جاي شراب چکانيدن است، شراب تجليات الهي که انوارش به نظر عارفان حقيقت مي‌تابد.

مي سه ساله: ثلاثة غسّاله.

ناز: ابرو؛ معناي اوّل.

وصال: روح صفت شده در مقامي که ميان او و ميان خدا هيچ حجابي نيست.

يار: دوست.

پانویس

۱. نسخة خطي اين رساله که تا کنون منحصر به فرد شناخته شده در موزه بريتانيا به شماره ۷۷۶۳ نگهداري مي‌شود. از اين نسخه يک ميکروفيلم به شمارة ۳۲۹۷ در کتابخانه مرکزي دانشگاه تهران وجود دارد. اين رساله به همت ايرج گل سرخي به سال ۱۳۷۳ توسط انتشارات وزارت امور خارجه چاپ شده است.

۲. مير سيد علي همداني، شرح مرادات حافظ، مقدمه، پژوهش و تحقيق، ايرج گل سرخي، موسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه.

۳. قاعدتاً تا اينجا نبايد دست نوشته يا املاي مير سيد علي باشد.

۴. در اين عبارت يا کلمه‌اي افتاده است مانند که پس از کلمه دين و يا پس از کلمة يکرنگي بايد درحد ويرگول یا نقطه ویرگول مکث کرد که يکجهتي تفسير يکرنگي باشد و يا جملة يکجهتي در دين خود اصطلاح يا کالاصطلاحي فرض شود و قهرا مي‌بايد سر سطر نوشته شود.

۵. در نسخة چاپي پادشاه بنگاله نوشته شده. ظاهر عبارت نسخه عکسي کور بنگاله است. ما کو ز بنگاله ترجيح داديم يعني که او از بنگاله براي تفرّج... به هر حال نسخه چاپي سقط دارد.

۶. واو در نسخه چاپي افتاده است.

۷. گويا تفسير ايشان به هر سه خواهران براي اين است که کلمه ايشان که گاه به مفرد هم اشاره مي‌شود به دختر آخر که نامش گل است ارجاع نشود.

۸. که اينجا يعني چه کسي

۹. در نسخه چاپي دارد و بعد از مدتي ولي در نسخه عکسي واو نيست.

۱۰. در نسخه چاپي دارد کيفيت را. ولي در نسخه عکسي کلمة را نيست.

۱۱. مقصود اين غزل مشهور حافظ است:

ساقي حديث سرو و گل و لاله مي‌رودوين بحث با ثلاثة غسّاله مي‌رود
مي ده که نو عروس چمن حدّ حُسن يافتکار اين زمان ز صنعت دلاله مي‌رود
شکّر شکن شوند همه طوطيان هندزين قند پارسي که به بنگاله مي‌رود
طي مکان ببين و زمان در سلوک شعرکاين طفل يک شبه ره يکساله مي‌رود
آن چشم جاودانة عابد فريب بينکش کاروان سِحر ز دنباله مي‌رود
خوي کرده مي‌خرامد و بر عارض سمناز شرم روي او عرق ژاله مي‌رود
از ره مرو به عشوة دنيا که اين عجوزمکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود
باد بهار مي‌وزد از گلستان شاهوز ژاله باده در قدح لاله مي‌رود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دينغافل مشو که کار تو از ناله مي‌رود

۱۲. که به معناي کسي است.

۱۳. در بعضي نسخ به جاي اين وين دارد مانند طبع پژمان بختياري

۱۴. از جمله مقصود اين است تا اينجا در نسخة چاپي افتاده است يعني سه سطر (بر اساس نسخه عکسي) سقط دارد.

۱۵. يعني سه نوبت، سه بار که شستن مرده است با آب سدر، آب کافور و آب خالص چنان که در فقه آمده است.

۱۶. پنبة حلاجي شده و زده شده را گويند.

۱۷. مقصود تهليل (لا اله الا الله) است.

۱۸. پس در مجموع براي ثلاثه غسّاله ۶ معنا گفته شد.

۱- سه غسل حيض دختري به نام سرو که سه حيض ديده بود.

۲- سه دختر زني غسّاله با نام‌هاي سرو و گل و لاله.

۳- مي سه ساله.

۴- سه پياله از مي که با اولي همچو سرو روان گردد و با دومي همچو گل بشکفد و با سومي همچو لاله گردد.

۵- سه غسل ميت که مرده را از لوث پاک کند.

۶- سه حال بچگی، جوانی و پیری.

۱۹. در نسخة چاپي «و» دارد ولي در نسخه عکس «او» خوانده شد.

۲۰. عبارت مفهوم نيست و شايد کلمه کليات تصحيف تجليات باشد که عبارت را مفهوم مي‌سازد.

۲۱. عبارت مفهوم نيست شايد عبارت تصحيف اين عبارت باشد: ايشان را فرحت، ماسواي الله، غيري نيست يا اين عبارت: نزهت، ماسواي الله، غيري نيست.

۲۲. يعني در روستا.

۲۳. معناي اين کلمه اينجا مفهوم نشده شايد تصحيف «لذّت» باشد.

۲۴. نسخه عکسي همين گونه است ولي ظاهراً صحيح يا صم و بکم است يا اصم و أبکم. اول ظاهرتر است و طبيعتاً يک ميم صمم زائد خواهد بود.

۲۵. شايد مراد از روح صفت شده، جان سالک است که به مقام توحيد صفاتي رسيده و به مقتضاي فناي صفاتي، اتحاد با«صفت» پيدا کرده و با وصال که همان فناي ذاتي است همه حجابهايش کنار رود.

۲۶. ظاهراً رسد صحيح است.

۲۷. نسخة جاپي راز معشوق دارد که مطابق نسخه عکسي غلط است و واز صحيح است.

۲۸. نگران در اينجا به معناي در حال نگاه کردن است مانند اين بيت حافظ:

دلدار که گفتا بتو ام دل نگرانستگو مي رسم اينک به سلامت نگران باش

۲۹. يعني گل افشاني و گلريزي حافظ گويد:

اگر چه باده فرح بخش و باد گل بيز استبه بانگ چرخ مخور مي که محتسب تيز است

۳۰. جمله نامفهوم است. قبلاً معناي مطلوب گذشت.

۳۱. يعني در هر ثانيه و چشم بر هم زدني، سالک طالب تجلّي است. مرحوم قاضي فرموده‌اند: حال را غنيمت بشماريد. ببينيد کجا حال داريد، آنجا را مغتنم بداريد.

۳۲. در نسخة چاپي برو آيتي آمده که غلط است و صحيح مطابق نسخه عکسي بروايتي است.

۳۳. مقصود اين است که اهل هواي نفس، به عشق حقيقي محبوب نمي‌رسند.

۳۴. شايد مقصود اين است که هواي نفس نمي‌گذارد ناخالص‌ها به مقام وصال محبوب نائل آيند. کاري که شيطان هم بدان موظف است. استاد مي‌فرمود: شيطان گمرکچي خداست.

۳۵. در نسخة چاپي تا بکل بکمال ثبت شده که غلط است. نسخة عکسي به وضوح بکل الجمال است.