عرفان و حکمت
عرفان و حکمت در پرتو قرآن و عترت
تبیین عقلی و نقلی عرفان و حکمت و پاسخ به شبهات
صفحه‌اصلیدانشنامهمقالاتپرسش پاسختماس با ما
تلگرام

بشر حافی

انتشار: شنبه ۵ شوال ۱۴۳۵- بروزرسانی: جمعه ۱۷ شوال ۱۴۴۰
فهرست
  • ↓۱- بِشْر بن حارث بن عبدالرحمن بن عطاء بن هلال بن ماهان بن بَعبور (۱۵۰ ـ ۲۲۶ ه.ق)
  • ↓۲- داستان توبه بشر حافی
    • ↓۲.۱- توبه بشر حافی از زبان علامه طهرانی
    • ↓۲.۲- توبه بشر حافی به نقل از تذکرة الأولیاء
  • ↓۳- وفات بشر حافی
  • ↓۴- منابع اصلی
  • ↓۵- پانویس

بِشْر بن حارث بن عبدالرحمن بن عطاء بن هلال بن ماهان بن بَعبور (۱۵۰ ـ ۲۲۶ ه.ق)


  • وی از مشهورترین عارفان قرن دوم و سوم و از شاگردان فضیل عیاض و استاد سَرّی سَقَطی است.
  • به گفته محمدبن حسین سلمی در طبقات الصوفیه در ۱۵۰ یا ۱۵۲، در قریه بَکِرْد یا کُرد آواد [=کرد آباد] از قرای مرو، در خانواده یکی از سران دستگاه حکومتی مرو به دنیا آمد[۱] .
  • جد اعلایش، بعبور، به دست امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام اسلام آورد و ایشان نام او را عبدالله گذاشتند.[۲]
  • بشر در نوجوانی از مرو به بغداد رفت و به گروه فتیان ( عیاران ) پیوست و از سرهنگان آن‌ها شد.[۳]
  • از نواده‌هاى بشر حافى شیخ أبونصر عبدالکریم بن محمّد هرونى دیباجى معروف به سبط بشر حافى است که از علماءِ اماميّه بوده است‌[۴]

داستان توبه بشر حافی

مشهور است که وی ابتدا اهل لهو ولعب بوده و سپس توبه می‌کند و تا پایان عمر کفش به پا نمی‌نماید لذا به او حافی [: پابرهنه] می‌گفته‌اند.

داستان توبه او را به گونه‌های متفاوت نوشته‌اند


توبه بشر حافی از زبان علامه طهرانی

مرحوم علامه آیت الله حسینی طهرانی رضوان‌الله‌تعالی‌علیه توبه بشر را این‌گونه نوشته‌اند:

حضرت امام کاظم علیه‌السّلام از خانه بِشْرِ حافى در بغداد عبور می‌کردند، که صداى غنا و رقص و نى به گوش حضرت رسید، در اینحال کنیزى از منزل خارج شد. حضرت به او گفتند:

یَا جَارِیَةُ! صَاحِبُ هَذَا الدَّارِ حُرٌّ أَمْ عَبْدٌ؟! فَقَالَتْ: بَلْ حُرٌّ. فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلامُ: صَدَقْتِ؛ لَوْ کَانَ عَبْدًا خَافَ مِنْ مَوْلَاهُ.

«اى خانم! مالک این خانه آزاد است یا بنده؟! گفت: آزاد است.

حضرت کاظم علیه‌السّلام گفت: راست گفتى؛ اگر بنده بود، از آقاى خود مى‌ترسید و چنین کارى نمى‌کرد.»

آن کنیز چون بازگشت، آقاى وى که بر سر سفره شراب بود گفت: چرا دیر برگشتى؟!

گفت: مردى با من چنین و چنان گفت.

بشر در اینحال فوراً با پاى برهنه (حافیاً) از منزل بیرون شد تا حضرت مولانا الکاظم علیه السّلام را دیدار کرد، و عذر خواهى نمود و گریست، و از کردارش و عملش شرمنده شد، و بر دست آن حضرت توبه نمود.[۵]

توبه بشر حافی به نقل از تذکرة الأولیاء

عطار در تذکرة الاولیاء چنین نقل نموده‌است:

«بُشر حافی رحمة‌الله‌علیه… ابتدای توبه او آن بود که شوریده روزگار بود. یک روز مست می‌رفت. کاغذی یافت بر آنجا نوشته «بسم الله الرحمن الرحیم. » عطری خرید و آن کاغذ را معطر کرد و به تعظیم آن کاغذ را در خانه نهاد. بزرگی آن شب به خواب دید که گفتند: بِشر را بگوی:

«طیَّبتَ اسمَنا فَطَیَّبناکَ و بَجَّلتَ اسمَنا فبَجَّلناکَ و طَهَّرتَ اسمنا فطَهَّرناکَ فبعزَّتی لاَطْیَبَنَّ اسمَکَ فی الدنیا و الاخرة»

«اسم ما را طیب و طاهر کردی پس ما تو را طیب و طاهر می کنیم . اسم ما را تعظیم نمودی پس ما تو را تعظیم می نماییم. به عزت خویش سوگند که نامت را در دنیا و آخرت پاک می کنم.»

آن بزرگ گفت: مردی فاسق است. مگر(احتمالاً) به غلط می‌بینم.

طهارت کرد و نماز بگزارد و بخواب رفت، همین خواب دید. همچنین تا بار سوم .

بامداد برخاست، وی را طلب کرد. گفتند به مجلس خَمر است.

رفت به خانه‌ای که در آنجا بود. گفت: بِشر آنجا می‌بود؟

گفتند: بود. و لکن مست است و بی خبر.

گفت: بگوئید که به تو پیغامی دارم.

گفت: بگوئید که پیغام که داری؟

گفت: پیغام خدای!

گریان شد. گفت: آه! عتاب دارد یا عقابی کند.

گفت: باش تا یاران را بگویم.

با یاران گفت: ای یاران! مرا خواندند. رفتم و شما را بدرود کردم که بیش هرگز مرا در این کار نمی‌بینید.

پس چنان شد که هیچ کس نام وی نشنودی، الاّ که راحتی به دل وی برسیدی.

و طریق زهد پیش گرفت، و از شدت غلبه مشاهده حق تعالی هرگز کفش در پای نکردی» [۶]

وفات بشر حافی

صاحب «روضات الجنّات» علّامه سيّد محمّد باقر خونسارى در کتاب خود می‌گوید:

من به خطّ شیخنا شهید ثانى دیدم که از کتاب «المدهش» أبى الفَرَج بن جَوْزى نقل کرده است که:

چون بشر حافى مبتلا به مرضى شد که با آن از دنیا رفت، جمعى از برادرانش به دور او گرد آمدند و گفتند: ما تصمیم گرفته‌ایم ادرار تو را در شیشه کرده نزد طبیب ببریم.

بشر گفت: أنَا بِعَيْنِ الطَّبیبِ. «من در برابر و نظر و مشاهده طبیب اصلى هستم.» يَفْعَلُ بى ما يُریدُ. «آنچه را که بخواهد درباره من انجام می‌دهد.»

گفتند: فلان طبیب نصرانى، طبیب حاذق و معروفى است؛ چاره‌اى نیست از بردن ادرار.

بشر گفت: دَعونى، فَإنَّ الطَّبیبَ أمْرَضَنى. «مرا واگذارید، چون طبیب مرا مریض کرده‌است.»

گفتند: هیچ چاره نیست، و حتماً باید قاروره بول را به طبیب نشان دهیم.

بشر به خواهرش[۷] گفت: فردا چون صبح شود، قاروره ادرار را به آنها بده!

صبحگاه برادران آمدند و ادرار بشر را از خواهر گرفتند و به نزد طبیب بردند، همان طبیب نصرانى.

طبیب چون نظرش بر آن شیشه بول افتاد، گفت: تکانش دهید! تکانش دادند. سپس گفت: بگذارید! گذاردند. پس از آن گفت: تکانش دهید! تکانش دادند. باز گفت: بگذارید! گذاردند. و براى بار سوّم نیز گفت: تکانش دهید! تکانش دادند. و پس از آن گفت: بگذارید! گذاردند.

یکى از آنها به طبیب گفت: ما اینطور سابقه ترا نشنیده بودیم، و خبر نداشتیم!

طبیب گفت: از سابقه من مگر شما چه شنیده اید؟!

گفتند: ما سابقه تو را به جودت نظر و سرعت ادراک و معالجه صحیح میدانستیم، و اکنون مى‌بینیم در نظر و تشخیصت تردّد دارى؛ و این دلالت بر قلّت معرفت تو می‌کند!

طبیب گفت: و الله من حال وى را از اوّل نظر فهمیدم، ولیکن از شدّت تعجّب چند بار نظرهاى مجدّد نمودم. و بالجمله اگر این ادرار، بول مرد نصرانى مذهب است، بدون شكّ ادرار مرد راهب و تارک دنیائى است که خوف و خشیت خدا جگرش را پاره کرده و شکافته است؛ و اگر ادرار مرد مسلمان است، بدون تردید ادرار بشر حافى است. و من دوائى براى آن نمیدانم، با او مدارا کنید زیرا مرگش حتمى است. و اینک ميّت است.

گفتند: قسم به خداوند که همان بشر حافى است.

چون طبیب نصرانى این سخن را شنید، زنّار پاره کرد و گفت: أَشْهَدُ أنْ لَا إلَهَ إلَّا اللَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَهِ.

برادران گفتند: ما با سرعت به سوى بشر برگشتیم تا او را به اسلامِ طبیب مسیحى بشارت دهیم. چون نظر بشر به ما افتاد گفت: طبیب مسلمان شد؟! گفتیم: آرى! تو از کجا خبر داشتى؟!

بشر گفت: چون شما از منزل بیرون رفتید، حال چرت و پینکى مرا گرفت؛ ناگهان گوینده‌اى گفت: اى بشر! به برکت آب ادرار تو، طبیب نصرانى اسلام آورد. بشر پس از این، یکساعت بیشتر زنده نماند و به سوى پروردگار ارتحال نمود. [۸]

بشر در بغداد در روز عاشورا، سال ۲۲۶ در ۷۶ سالگى رحلت کرد[۹]

منابع اصلی

دانشنامه جهان اسلام، بنیاد دائرة المعارف اسلامی، برگرفته از مقاله «بِشر حافی»، شماره۱۳۹۰.

نور ملکوت قرآن‌، علامه آیت‌الله حسینی طهرانی، ج ۳ ص ۲۸۱

پانویس

۱. محمدبن حسین سلمی، طبقات الصوفیه، ج۱، ص۴۰، چاپ نورالدین شریبه، قاهره ۱۴۰۶/ ۱۹۸۶.

۲. ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج۱، ص۲۷۴ـ۲۷۵، چاپ احسان عباس، بیروت ۱۹۶۸ـ۱۹۷۷.

۳. احمدبن عبدالله ابونعیم، حلیة الاولیاء و طبقات الاصفیاء، ج۸، ص۳۳۶، بیروت ۱۳۸۷/۱۹۶۷

۴. طرائق الحقائق، ج‌۲، ص ۱۸۷ به نقل از وفیات الاعیان

۵. نور ملکوت قرآن، ج‌۳، ص ۲۸۱ به نقل از «منهاج الکرامة» طبع سنگى، ص ۱۹؛ و در «روضات الجنّات» طبع سنگى، ص ۱۳۲ و ۱۳۳

۶. تذکره الاولیاء عطار نیشابوری، ذکر بشر حافی رحمة الله علیه

۷. او سه خواهر زاهد و عابد داشته است که در بغداد می‌زیسته‌اند و از راه ریسندگی روزگار می‌گذرانده اند رک: ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج۱، ص۲۷۶، چاپ احسان عباس، بیروت ۱۹۶۸ـ۱۹۷۷

۸. «روضات الجنّات» ج ۱، ص ۱۳۲ و ۱۳۳

۹. ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج۱۰، ص۲۲۲، ج ۱۰، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۵/۱۹۹۵.

مربوط به دسته های:قرن اول تا چهارم هجری -