کانال تلگرام عرفان و حکمت
عرفان وحکمت
در پرتو قرآن وعترت
دانشنامه
  • مقاله

    بخش مقالات و یادداشتها دربرگیرنده نوشته‌های علمی‌ای است که شرائط درج در بخش دانشنامه را ندارد.
    مقاله متنی علمی است که نسبة طولانی و دارای ارجاعات و تحقیق باشد.
    یادداشت یا فیش متن علمی کوتاهی است که می‌تواند در دراز مدت تأمین کننده محتوای یک مقاله باشد.
  • دانشنامه

    دانشنامه، به ارائه مباحث علمی کلی و جامع مربوط به یک مدخل می‌پردازد.
    منظور از مدخل در اینجا یک اصطلاح (مانند: توحید افعالی، اعیان ثابته و...) یا اسم خاص (کتاب، شخصیت و ...) یا موضوع خاص (مانند: ادله وحدت وجود، تاریخ فلسفه، ...) است که به طور طبیعی در فضای مجازی مورد جستجو قرار می‌گیرد.
    در ذیل مدخل‌ها می‌توانید به فهرست مقالات، یادداشتها و پرسش و پاسخهای مرتبط با آن موضوع نیز دست پیدا کنید. بخشی از محتوای مدخل‌ها برگرفته‌ای از یک متن دیگر است که می‌توانیداز طریق عنوان «متن اصلی» به آن مراجعه کنید.

مولوی

تغییر عنوان از: مولانا
انتشار: سه‌شنبه ۱۲ ذی‌الحجه ۱۴۳۵

از شيخ مؤيد الدّين جَندى سؤال كردند كه: «خدمت شيخ صدر الدّين [ِ قونوی] در شأن مولوى چه مى‌گفت؟» گفت:

«و اللّه! روزى با خواصّ ياران مثل شمس الدّين ايكى و فخر الدّين عراقى و شيخ سعيد فرغانى و غيرهم نشسته بودند. سخن از سيرت و سريرت مولانا بيرون آمد. حضرت شيخ فرمود: اگر بايزيد و جنيد در اين عهد بودندى، غاشيه[: پوشش زین اسب] اين مرد مردانه برگرفتندى و منّت بر جان خود نهادندى. خوان‌سالار فقر محمّدى او است. ما به طفيل وى ذوق مى‌كنيم.»

فهرست
  • ↓۱- مولانا جلال الدّين محمّد بلخى رومى، قدّس‌الله‌تعالى‌سرّه
  • ↓۲- مطالب مرتبط
  • ↓۳- پانویس

توضیح:

درباره مولانا جلال الدّين محمّد بلخى سخن بسیار نوشته‌اند و از کلام شیرینش شهدها در کام‌مان فراوان نهاده‌اند. از این روی برای آشنایی بیشتر با ابعاد عرفانی ایشان تنها اکتفا می‌کنیم به آنچه عارف شهیر قرن نهم یعنی عبدالرحمن جامى‌ در نفحات الانس درباره شخصیت این بزرگ غواص دریای معرفت نگاشته است.

این نوشتار در عین کوتاهی حاوی نکات مهم و آموزنده‌ای از زندگی مولانا به ویژه رابطه وی با صدرالدین قونوی و اتباع وی می‌باشد.

مولانا جلال الدّين محمّد بلخى رومى، قدّس‌الله‌تعالى‌سرّه

ولادت مولانا در بلخ بوده است، در ششم ربيع الاول سنه اربع و ستّمائة (۶۰۴ هـ. ق).

مى‌گويند كه بر مولانا از پنج سالگى صور روحانى و اشكال غيبى، يعنى سفره ملايكه و برره جنّ و خواصّ انس كه مستوران قباب عزّت‌اند، ظاهر مى‌شده‌اند و متمثّل مى‌گشته.

به خطّ مولانا بهاء الدّين ولد نوشته يافته‌اند كه :

«جلال الدّين محمّد در شهر بلخ شش ‌ساله بود كه روز آدينه با چند كودك ديگر بر بامهاى خانه‌هاى ما سير مى‌كردند. يكى از آن كودكان با ديگرى گفته باشد كه: بيا تا از اين بام بر آن بام جهيم! جلال الدّين محمّد گفته است: اين نوع حركت از سگ و گربه و جانوران ديگر مى‌آيد. حيف باشد كه آدمى به اين‌ها مشغول شود. اگر در جان شما قوّتى هست بياييد تا سوى آسمان پريم، و در آن حالت از نظر كودكان غايب شد. كودكان فرياد برآوردند. بعد از لحظه‌اى رنگ وى ديگرگون شده و چشمش متغيّر گشته، باز آمد. گفت: آن ساعت كه با شما سخن مى‌گفتم ديدم كه جماعتى سبزقبايان مرا از ميان شما برگرفتند و به گرد آسمانها گردانيدند و عجايب ملكوت را به من نمودند، و چون آواز فرياد و فغان شما بر آمد، بازم به اين جايگاه فرود آوردند.»

و گويند كه در آن سنّ در هر سه چهار روز يك بار افطار مى‌كرد.

و گويند كه در آن وقت كه به مكّه مى‌رفته‌اند، در نشابور به صحبت شيخ فريد الدّين عطّار رسيده بود، و شيخ كتاب اسرارنامه به وى داده بوده، و آن را پيوسته با خود مى‌داشته.

مولوى مى‌فرموده است كه:

«من اين جسم نيستم كه در نظر عاشقان منظورم، بلكه من آن ذوقم و آن خوشى‌ام كه در باطن مريدان از كلام من سر مى‌زند. اللّه! اللّه! چون آن دم را يابى و آن ذوق را بچشى غنيمت مى‌دار و شكرها مى‌گزار كه من آنم.»

در خدمت مولوى گفتند: «فلان مى‌گويد كه: دل و جان به خدمت است.» فرمود كه:

«خمش ! در ميان مردم اين دروغ مانده است كه مى‌گويند؟ او آن چنان دل و جان را از كجا يافت كه در خدمت مردان باشد؟»

بعد از آن روى سوى حسام الدّين چلبى كرد كه: «اللّه! اللّه! با اولياى حق زانو بر زانو بايد نشستن كه آن قرب را اثرهاست عظيم .»

يكى لحظه از او دورى نشايدكه از دورى خرابيها فزايد
به هر حالى كه باشى پيش او باشكه از نزديك بودن مهر زايد

و فرموده است:

«مرغى كه از زمين بالا پرد، اگر چه به آسمان نرسد ، امّا اين قدر باشد كه از دام دورتر باشد و برهد. و همچنين اگر كسى درويش شود و به كمال درويشى نرسد، امّا اين قدر باشد كه از زمره خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاى دنيا برهد و سبكبار گردد كه: نجا المخفّفون و هلك المثقلون.»

يكى از ابناى دنيا پيش خدمت مولوى عذرخواهى مى‌كرد كه: «در خدمت مقصّرم.» فرمود كه: «حاجت به اعتذار نيست. آن قدر كه ديگران از آمدن تو منّت دارند، ما از ناآمدن منّت داريم.»

يكى از اصحاب را غمناك ديد فرمود: «همه دلتنگى از دل‌نهادگى بر اين عالم است. هر دمى كه آزاد باشى از اين جهان و خود را غريب دانى، و در هر رنگ كه بنگرى و هر مزه‌اى كه بچشى دانى كه با آن نمانى و جاى ديگر روى، هيچ دلتنگ نباشى.»

و فرموده است كه : «آزادمرد آن است كه از رنجانيدن كسى نرنجد، و جوانمرد آن باشد كه مستحقّ رنجانيدن را نرنجاند.»

مولوى همواره از خادم سؤال كردى كه: «در خانه ما امروز چيزى هست؟» اگر گفتى: «خير است. هيچ نيست.» منبسط گشتى و شكرها كردى كه: «للّه الحمد كه خانه ما امروز به خانه پيغمبر مى‌ماند، صلّى اللّه عليه و سلّم.» و اگر گفتى: «ما لا بدّ مطبخ مهيّاست.» منفعل گشتى و گفتى: «از اين خانه بوى فرعون مى‌آيد.»

و گويند كه در مجلس وى هرگز شمع بر نكردندى الّا به نادر به غير از روغن چراغ . گفتى: «هذا للملوك و هذا للصّعلوك.»

اى برادر بى‌نهايت درگهى استبر هر آنچه مى‌رسى بر وى مايست‌

روزى مى‌فرمود كه: «آواز رباب صرير باب بهشت است كه ما مى‌شنويم.» منكرى گفت: «ما نيز همان آواز مى‌شنويم، چون است كه چنان گرم نمى‌شويم كه مولانا؟» مولوى فرمود: «كلّا و حاشا! آنچه ما مى‌شنويم آواز باز شدن آن در است، و آنچه وى مى‌شنود آواز بسته شدن.»

و فرموده است كه:

«كسى به خلوت درويشى درآمد. گفت: چرا تنها نشسته‌اى؟ گفت: اين دم تنها شدم كه تو آمدى، مرا از حقّ مانع آمدى .»

جماعتى از خدمت مولوى التماس امامت كردند، و خدمت شيخ صدر الدّين قونيوى نيز در آن جماعت بود. گفت: «ما مردم ابداليم، به هر جايى كه مى‌رسيم مى‌نشينيم و مى‌خيزيم. امامت را ارباب تصوّف و تمكين لايق‌اند.» به خدمت شيخ صدر الدّين اشارت كرد تا امام شد. فرمود: «من صلّى خلف إمام تقىّ فكأنّما صلّى خلف نبيّ.»

از وى پرسيدند كه: «درويش گناه كند؟» گفت : «مگر طعام بى‌اشتها خورد، كه طعام بى‌اشتها خوردن درويش را گناهى عظيم است.»

و فرموده است كه: «صحبت عزيز است. لا تصاحبوا غير أبناء الجنس!»

و گفته كه: «در اين معنى حضرت شمس الدّين تبريزى- قدّس سرّه- فرموده كه: علامت مريد قبول يافته آن است كه اصلا با مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن. و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد، چنان نشيند كه منافق در مسجد و كودك در مكتب و اسير در زندان.»

و در مرض اخير با اصحاب گفته است كه: «در عالم ما را دو تعلّق است يكى به بدن و يكى به شما، و چون به عنايت حقّ- سبحانه- فرد و مجرّد شوم و عالم تجريد و تفريد روى نمايد، آن تعلّق نيز از آن شما خواهد بودن.»

شيخ صدر الدّين- قدّس سرّه- به عيادت وى آمد. فرمود كه: «شفاك اللّه شفاء عاجلا! رفع درجات باشد! اميد است كه صحّت باشد. خدمت مولانا جان عالميان است.» فرمود كه: «بعد از اين شفاك اللّه شما را باد! همانا كه در ميان عاشق و معشوق پيراهنى از شعر بيش نمانده است. نمى‌خواهيد كه نور به نور پيوندد؟»

من شدم عريان ز تن او از خيالمى‌خرامم در نهايات الوصال

شيخ با اصحاب گريان شدند، و حضرت مولانا اين غزل فرمود:

چه دانى تو كه در باطن چه شاهى همنشين دارم؟ ...[۱]

و مولانا در وصيّت اصحاب چنين فرموده است:

«اوصيكم بتقوى اللّه في السّرّ و العلانية، و بقلّة الطّعام و قلّة المنام و قلّة الكلام، و هجران المعاصي و الآثام، و مواظبة الصّيام، و دوام القيام و ترك الشّهوات على الدّوام، و احتمال الجفاء من جميع الأنام، و ترك مجالسة السّفهاء و العوامّ، و مصاحبة الصّالحين و الكرام و انّ خير النّاس من ينفع النّاس. و خير الكلام ما قلّ و دلّ. و الحمد للّه وحده.»

سؤال كردند كه: «به خلافت مولوى مناسب كيست؟» فرمود كه: « حسام الدّين چلبى.»[۲] تا سه بار اين سؤال و جواب مكرّر شد. چهارم بار گفتند كه : «نسبت به سلطان ولد[۳] چه مى‌فرماييد ؟» فرمود كه: «وى پهلوان است. حاجت به وصيّت نيست.» حسام الدّين چلبى پرسيد كه: «نماز شما را كه گزارد؟» فرمود كه: «شيخ صدر الدّين.»

و فرمود كه: «ياران ما از اين‌سو مى‌كشند، و مولانا شمس الدّين آن جانب مى‌خواند. يا قَوْمَنا أَجِيبُوا داعِيَ اللَّهِ! ( احقاف: ۳۱) ناچار رفتنى است.»

مولانا قدّس اللّه تعالى روحه در وقت غروب شمس پنجم جمادى الاخرى، سنه اثنتين و سبعين و ستّمائة.(۶۷۲ هـ. ق) وفات نمود.

از شيخ مؤيد الدّين جندى سؤال كردند كه: «خدمت شيخ صدر الدّين [ِ قونوی] در شأن مولوى چه مى‌گفت؟» گفت:

«و اللّه! روزى با خواصّ ياران مثل شمس الدّين ايكى و فخر الدّين عراقى و شرف الدّين موصلى و شيخ سعيد فرغانى و غيرهم نشسته بودند. سخن از سيرت و سريرت مولانا بيرون آمد. حضرت شيخ فرمود: اگر بايزيد و جنيد در اين عهد بودندى، غاشيه[: پوشش زین اسب] اين مرد مردانه برگرفتندى و منّت بر جان خود نهادندى. خوان‌سالار فقر محمّدى او است. ما به طفيل وى ذوق مى‌كنيم.» همه اصحاب انصاف دادند و آفرين كردند .

بعد از آن شيخ مؤيّد گفت: «من نيز از جمله نيازمندان آن سلطانم.» و اين بيت را بخواند:

لو كان فينا للألوهة صورةهى أنت لا أكنى و لا أتردّد

مطالب مرتبط

پانویس

۱. به نظر می‌رسد این غزل مولانا از سروده‌های ایشان در ایام جوانی است. زیرا در این شعر خود را به خاموش تخلص نموده است، در حالی که می‌دانیم مولانا پس از دیدار با شمس جز به نام وی تخلص نمی‌نمود.

۲. حسام الدين حسن بن محمد بن حسن چلبى (۶۲۲- ۶۸۳)، شاگرد و خليفه مولاناست كه ۱۵ سال شرف صحبت مولانا را داشته و سبب به وجود آمدن كتاب مثنوى گشته است‌.

۳. فرزند مولانا

عناوین دیگر این نوشتار
  • مولوی (عنوان اصلی)
  • مولانا
  • جلال الدین بلخی