کانال تلگرام عرفان و حکمت
عرفان وحکمت
در پرتو قرآن وعترت
دانشنامه
  • مقاله

    بخش مقالات و یادداشتها دربرگیرنده نوشته‌های علمی‌ای است که شرائط درج در بخش دانشنامه را ندارد.
    مقاله متنی علمی است که نسبة طولانی و دارای ارجاعات و تحقیق باشد.
    یادداشت یا فیش متن علمی کوتاهی است که می‌تواند در دراز مدت تأمین کننده محتوای یک مقاله باشد.
  • دانشنامه

    دانشنامه، به ارائه مباحث علمی کلی و جامع مربوط به یک مدخل می‌پردازد.
    منظور از مدخل در اینجا یک اصطلاح (مانند: توحید افعالی، اعیان ثابته و...) یا اسم خاص (کتاب، شخصیت و ...) یا موضوع خاص (مانند: ادله وحدت وجود، تاریخ فلسفه، ...) است که به طور طبیعی در فضای مجازی مورد جستجو قرار می‌گیرد.
    در ذیل مدخل‌ها می‌توانید به فهرست مقالات، یادداشتها و پرسش و پاسخهای مرتبط با آن موضوع نیز دست پیدا کنید. بخشی از محتوای مدخل‌ها برگرفته‌ای از یک متن دیگر است که می‌توانیداز طریق عنوان «متن اصلی» به آن مراجعه کنید.
عرفان و حکمت > دانشنامه > ابوالفضل سرخسی

ابوالفضل سرخسی

انتشار: یکشنبه ۴ ذی‌الحجه ۱۴۳۸
نویسنده: عبدالرحمن جامی
منبع: نفحات الانس ، ص ۲۹۰.

شيخ ابوالفضل محمد بن حسن سرخسى مريد ابونصر سراج است و پير شيخ ابو سعيد ابو الخیر. مقبره‌اش در شهرستان سرخس، روستای سنگر واقع شده و به مزار پیر ابوالفضل حسن خراسانی مشهور است.

شيخ ابوالفضل محمد بن حسن سرخسى (متوفای بعد از سال ۴۰۰)

نام وى محمّد بن الحسن است. وى مريد ابو نصر سرّاج است و پير شيخ ابو سعيد ابو الخير. هرگاه شيخ ابو سعيد را قبضى بودى، قصد خاك شيخ ابوالفضل كردى.

خواجه ابو طاهر فرزند شيخ ابو سعيد گويد كه: «روزى شيخ ما را قبضى رسيد. در ميان مجلس گريان شد، و همه جمع گريان شدند. گفت: هرگاه ما را قبضى بودى، روى سوى خاك پير ابو الفضل كرديمى به بسط بدل شدى. ستور زين كنيد! در وقت برنشست، و جمله اصحاب با وى برفتند. چون به صحرا رسيدند، شيخ گشاده گشت و وقت را صفت بدل گشت. درويشان به نعره و فرياد بر آمدند، و شيخ را از هر معنى سخن مى‌رفت. چون به سرخس رسيد از راه به سر خاك پير شد و از قوّال اين بيت درخواست:

معدن شادى است اين معدن جود و كرمقبله ما روى يار قبله هر كس حرم‌

و شيخ را دست گرفته بودند، و گرد آن خاك طواف مى‌كرد و نعره مى‌زد، و درويشان سر و پاى برهنه در خاك مى‌غلطيدند. چون آرامى پديد آمد، شيخ گفت: اين روز را تاريخى سازيد كه بهتر از اين روز نبينيد. بعد از آن هر مريد را كه انديشه حج بودى، شيخ وى را به سر خاك پير ابو الفضل فرستادى و گفتى: آن خاك را زيارت كن و هفت بار گرد آن خاك طواف كن تا مقصود حاصل شود.»

صاحب كتاب كشف المحجوب بزرگى را نام مى‌برد و مى‌گويد كه: «به سرخس از وى شنيدم كه گفت: كودك بودم و به محلّتى رفته بودم به طلب برگ توت از براى كرم فيله، و بر درختى شده بودم گرمگاهى، و شاخه‌هاى آن درخت مى‌زدم. شيخ ابو الفضل بر آن كوى گذشت و مرا نديد. هيچ شك نكردم كه از خود غايب بود، بر حكم انبساط سر برآورد و گفت: بار خدايا! يك سال بيش است كه مرا دانگى نداده‌اى كه موى خود بتراشم، با دوستان چنين كنند؟ گفت:

در حال همه اوراق و اغصان و اصول درختان زرين ديدم. آنگاه گفت: عجب كارى كه گشايش دل را با تو سخنى نتوان گفت!»

و هم صاحب كشف المحجوب گويد كه: «روزى لقمان به نزديك ابو الفضل حسن آمد.

وى را ديد جزوى اندر دست، گفت: يا ابا الفضل! اندر اين جزو چه مى‌خواهى؟ گفت: همان كه تو اندر ترك آن. گفت: پس اين خلاف چراست؟ گفت: خلاف تو مى‌بينى كه از من مى‌پرسى كه چه مى‌خواهى. از مستى هشيار شو و از هشيارى بيدار گرد تا خلاف برخيزد، و بدانى كه من و تو چه مى‌طلبيم «۵».»

شيخ ابو الفضل حسن سرخسى وقتى از هوا درآمد و بر درختى نشست. يكى آن بديد.

شيخ ابو الفضل گفت: «چه مى‌نگرى، اين ترا مى‌بايد؟» گفت: «مى‌بايد.» گفت: «از آن نمى‌يابى كه مى‌بايد، يعنى كه «۶» من طلب نكرده‌ام.»

شيخ ابو سعيد گويد- قدّس اللّه تعالى سرّه- كه: «پير ابو الفضل درمى‌گذشت، گفتند:

ايّها الشّيخ! ترا كجا دفن كنيم؟ جواب نداد. گفتند: به فلان گورستان بريمت؟ گفت: اللّه! اللّه! مرا آنجا نبريد! گفتند: چرا؟ گفت: براى آنكه آنجا خواجگانند و امامانند و بزرگانند، ما بارى كيستيم ؟ گفتند پس كجا دفن كنيم؟ گفت: به سر تلّ مرا در گور كنيد، كه آنجا مقامرانند و گناهكارانند و خراباتيانند و دوال‌بازانند. مرا در آنجا در گور كنيد، كه درخورد ما ايشانند، و طاقت آن ديگران نداريم. ما با اين گناهكاران مى‌زييم، كه ايشان به رحمت او نزديكتر باشند.»

و هم شيخ ابو سعيد فرموده: «سمعت الشّيخ اباالفضل، محمّد بن الحسن، شيخ وقته بسرخس، يقول: الماضى لا يذكر و المستقبل لا ينتظر ما فى الوقت يعتبر و هذا صفة العبوديّة، ثمّ قال: حقيقة العبوديّة شيئان: الافتقار الى اللّه- تعالى- و هذا من أجل العبوديّة، و حسن القدوة برسول اللّه- صلّى اللّه عليه و سلّم- و هو الّذى ليس للنّفس فيه نصيب و لا راحة.»

چون شيخ ابو الفضل از دنيا برفت، ياران وى مرقّع بيگانه در وى پوشيدند. ديگر روز در مسجد نشسته بودند، كسى در مسجد باز كرد و مرقّع را در مسجد انداخت و گفت: «اين مرقّع بيگانه شما را نخواهم.» و برفت.