کانال تلگرام عرفان و حکمت
عرفان وحکمت
در پرتو قرآن وعترت
دانشنامه
  • مقاله

    بخش مقالات و یادداشتها دربرگیرنده نوشته‌های علمی‌ای است که شرائط درج در بخش دانشنامه را ندارد.
    مقاله متنی علمی است که نسبة طولانی و دارای ارجاعات و تحقیق باشد.
    یادداشت یا فیش متن علمی کوتاهی است که می‌تواند در دراز مدت تأمین کننده محتوای یک مقاله باشد.
  • دانشنامه

    دانشنامه، به ارائه مباحث علمی کلی و جامع مربوط به یک مدخل می‌پردازد.
    منظور از مدخل در اینجا یک اصطلاح (مانند: توحید افعالی، اعیان ثابته و...) یا اسم خاص (کتاب، شخصیت و ...) یا موضوع خاص (مانند: ادله وحدت وجود، تاریخ فلسفه، ...) است که به طور طبیعی در فضای مجازی مورد جستجو قرار می‌گیرد.
    در ذیل مدخل‌ها می‌توانید به فهرست مقالات، یادداشتها و پرسش و پاسخهای مرتبط با آن موضوع نیز دست پیدا کنید. بخشی از محتوای مدخل‌ها برگرفته‌ای از یک متن دیگر است که می‌توانیداز طریق عنوان «متن اصلی» به آن مراجعه کنید.
عرفان و حکمت > دانشنامه > عناصر اربعه

عناصر اربعه

انتشار: چهارشنبه ۲۷ ذی‌القعده ۱۴۳۷ - بروزرسانی: پنج‌شنبه ۲۸ ذی‌القعده ۱۴۳۷

اینکه مشهور شده که عناصر اربعه همین آب و خاک و آتش و هواست غلط مشهور است. منظور از عناصر اربعه چهار جسم فرضی است که هر یک در کیفیت‌های مزبور از جهتی کاملترین می‌باشند که این چهار در طبیعت هیچگاه یافت نمی‌شوند و آب و خاک و آتش و هوای طبیعی نمادی از آن می‌باشند چون نزدیکترین چیز بدان جسم خالص می‌باشند.

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین.
فهرست
  • ↓۱- عناصر اربعه
  • ↓۲- توضیحی از عناصر اربعه در طبیعیات قدیم
    • ↓۲.۱- عناصر در نگاه فیزیک‌دانان پیشین
    • ↓۲.۲- تبیین عناصر اربعه در نگاه حکمای مشاء
      • ↓۲.۱- گام اول: یکپارچگی عالم اجسام
      • ↓۲.۲- گام دوم:‌ اجزاء جسم
      • ↓۲.۳- گام سوم: معنای عنصر
      • ↓۲.۴- گام چهارم: لزوم وجود عنصر
      • ↓۲.۵- گام پنجم: ملاک تعیین عنصر
      • ↓۲.۶- گام ششم: صفات پایه
      • ↓۲.۷- گام هفتم: تعریف گرمی، سردی، خشکی و رطوبت
      • ↓۲.۸- گام هشتم: طیفی بودن کیفیات پایه
      • ↓۲.۹- گام نهم،‌ مزج و ترکیب
    • ↓۲.۳- جمع بندی
  • ↓۳- پانویس

عناصر اربعه

نویسنده: از فضلای حوزه علمیه مشهد مقدس

عنصر عبارت از جسم بسیط است؛ یعنی جسمی که از دو یا چند جسم دیگر ترکیب نشده باشد. در طبیعیات قدیم اعتقاد بر این بود که در کره زمین فقط چهار عنصر وجود دارد که عبارت است از: آب و خاک و آتش و هوا. در مقابل به دیگر اجسام که از ترکیب این چهار عنصر به وجود می‌آمدند جسم معدنی اطلاق می‌کردند.

پیشینیان بر اساس این نظریه (تشکیل عالم زمینی از این چهار عنصر) و بررسی خصوصیات هر جسم در سایه خواص چهارگانه این چهار عنصر (رطوبت و یبوست و حرارت و برودت) مسائل بسیاری را کشف نموده بودند و بر همین اساس در بسیاری از محاسبات نتیجه گرفته و پزشکان متقدم چون جالینوس یا شیخ الرئیس ابوعلی سینا مریضی‌های زیادی را بر اساس همین اصول درمان می‌نمودند.

در طبیعیات جدید (فیزیک و شیمی جدید) اعتقاد بر این است که این چهار نوع از مرکباتند و هر یک از موادی بسیط‌ تشکیل یافته‌اند؛ مثلا آب از هیدروژن و اکسیژن تشکیل شده است. پس عناصر حقیقی چیزهائی غیر از این چهار می‌باشند.

شیمی‌دانان تلاش وسیعی نمودند و تا به حال نزدیک به صد و ده عنصر را شناسائی کرده‌اند که برخی در طبیعت یافته می‌شود و برخی به صورت مصنوعی تولید می‌گردد.

تصور غالب بر این است که اکتشافات شیمی و فیزیک جدید نظریه عناصر اربعه را رد نموده و ثابت کرده که طبیعیات قدیم به خطا رفته است و بر همین اساس محاسبات ایشان نیز با خطا مواجه میشود و لذا طب مرسوم در دوره گذشته نیز زیر سؤال میرود.

لیکن تحقیق در سخنان متقدمان نشان می‌دهد که نظریه عناصر در اصطلاح پیشینیان ربطی به عناصر در شیمی جدید ندارد و اکتشافات جدید به هیچ روی نقدی بر آن دیدگاه نیست و لذا پزشکی مبتنی بر طبیعیات قدیم نیز با مشکلی مواجه نخواهد بود.

مشکل اساسی بد فهمیده شدن کلام پیشینیان در این راستاست. در این نوشتار کوشیده شده تا توضیحاتی پیرامون نظر گذشتگان ارائه شود که به روشن شدن مراد ایشان کمک کند و تفاوت اساسی آن با نظر متأخران آشکار شود.

توضیحی از عناصر اربعه در طبیعیات قدیم

از آن‌جا که گزارش منابع غربی و اسلامی پیرامون باورهای فیزیک‌دانان پیشین متفاوت است، به منابع فیزیک اسلامی که تکیه می‌کنیم. چرا که نیمی از دوران فیزیک قدیم در عصر اسلامی رقم خورده و منابع دستِ اول آن موجود است.

عناصر در نگاه فیزیک‌دانان پیشین

نگارنده می‌پندارد یکی از بزرگ‌ترین سوء تفاهم‌های تاریخ علوم طبیعی، در تصور عناصر اربعه رخ داده است. این سوء تفاهم که مسیر علم را تغییر داد، دو رکن بنیادی دارد؛ لذا پیش از تقریر نظریۀ پیشینیان پیرامون عناصر اربعه، به بیان آن دو رکن می‌پردازیم.

رکن اول

عناصر اربعه یعنی «خاک، آب، هوا و آتش»، به صورت محض یافت نمی‌شوند؛ حتی در ریزترین مقیاس‌ها. آب عنصری چیزی غیر از آبی است که در طبیعت یافت می‌شود. خاک عنصری، هوای عنصری و آتش عنصری نیز چیزی غیر از خاک، هوا و آتش در طبیعت هستند. شیخ الرئیس ابوعلی سینا که شاخص‌ترین دانشمند تاریخ اسلام در توضیح، تولید و تثبیت آراء حکمت و طبیعیات مشاء است، می‌نگارد:

«هذه العناصر الأربعة تشبه أن تكون غير موجودة على محوضتها و صرافتها فى أكثر الأمر. و ذلك لأن قوى الأجرام السماوية تنفذ فيها، فتحدث فى السفليات الباردة حرا يخالطها، فتصير بذلك بخارية و دخانية، فتختلط بها نارية و هوائية. و ترقى إلى العلويات أيضا أبخرة مائية و أدخنة أرضية، فتخلطها بها، فيكاد أن تكون جميع المياه و جميع الأهوية مخلوطة ممزوجة»[۱].

ترجمه:گویا این عناصر اربعه غالباً به صورت محض یافت نمی‌شوند. زیرا قوای اجرام آسمانی در آن‌ها نفوذ کرده و در عناصر سرد، حرارتی ایجاد می‌کند که با آن ممزوج شده؛ در نتیجه عناصر سرد به بخار (در مورد آب) و دود (در مورد خاک) مبدل گشته و با عناصر هوائی و آتشی مخلوط می‌گردند. همچین بخارها و دودهایی دیگر به طبقات بالاتر رفته و با اجسام واقع در آن طبقات مخلوط می‌شوند. بنابراین بعید نیست که بگوییم تمام آب‌ها و هواها مخلوط و ممزوج با دیگر عناصر هستند.

بو علی سینا در ادامه می‌گوید:

«ثم إن توهمت صرافة فيشبه أن تكون للأجرام العلوية من النارية. فإن الأبخرة و الأدخنة أثقل من أن تبلغ ذلك الموضع بحركتها. و إذا بلغت فما أقوى تلك النار على إحالتها سريعا. و يشبه أن يكون باطن الأرض البعيد من أديمها إلى غورها قريبا من هذه الصفة.»[۲]

ترجمه:اگر بتوان خلوصی را برای عنصری فرض کرد، گویا اجرام علویه (قمر، زهره، عطارد، خورشید و دیگر اجرام خارج از محدودۀ زمین) این چنین باشند. زیرا بخارها و دودهای که از زمین برخواسته‌اند سنگین‌تر از آنند که به آن‌مواضع برسند. اگر هم برسند گرمای افلاک آن‌ها را استحاله خواهد کرد. گویا مرکزی‌ترین نقطه در قعر زمین نیز به خلوص نزدیک باشد. (زیرا ثقل و تراکم شدید، تا حدودی مانع نفوذ عناصر سبک‌تری چون آب به آنجا می‌شود)

بسیاری گمان کرده و می‌کنند که عناصر اربعه همین آب و خاک اطراف ما هستند؛ حال آن‌که از نگاه فیزیک‌دانان پیشین مواد چهارگانۀ موجود در طبیعت، تبلور قابل قبول عناصر اربعه هستند؛ یعنی آب در طبیعت، به نسبت با آتش، خاک و هوای در طبیعت، از عنصر آب بیشتری بهره دارد. آتش در طبیعت عنصر آتش بیشتری از خاک،‌ آب و هوای طبیعی دارد و هکذا. همین مسئله سبب تسمیۀ عناصر اربعه به خاک، آب، هوا و آتش شد.

توافق می‌کنیم زین پس، مواد چهارگانۀ موجود در طبیعت را با نام خاک طبیعی، آب طبیعی، هوای طبیعی و آتش طبیعی بیان کنیم و عناصر اربعه را متصف به عنصری کنیم.

از دیگر شواهد تفاوت عناصر اربعه با مواد چهارگانۀ طبیعی، بحثی است در آن به دلائل گرما و خشکی آتش طبیعی،‌ سردی و تری آب طبیعی،‌ گرمی و تری هوا طبیعی و سردی و خشکی خاک طبیعی می‌پردازند. مثلاً در کتب تخصصیِ طب سنتی که بر عناصر اربعه متکی است، این بحث مطرح می‌شود.[۳] اگر مواد مذکور همان عناصر اربعه باشند این بحث لغو است؛ زیرا گرمی و سردی و خشکی و تری از اوصاف غیر قابل انفکاک عناصر هستند.

رکن دوم

پشتوانۀ فیزیک قدیم مباحث کلی وجود و الهیات به معنای عام بود؛ یعنی فیزیک‌دانان پیشین از پنجره اصول کلان فلسفۀ اولی به جهان مادی و تجربیات می‌نگریستند. این امر سبب شده بود آراء فیزیکی نیز رنگ و بوی کلان‌نگری و تجردمحوری گیرد. در مقابل فیزیک جدید تولید پارادایم هستی را از عالم ماده آغاز کرد؛ لذا خردنگری و ماده‌محوری را فیلتر غالب آراء خویش گردانید. این تفاوت یکی از علل سوء تفاهم‌های عمیق در امثال بحث عناصر گردید. ضمن مباحث پیش رو، به توضیح عملی این نقطۀ تفاوت خواهم پرداخت؛ لکن اجمالا باید دانست تصور صحیح عناصر اربعه محتاج کلان‌نگری و آشنایی با مفاهیم مجرد است.

تبیین عناصر اربعه در نگاه حکمای مشاء

گام اول: یکپارچگی عالم اجسام

از نظر حکما تمام اجسام عالم، متصل و فاقد فضاهای تهیِ از جسم و خلأ هستند. گویا فیزیک جدید به وجود خلأ بین جسم معتقد است که صد البته در فیزیک قدیم محال شناخته می‌شده است. جهت تبیین و اثبات نظر حکما لازم است دو مفهوم را به درستی بشناسیم:

جسم. به هر چیز دارای ابعاد سه گانه جسم اطلاق می‌شود. خواه این جسم متراکم و به اصطلاح متکاثف باشد مانند سنگ و خواه همچون هوا، آتش و امواج به ترتیب از لطافت برخوردار باشند.

خلأ. به معنای فضایی است سه بعدی که فاقد هرگونه جسم باشد. به طوری که مثلاً این فضا را اندازه گیری کرد ولی هیچ چیزی برای اندازه‌گرفته شدن وجود نداشته باشد.

وجود خلأ امری محال است؛ زیرا کمیات متصل (ابعاد و مقادیر) از سنخ عرضند، یعنی جسم است که آن‌ها را به نمایش می‌گذارد و در صورت فقدان جسم بستری برای ظهور کمیات باقی نمی‌ماند. به دیگر تعبیر هر جسم به اندازۀ ابعادش، فضایی را در عالم برای خود بازکرده است؛ لذا اگر جسمی به کلی نابود شود ابعاد و مقادیر او نیز نابود شده و نیز فضایی که در اشغال آن جسم بود، بسته می‌شود. در حکمت صدرایی این موضوع روشن‌تر است؛ زیرا از نگاه حکمای صدرایی کمیات و مکان‌ها مفاهیمی هستند که ذهن از جسم انزاع کرده است و در صورت فقدان جسم، انتزاع مکان و ابعاد کاملاً بی‌معناست.

حاصل آن‌که در تمام عالم جسمانی، خلأی وجود ندارد. شاید این گام از مهمترین تفاوت‌های میان فیزیک جدید و قدیم، در نگاه به عناصر جهان باشد.

گام دوم:‌ اجزاء جسم

جسمی را تصور کنید و فرض نمایید که یک‌پارچه است؛ یعنی حقیقتاً یک نوع جسم است و هیچ فضای خالی و گسسته‌ای در درون خود ندارد. بدون شک این جسم درای اجزائی است؛ زیرا می‌توان آن را به قطعاتی تقسیم کرد و قطعات را به قطعات کوچک‌تر و هکذا. سؤال اینجاست تا چه حدّی می‌توان به این تقسیم ادامه داد[۴] و در صورت پایان پذیرفتن به چه چیزی ختم می‌شود؟ سه جواب مهم از این پرسش به شرح ذیل است:

  • ۱. در نهایت به جزئی خواهیم رسید که عرض و طول و ارتفاع آن صفر است؛ یعنی به جزئی فاقد بُعد خواهیم رسید که این اجزاء فاقد بُعد، سازندۀ اجسام دارای بُعد هستند. ناصحیح‌بودن این پاسخ پر واضح است؛ زیرا عقل نمی‌پذیرد که کم‌شدن مقادیر منجز به صفر شدن آن شود و اساساً أشیاء فاقد بُعد هر چند بی‌نهایت باشند، نمی‌توانند جسمی دارای بُعد بسازند.
  • ۲. ذهن می‌تواند این تقسیم را ادامه دهد و به جایی ختم نمی‌شود؛ اما از یک حدّ به بَعد با اجسامی روبرو خواهیم شد که با جسم اصلی تفاوت دارند.یعنی جسم از اجسامی با آثار کاملاً متفاوت از خود تشکیل شده است. بطلان این دیدگاه نیز روشن است؛ زیرا آثار یک جسم بزرگ، همان آثار اجزاء اوست و پر واضح است که برآیند اثر اجزاء، مشابه اثر جزء می‌باشد. بی‌معناست آبی که دارای سنگینی و سردی است از اجزاء آتشین و سبک تشکیل شده باشد.
  • ۳. تقسیم همچون نظریۀ قبل حد توقفی ندارد و تمام اجزاء جسم از جنس خود جسم هستند. این نظریه مورد پذیرش حکما بوده و عناصر اربعه بر اساس آن تولید شده است.

تذکر: بحث فوق پیرامون جسمی بود که یک‌پارچه و واحد باشد؛ لذا شامل اجسامی چون داروهای ترکیبی، خاک در طبیعت و تمام اجسامی که متخلل و دارای هوا هستند نمی‌شود.

گام سوم: معنای عنصر

برای عنصر یا همان اسطقس، از دریچه‌های متعدد، تعاریفی بیان‌کرده‌اند که شاید گویا ترین تعریف این باشد: «جسمی که از اجسام متفاوت تشکیل نشده باشد» ملاک تفاوت اجسام تفاوت آثار و خواص آن‌هاست.[۵] بنابراین شیر عنصر نیست؛ زیرا از نگاه اطباء مشّائی، شیر ماهیتی مرکب القوی است که از مائیت، دُهْنیت و جُبُنیت تشکیل شده است. خاک طبیعی عنصر نیست؛ زیرا در ساده‌ترین آزمایش‌های قدیم و جدید، از آن موادی با آثار مختلف به دست می‌آید. اتم، بر فرض وجودش، عنصر نیست زیرا دارای اجزائی با آثار متفاوت است.

تذکر: دارا بودن اجزائی با اثر یک‌نواخت منافی عنصر بودن مجموع آن جسم نیست.

گام چهارم: لزوم وجود عنصر

یکی از مسائل بدیهی در نگاه پیشینیان، لزوم وجود عنصر یا عناصر بوده است. اگر بنا باشد هر جسمی از دو جسم با خواص متعدد تشکیل یافته باشد و آن دو جسم نیز چنین باشد و این سلسله به جایی ختم نشود، لازمۀ آن وجود اجسام بی‌نهایت در جسمی با نهایت است. به تعبیر فنی، وجود نامحصور بین حاصرین و نامحدود در یک محدود محال است.

گام پنجم: ملاک تعیین عنصر

بدون شک تنها راه دست‌یابی ما به خصوصیات اجسامْ عوارض و صفات آن‌هاست. از میان خواص و آثار اجسام برخی از اساس نسبی بوده و به هیچ وجه قابل اتکاء نیستند مثل بالابودن کتاب نسبت به فرش یا پدربودن محمد نسبت به علی. عوارض کمّی اجسام نیز نمی‌تواند خبر از ماهیت آن‌ها دهد. سنگ یک متری با ده متری در ماهیت تفاوتی ندارند. از این رو ملاک را کیفیات اجسام قرار دادند؛ کیفیاتی که منحصراً از طریق حواس پنج‌گانه به دست می‌آید. کیفیاتی چون رنگ که از دریچۀ بینایی بدست می‌آید؛ عوارضی چون بو از مجرای بینی؛ عوارضی چون طعم از مجرای ذائقه و عوارضی چون دما که عمدتا از طریق لامسه حس می‌شود. در فیزیک جدید نیز از راه تجربۀ صفات و خواص اجسام در شرائط مختلف، به تحلیل آن اجسام می‌پردازند.

گام ششم: صفات پایه

از آن رو که طبیعیون قصد داشتند کیفیات را معیار تحلیل اجسام قرار دهند باید دو شرط اساسی را مراعات می‌نمودند: اول، این عوارض برخاسته از ذات اجسام باشد؛ دوم، این عوارض به صورت عمومی در همۀ اجسام وجود داشته باشد.

توضیح این که برخی از خواص اجسام برآیند آثاری در خود جسم به علاوۀ خصوصیات انسان است. مثلاً رنگ سبز برگ‌ها ناشی از خصوصیتی در ترکیبات برگ و خصوصیتی در دستگاه بینایی آدمی است؛ لذا برخی از حیوانات که از چنین خصوصیتی برخوردار نیستند آن رنگ را درک نکرده یا رنگی دیگر می‌بینند. همچنین‌اند طعم‌ها، صداها و بوها که نه‌تنها در مورد انواع حیوانات بلکه در افراد مختلف انسان نیز همیشه یکسان نیستند. از سوی دیگر، محسوسات چهارگانۀ مذکور در همۀ اجسام قابل رصد نیستند؛ زیرا بسیارند اجسام فاقد رنگ، صدا، بو و طعم که قطعا مانع تحلیل صحیح آن‌ها خواهد شد.

از این‌رو حکماء قوۀ لمس را قابل اعتمادترین قوه یافتند. این قوه که ابتدائی‌ترین حسّ حیوانات است حتی در ضعیف‌ترین آن‌ها مثل کرم خاکی نیز مشاهده می‌شود. مثلاً هر جاندار و غیر جاندار در درجه‌ای از طیف گرما و سرما قرار دارد و اجمالا از نوسانات گرما و سرما متأثر می‌شود. طیف نرمی و سختی نیز چنینند.

نام این دسته از کیفیات و آثار اجسام که بواسطۀ قوۀ لامسه ادراک می‌شود، به أوائل المحسوسات شهرت یافته است. اوائل المحسوسات در حقیقت ابتدائی و عام‌ترین دانش‌های ما پیرامون مواد عالم هستند. به تعبیر بو علی سینا:

فالاسطقسات ... تشترك فى أوائل المحسوسات من الكيفيات. و أوائل المحسوسات هى الملموسات، و لهذا لا يوجد فى حيّز الأجسام المستقيمة الحركة جسم إلا و له كيفية ملموسة؛ و قد يعرى عن المطعومة و المذوقة و المشمومة

پس عناصر ... در کیفیات ابتدائی محسوس مشترک هستند؛ لذا در حیطۀ اجسامِ مستقیم الحرکه ( هر آنچه در زمین و اطراف آن زیر فلک قمر وجود دارد نه افلاک که حرکت دورانی دارند) هر جسم دارای یک کیفیت ملموس است هر چند گاهی از طعم و مزه و بو خالی باشد. [۶]

البته نام‌گذاری این قسم به اوائل المحسوسات سرّ دیگری نیز دارد. این‌که بسیاری از دیگر کیفیات نیز به ملموسات باز می‌گردند. حتی برخی حکماء مدعی شده‌اند چشم، گوش، زبان و بینی چیزی جز حس لامسه نیستند. به جهت رعایت اختصار از بیان این دو بحث چشم می‌پوشیم.

اما خود کیفیات ملموس نیز اصنفاف متعددی دارند که برخی از آن‌ها مبتلا به مشکلات سائر حواس می‌باشند. از این رو به تصنیف دقیق کیفیات ملموس مبادرت ورزیدند. به طور کلی کیفیات دو قسمند: فعلی و انفعالی.

«الأجسام التي قبلنا نجد فيها قوى مهيأة نحو الفعل مثل الحرارة و البرودة و اللدغ و التحذير... و قوى مهيأة نحو الانفعال السريع أو البطي‌ء مثل الرطوبة، و اليبوسة، و اللين، و الصلابة، و اللزوجة.»[۷]

طبق این عبارت اجسام یا دارای توانایی هستند که امکان تأثیرگذاری بر دیگر اجسام را فراهم می‌کند؛ مانند گرمای آتش که موجب ذوب مواد می‌شود و یا سرمای یخ که موجب انجامد جسم مجاورش می‌شود. یا دارای توانایی هستند که بستر تأثیرپذیری از دیگر اجسام را ایجاد می‌کند؛ مانند رطوبت که سبب انعطاف در مقابل شیء نفوذکننده است و خشکی که سبب مقاومت یا شکسته‌شدن در برابر ضربۀ جسم دیگر است.

حکماء توانستند با استقراء و بررسی اقسام متعددِ کیف‌های ملموس فعلی، دو خصوصیت را به عنوان اصل و پایۀ دیگر ملموسات فعلی بیابند؛ دو خصوصیتی که دو سر یک بُردار بودند؛ سرما و گرما. همچنین کیف‌های انفعالی را به دو صفت پایه بازگرداندند؛ خشکی و رطوبت. بنابراین صفات پایه گرمی و سردی و همچنین خشکی و رطوبت است. تعریف دقیق‌تر این چهار عرض و تبیین نحوۀ بازگشت سائر کیفیات ملموس به آن‌ها را در گام بعدی پی‌میگیریم.

گام هفتم: تعریف گرمی، سردی، خشکی و رطوبت

معنای اجمالی گرمی و سردی، همچنین خشکی و رطوبت بر کسی پوشیده نیست. این مفهوم اجمالی که وابسطه به حس لامسه است، نمی‌تواند کارکرد مناسبی در تبیین واقعیات جهان داشته باشد؛ زیرا بسیاری از اشیاء قابل لمس نیستند. از این رو حکماء تلاش کردند این چهار مفهوم را به کمک دیگر آثارشان، قابل رصد کنند.

گرما و سرما

گرما و در مقابل آن سرما علاوه بر حسی که بر لامسه تحمیل می‌کنند، باعث سه خصوصیت مهم در اشیاء پیرامون خود هستند. هر گاه این خصوصیات در اشیائی مشاهده می‌توان به منشأ آن یعنی گرمی یا سردی پی‌برد. سه خصوصیت متقابل از این قرارند:

  • ۱. تخلخل یا تکاثف. هر گاه در شرائط طبیعی، به جسمی گرما داده شود متخلخل و منبسط شده و بر حجم او افزوده می‌شود. و سرما نیز عکس این فرایند یعنی تکاثف و انقباض را رقم می‌زند.
  • ۲. خفت یا ثقل. گرما به سبب ایجاد تخلخل، باعث سبکی جسم می‌شود؛ یعنی نسبت حجم به جرم جسم افزایش میابد. و سرما نیز عکس این را درپی دارد.
  • ۳. جمع متجانسات و تفریق مختلفات و عدم آن‌ها. هرگاه بر جسمی مرکب از اجزاء مختلف گرما داده شود، حسب توانایی گرما و قابلیت آن جسم، اجزاء هم‌جنس را از دیگر اجزاء تفکیک می‌کند. مثل سنگ آهن در کوره. سرما نمی‌تواند چنین اثری را بروز دهد.

حکما بر اساس این صفات سرما و گرما را به صورت دقیق و کاربردی بازتعریف کرده‌اند. خواجه نصیر الدین طوسی از دیگر رجال شاخص در حکمت مشاء، می‌نگارد:

«و الحرارة و البرودة كيفيتان ملموستان و قال القدماء في تعريفهما أن الحرارة كيفية من شأنها إحداث الخفة و التخلخل و جمع المتجانسات و تفريق المختلفات أي من المركبات دون البسائط- و البرودة كيفية من شأنها- أن تفعل مقابلات هذه الأفعال‌»[۸]

ترجمه: گرما و سرما دو کیفت ملموس هستند که قدماء در تعریف آن‌ها گفته‌اند: حرارت کیفیتی است که توانایی ایجاد سبکی و تخلخل (ایجاد فاصله بین اجزاء یک جسم)، همچنین جمع اجزاء همجنس یک مادۀ مرکب و جداسازی اجزاء ناهمجنس یک مادۀ مرکب را دارد. و برودت کیفیتی است که توانایی انجام دادن کارهایی به خلاف حرارت را داراست.

«وجه الاستدلال أن الحرارة- تقتضي الخفة و اللطافة و البرودة تقتضي الثقل و الكثافة للتجربة فما هو أسخن فهو أخف و ألطف- و ما هو أبرد فهو أثقل و أكثف- و لو لم يكن الهواء أسخن من الماء- لم يكن أخف و ألطف منه- لكنه أخف و ألطف فهو أسخن‌»[۹]

ترجمه:‌ دلیل این‌که حرارت اقتضای سبکی و لطافت (عدم سختی و غلظت) داشته و برودت مقتضی سنگینی و غلظت می‌باشد، تجربۀ است. پس آن‌چه گرم‌تر است، سبک‌تر و لطیف‌تر است و آن‌چه سردتر می‌باشد سنگین‌تر و غلیظ‌تر است. اگر هواء [طبیعی] گرم‌تر از آب [طبیعی] نباشد سبک‌تر و لطیف‌تر از آن هم نمی‌باشد؛ ولی معلوم است که هوا سبک‌تر و لطیف‌تر است پس گرم‌تر از آب است.

بر این اساس کیفیات ملموسی چون بی‌حس‌کنندگی که از برخی اجسام مثل یخ توسط لمس آن‌ها به دست می‌آید بازگشت به برودت دارد؛ زیرا جسم بسیار سرد، باعث جمود روح بُخاری حیوانی در پوست شده و بالمئال حس را می‌برد.

رطوبت و یبوست

مقصود از رطوبت،‌ تری و خیسی نیست که خشکی مقابل آن به معنای نبودنِ تری باشد؛ بلکه رطوبت طبق تعریف مشهور به معنای سهولت حالت پذیریِ یک جسم در شرائط طبیعی آن و خشکی به معنای مقاومت در برابر حالت‌پذیری در شرائط طبیعی است. به تعبیری جامع‌تر رطوبت یک جسم به معنای انفعال و اثرپذیریِ آن در مقابل جسم اثردهده است و یبوست به معنای مقاومت و عدم انفعال است. مثلاً موج در هنگام برخورد با صخره تغییر حالت می‌دهد؛ اما دو جسم سخت در هنگام برخورد مقاومت کرده تا آنجا که می‌شکنند. شکستن اثر خشکی و تغییر فرم دادن نشان از رطوبت است.

بر این اساس به ترتیب هوا، آب، جیوه، طلا و آهن به ترتیب از تری بیشتری برخوردار هستند. امواج نیز از این طیف خارج نیستند؛ زیرا موج نیز در برخورد با یک جسم یا مانند آب منفعلانه برخورد می‌کند یا مثل یک سنگ موجب تخریب جسم مقابل یا بازگشت از آن می‌شود.

«و الرطوبة قد فسرها الشيخ‌ بأنها كيفية تقتضي سهولة التفرق و الاتصال- و التشكل و اليبوسة بما يقابلها» [۱۰]

با این تعریف وجه بازگشت سائر کیف‌های ملموس به رطوبت و یبوست آشکار شد. مانند لزوجت و چسبندگی که از مدرکات حس لامسه است، در حقیقت برآیند نسبت خاصی از رطوبت و یبوست است.یعنی جسم چسبنده‌ای چون آب یا عسل کمی رطوبت دارد که بتواند در منافذ شیء متخلخل نفوذ کرده یا به صورت گسترده سطح اجسام صاف را در برگیرد، و از طرفی خشکی نسبی دارد تا بتواند حالت به وجود آمده را تا حدودی حفظ کند و از جا کنده نشود. بر خلاف خاک خشک که هیچ رطوبتی برای فراگیری جسم مقابل ندارد و هوا که خشکی برای حفظ ارتباط ندارد.

برخی از کیفیات ملموس مثل زبری و صافی نیز اساساً هویت کمّی دارند و تسامحاً در جرگۀ کیفیات مطرح می‌گردند.

تذکر: بدیهی است هر جسمی از هر دو صفت متقابل یکی را داراست؛ یعنی جسمی نداریم که در هیچ یک از دو حیطۀ انعطاف‌پذیری و عدم انعطاف‌پذیری بیرون باشد، چنانچه از حیطۀ حرارت و برودت خارج نیست.

گام هشتم: طیفی بودن کیفیات پایه

تا اینجا دانستیم برای تحلیل بهتر مواد عالم بهترین راه، شناخت آن‌ها از دریچۀ آثار ملموسِ پایه است؛ یعنی حرارت، برودت، رطوبت و یبوست. اما مشکل دیگری پیش روست. این چهار کیفیت در دو طیف گسترده، به صورت تشکیکی وجود دارند؛ یعنی برای گرم بودن و سرد بودن، همچنین خشکی و رطوبت هزاران درجه وجود دارد و هر جسمی در یکی از این درجات قرار می‌گیرد.

برای رفع این مشکل از طریقی مشابه گام چهارم، اقدام به تعیین حرارت و برودتِ معیار کرده‌اند.

اجسام عالم[۱۱] از نظر سرما و گرما، همچنین رطوبت و یبوست از یک حدی بیشتر نیستند. یعنی فرض می‌گیریم بیشترین گرمی یک جسم ۱۰ باشد و از آن سو بیشتری سردی نیز پایین‌تر از ۱۰ نباشد. رطوبت و یبوست نیز چنین باشند. مانند شکل زیر این دو محور را بر هم عمود می‌کنیم طبعاً چهار دسته از اجسام به وجود می‌آیند. جسمی که مثلاً‌ درجۀ ۸ گرما است، طبعاً با ۲ درجه از سرما در آمیخته است. همچنین رطوبت ۵ درجه‌ای نشان از حضور ۵ درجه خشکی است. مقصود آن‌که خالص نبودن یک کیفیت نشان از ناخالصی جسم دارای کیفیت است. به تعبیر فنی، معیار تعیین عناصر برودت، حرارت،‌ یبوست و رطوبت محض و خالص است؛ البته در محدودۀ دنیای مادی ما. آن دسته از اجسامی که از هر دو طیف کامل‌ترین و خالص‌ترین کیفیت را دارند به نام عناصر اربعه نام می‌گیرند.

بنابراین آتش جسمی است که دو صفت خشکی و حرارت را در نهایت حد ممکن داراست. هوا جسمی است که گرما و رطوبت را در نهایت حد ممکن داراست و هکذا. اجسام میانی نیز از ترکیب همین عنصر تشکیل شده‌اند.


تذکر:

چنانچه پیشتر بیان شد، عناصر اربعه به صورت خالص یافت نمی‌شوند؛ حتی در ریزترین مقیاس‌ها. نحوۀ ترکیب اجسام از عناصر اربعه، در نگاه حکمای پیشین، با اقسام ترکیبی که در فیزیک و شیمی جدید مطرح است، به کلی متفاوت است. در ترکیب عناصر هویت هر عنصر به کلی دگرگون شده؛ لذا نمی‌توان هیچ اثری از آن در هیج مقیاسی یافت مگر آثار کیفی متکاسر باقی مانده از عناصر. تبیین این موضوع مجالی دگر می‌طلبد.


نکته:

حرارت زیاد مانع بروز برخی از آثار یبوست مانند سختی می‌شود؛ چرا که گرما سبب تخلخل و از هم‌گسستگی است. اما چنانچه پیشتر بیان شد معیار یبوست انفعال‌ناپذیری است نه سختی فیزیکی.

گام نهم،‌ مزج و ترکیب

از آن‌چه گذشت روشن شد که که آن‌چه در طبیعت وجود دارد،‌ اجسامی است که از عناصر ترکیب شده‌اند. در این گام به تحلیل چگونگی این ترکیب می‌پردازیم. در ترکیب اجسام از عناصر، انحائی فرض می‌شود:

  • ۱. عناصر چهارگانه مانند مکعب‌هایی ریز در کنار یکدیگر قرار گیرند و جسمی بزرگ‌تر را تشکیل دهند. مانند این که نخود، لوبیا، عدس و ماش را در یک کیسه بریزیم و به مجموع کیسه جسم مرکب بگوییم. بدیهی است این نوع ترکیب جسمی جدید نمی‌سازد. در حقیقت این ترکیب نیست، مقارنت و درکنارهم قرار گرفتن چند جسم است. در این فرض هر جسم به تنهایی اثر خود را دارد.
  • ۲. عناصر چهارگانه در مکعب‌هایی ریز در کنار یکدیگر قرار گیرند اما در عین حفظ هویت خود، به گونه‌ای باشند که برآیند آثار آن‌ها مشابه آثار اجزاء باشد. مثلاً ۲۰ درصد آتش، ۲۰ درصد آب، ۲۰ درصد خاک و ۴۰ درصد هوا در کنار یکدیگر باشند که برآیند آثار همه گرمی و رطوبت بیشتر، در جسم نهایی است. مانند این‌که نمک، فلفل و لیمو را باهم مخلوط کنیم که مزۀ ترکیب به دست آمده شوری، تندی و ترشی کمتر و ناخالص است. بدیهی است که در این فرض نیز جسم جدیدی به وجود نیامده است. اثر جدیدی که توسط لامسه درک می‌شود به خاطر ضعف حواس انسان در تفکیک آثار و مزه‌هاست. اگر کسی چشایی قوی داشته باشد می‌تواند تندی فلفل، شوری نمک و ترشی لیمو را جدای از هم بچشد.
  • ۳. عناصر چهارگانه به گونه‌ای ترکیب شوند که هویت اصلی خود را از دست داده و جسمی جدید با خواص و آثار نسبی آن‌ها به وجود آید. این فرض مورد قبول حکماء بوده است. در این فرض پس از ترکیب عناصر، هیچ اثری در هیچ مقیاسی، از عناصر باقی نمی‌ماند؛ مگر کیفیات ناقصی از آن‌ها یعنی اندکی سرما، گرما‌، خشکی و رطوبت. مثلاً آب طبیعی نسبت به خاک و آتش طبیعی بیشتری آب عنصری را داراست؛ لذا نسبت به سائر امور طبیعی از رطوبت توأمان با سرمای بیشتری برخوردار است.

حکماء معتقدند هر جسمی دارای حقیقتی است که از آن به «صورت» یاد می‌کنند. سکه‌ای از آهن خالص تصور کنید. آیا آهن‌بودنش در بخش خاصی از آن فلز است یا آهن‌بودن در تمام آن ساری و جاری است؟ طبق نتایج گام‌های پیشین، بدون شک آهن‌بودن در تمام آن فلز گسترده است. آیا به تعداد اجزاء و ذرات آن فلز، آهن‌بودن وجود دارد؟ با توجه به گام‌های اول و دوم، پاسخ منفی است؛ چون فرض گرده‌ایم قطعۀ آهن یک‌پارچه و فاقد اجزاء جداجداست.

آهن‌بودن در مثال مذکور در حقیقت «صورت نوعیه» آن فلز است. پس صورت نوعیه تمام حقیقت و هویت اجسام می‌باشد که در سراسر جسمْ به صورت یک‌پارچه گسترش یافته است. این موضوع یکی از مهم‌ترین و مؤثرترین اختلافات با فیزیک جدید می‌باشد.

با این مقدمه می‌توان نحوۀ ترکیب اجسام از عناصر را تشریح کرد. وقتی عناصر در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند اگر شرائط آن‌گونه پیش رود که هر یک از عناصر صورت نوعیه خود را از دست دهند[۱۲] و به جای آن‌ها جسمی با صورت نوعیۀ جدید و متشابه با عناصر پدید آید، در این صورت «مزاج» رخ داده است و جسم جدید را به اصطلاح جسم معدنی می‌گویند. به عنوان مثال فرض کنیم، فلز خالص طلا از ده درصد آتش، پنجاه درصد خاک، سی درصد آب و ده درصد هوا تشکیل یافته. بدان معناست که خصوصیات و آثار عناصر مذکور به نسبت‌های مفروض در سراسر طلای خالص وجود دارد. اگر نحوۀ ترکیب عناصر چیزی جز این بود فلزی با نرمی یا سختی بیشتر یا گرمی یا سردی بیشتری به دست می‌آمد.

جمع بندی

با توجه به آنچه گذشت چند نکته روشن میشود:

۱. اینکه مشهور شده که عناصر اربعه همین آب و خاک و آتش و هواست غلط مشهور است. منظور از عناصر اربعه چهار جسم فرضی است که هر یک در کیفیت‌های مزبور از جهتی کاملترین می‌باشند که این چهار در طبیعت هیچگاه یافت نمی‌شوند و آب و خاک و آتش و هوای طبیعی نمادی از آن می‌باشند چون نزدیکترین چیز بدان جسم خالص می‌باشند.

۲. منظور از رطوبت و یبوست و حرارت و برودت نیز معنای عرفی آن نیست و ربطی به خیسی و خشکی و سرما و گرما در زبان عرفی ما ندارد و در زبان طبیعیات قدیم هر یک معنای خاص خود را دارد.

۳. معیار سنجش در این روش چهار کیفیت: اثرپذیرفتن و اثر نپذیرفتن و اثرگذاشتن و اثرنگذاشتن است که چهار کیفیت محوری است و جسم بسیط به جسمی اطلاق میشود که در این کیفیتها به نهایت رسیده باشد.

در حقیقت دانشمندان طبیعیات قدیم سعی کرده‌اند بر اساس این چهار کیفیت اجسام و مزاجها را تقسیم کنند و بر اساس این تقسیم نتائج بسیار مفیدی گرفته‌اند و لذا کشف عناصر معروف در شیمی جدید ضرری به این نظام نمی‌زند و می تواند هر یک در جای خود استفاده شود.

به همین دلیل است که طب سنتی هنوز هم بر اساس این چهار کیفیت بسیاری از بیماریهائی را که طب جدید از معالجه آن عاجز است درمان میکند.

البته باید دانست تبدیل این چهار کیفیت به کمیت بر اساس شاخصهای کمی ـ آن طور که در علم جدید بر آن اصرار می‌شود ـ کاری دشوار است ولی نبود شاخص برای تبدیل آن به کمیت دلیل بر ناتوانی آن از پاسخگوئی به بسیاری از سؤالات نیست.

پانویس

۱. طبیعیات شفاء، ج۲، ص۲۰۲.

۲. همان.

۳. به عنوان نمونه، ر.ک: مفرح القلوب، ص۵؛ خلاصة الحکمة، ج۱، ص۳۷. در کتب فلسفی نیز به این مسئله پرداخته شده است. به عنوان نمونه ر.ک: عیون الحکمة، ص۳۳.

۴. مقصود تفسیم کردن ذهنی است؛ و الا پرواضح است که ابزارهای موجود تا حدی توانایی تقسیم خارجیِ اجسام را دارند.

۵. به عنوان نمونه: آن‌ها [عناصر] اجسامى چند بسيط [و] اولى ابدان انسان و غير انسان از مولدات‌اند و ممكن نيست كه قسمت كرده شوند به اجسام مختلفة الصّور و به اجتماع و تركيب و امتزاج آن‌ها، ابدان حاصل مى‌گردند و به انفصال و تحليل آن‌ها، منحلّ و فاسد.خلاصة الحکمة، ج۱، ص۳۵.

۶. عیون الحکمة، ص۳۳

۷. الاشارات و التنبیهات، ص۷۴.

۸. شرح الاشارات و التنبیهات مع المحاکمات، ج۲،‌ ص۲۴۳

۹. شرح الاشارات و التنبيهات مع المحاكمات، ج‌۲، ص: ۲۵۴

۱۰. شیخ الرئیس رطوبت را کیفیتی تعریف کرده که باعث راحتی جدایی شکل‌پذیری می‌شود و خشکی را به آنچه در مقابل آن است. (شرح الاشارات و التنبیهات مع المحاکمات، ج۲، ص۲۴۵)

۱۱. از نظر حکمای قدیم باید بنگاریم: اجسام در زمین و زیر فلک ماه؛ زیرا آن‌ها هویت اجرام بالاتر از زمین را متفاوت از آن‌چه در زمین بود می‌دانستند. به جهاتی، از این دقت چشم می‌پوشیم.

۱۲. بین قدماء اختلاف است که آیا با عروض صورت نوعیه جدید، صورت عناصر از بین می‌رود یا این‌که در تحت صورت جدید به نحو غیر مستقل و غیر ظاهر باقی می‌ماند. گویا این نزاع تأثیر چندانی در نتایج این نوشتار ندارد؛ لذا مبنای اول صحیح فرض می‌کنیم.